رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

کلید (۲۴)

  • ۲۲:۴۸

بعد از این همه مدت هر کسی که بود حتما مرده بود. امیدی نداشتم. اما هر چه پایین تر شنا میکردم صدای ضربان قلب ضعیفی را از بین همهمه ی قطرات آب می شنیدم. سه نفر داخل ماشین بودند. دو نفرشان مرده بودند. ولی دختر نوجوان هنوز زنده بود! اگر جادویی که از نوک انگشتانش خارج میشد را حس نمی کردم قطعا اتفاق باور نکردنی بود. اما جادو همیشه از صاحبش محافظت میکند و این دختر یکی از همان ها بود. یک افسونگر!
هر سه نفر را کنار نزدیک ترین ساحل قرار دادم. سرم را نزدیک بینی دختر بردم که ببینم نفس میکشد یا نه. شش های دختر پر از آب بودند و نفس نمی کشید اما قلبش هرچند کند، می تپید! با تعجب به صورتش نگاهی کردم. اما همین کار باعث شد برای چند لحظه نفسم قطع شود. این صورت، صورت کسی بود که مسبب تمام بدبختی های من بود. این آلیس بود!
کمی بیشتر که نگاه کردم متوجه تفاوت هایی شدم. هرچند ذهنم هشیار بود و مدام فریاد میزد که "این آلیس نیست احمق!" اما شباهتشان آنقدر زیاد بود که خودم هم باورم نمیشد. صدای پای کسی باعث شد برگردم و به جنگل نگاه کنم. پس از چند لحظه چهره کریستوف را تشخیص دادم. با کمی کنکاش در ذهن بچه ها فهمیدم که آنها او را به اینجا آورده بودند.

  • چی شده مایکل؟
  • یه خانواده از بالای پل به داخل دریاچه سقوط کردن. فقط یکی شون زنده مونده.

کریستوف کنار من ایستاد و پس از چند لحظه انگار که به او برق وصل کرده باشند بلند فریاد زد:

"آلیس! اون... !"

  • آروم بگیر کریستوف اون آلیس نیست.
  • چرا اون خودشه!
  • آلیس مرده. خیلی وقته! این امکان نداره!
  • یعنی تو میگی من دختر خودم رو نمی شناسم؟!
  • ببین این فقط یه دختر دبیرستانیه!

برای اینکه خودم مطمئن شوم بار دیگر به چهره اش نگاهی انداختم. بعد ناگهان به یاد آوردم. به طرف زن و مردی که آن طرف تر گذاشته بودمشان رفتم. چهره مرد، همانی بود که انتظار داشتم. او کوین بود. پس با این حساب این دختر، رزی بود. دختر کوین و آلیس. بخاطر همین بود که من از طرف او جادو حس میکردم. او هم مثل مادرش بود.

" اون کوینه. اینم حتما دخترشه. دختر آلیس."

  • این آلیسه ! تو نمی تونی به من دروغ بگی!
  • باور کن من هیچ علاقه ای ندارم که تو این مورد به تو دروغ بگم. اون اگه آلیس بود و هنوز زنده بود، برام مهم نبود که تو پدرشی. خودم می کشتمش.
  • تو دیوونه شدی؟ اون زنده شده! اون یه جادوگره! اون میتونه توی یه جسم دیگه زندگی کنه!

باز هم کریستوف چرند میگفت. هر از چند گاهی مشاعرش را کاملا از دست میداد. زیر لبی گرفتم: "پیر خرفت!"
هنوز نمی دانستم باید چه کار کنم. به سمت رزی رفتم و سعی کردم با ضربات دست آب داخل شش هایش را خارج کنم تا به هوش بیاید. چند باری که محکم روی شش هایش فشار وارد کردم چشم هایش را باز کرد و تمام آب درون شش هایش را به بیرون سرفه کرد.رو به کریستوف گفتم:

  • بهوش اومد. بهتره بریم.
  • دو تای دیگه چی مطمئنی کاری نمی شه کرد؟

نه نمی شد دیگر به دو جسد کمکی کرد. دست کریستوف را گرفتم و در سایه درختان ایستادم. نمی خواستم چهره ام را ببیند. هنوز نه! به محض اینکه فهمید کجاست و به خاطر آورد که چه اتفاقی افتاده آشفته شد. به سمت پدرش و آن زن دوید. آن زن را مادر خطاب کرد. به نظر می رسید که چیزی راجع به مادر خودش نمی داند. کوین کار درست را کرده بود که به او چیزی نگفته بود. روزی که رزی را به دست پدرش میدادم را هنوز به خاطر دارم. به اون گفتم که همین الآن از اینجا برود و هرگز پایش را توی جزیره نگذارد وگرنه تمام خانواده اش را قتل عام میکنم. البته او خیلی هم به حرفم گوش نکرده بود و چند باری به جزیره برگشته بود اما در هر صورت من قصد نداشتم کسی را بکشم. لااقل کسانی را که می شناسم.

وقتی ضجه های دخترک بلند شد اعصابم کاملا بهم ریخت. مت توی ذهنم میگفت که او را بکشم. هیچ کس نخواهد فهمید! البته نمی توانستم انکار کنم که خودم هم در همین مدت کوتاه خیلی به این قضیه فکر کرده ام. اما چیزهای دیگری از ذهنم می گذشت. بن و سم افکارم را تایید میکردند. بعدا باید بیشتر راجع به این موضوع فکر میکردم.
بالاخره طاقتم تمام شد. گفتم : "اونها مردن. من تلاشمو کردم." چهره رزی منقلب شد. می توانستم بشنوم که قلبش چند ضربه را رد کرد. بلند شد و به سمت درخت ها آمد. با صدایی خش دار پرسید: "تو جونمو نجات دادی؟"
خب این که واضح بود. منظورش از این سوال چه بود؟ بار دیگر پرسید: "تو نجاتم دادی؟" بالاخره تصمیم گرفتم جواب بدهم : "مهم اینه که زنده ای"

با شنیدن جوابم نفسش را بیرون داد و زیر لبی گفت: "کاش زنده نبودم". بعد همان جا نشست و با صدای گریه اش دل من و کریستوف را به درد آورد. کریستوف آرام گفت:"فکر میکنی اگه برم جلو منو می شناسه؟"

  • محض رضای خدا بس کن کریستوف!
  • مگه میشه دختر آدم، آدمو نشناسه؟
  • همین الان برگرد به عمارت. وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!

غر غر کنان از آنجا دور شد. ضجه زدن های رزی تمام شده بود. حالا آرام آرام هق هق میکرد. سرش را روی خاک نمناک گذاشت. لعنتی باید بگذارم همانجا بمیرد. چه کسی اهمیت میدهد؟ اما یک چیزی درون دلم اجازه نمی داد با خیال راحت آنجا را ترک کنم. از دست خودم عصبانی بودم. بالاخره بر خلاف میل خودم و بچه ها برای نجاتش رفتم. از روی زمین بلندش کردم. همین که بین بازوهایم جا گرفت صدای زوزه ی گرگینه ها بلند شد. خوب بود که زبانشان را بلد بودم. فقط یک چیز می گفتند: "بکشش !"
می دانستم باید کجا بروم. او را باید به دست جسیکا می سپردم. در آن وضعیت بعید میدانم که به من مشکوک میشد. نگاهم به صورت دختر افتاد. پوستش به خاطر اینکه مدت زیادی زیر آب مانده بود کاملا رنگ پریده بود. سعی کردم چشم از شانه و گردن سفیدش بردارم. دندان های نیشم به طرز دردناکی شروع به رشد کرده بودند و به من التماس می کردند که آن پوست شفاف را بشکافم و این رنج و عذاب را تمامش کنم. خیلی دلم میخواست این کار را بکنم. چند بار هم مکث کردم و سعی کردم همه تردیدهایم را کنار بگذارم. اما به یاد صحبت های هفته پیش کریستوف افتادم. باید چند کیلومتر دیگر تحمل میکردم و بعد به شکار میرفتم.

جسیکا چیز زیادی نپرسید. آشفته شد. البته آشفته بود. به تازگی مادرش را از دست داده بود و حالا یک خانواده دیگر... او زن قوی بود. این را می شد از تلاشی که برای گریه نکردن میکند فهمید. وقتی رزی را روی اولین کاناپه ای که دیدم گذاشتم، دمای بدنم شروع به پایین آمدن کرد. تازه آن موقع بود که فهمیدم چقدر گرسنه ام! بدون مکث از آنجا خارج شدم و در کمترین زمان ممکن در هیبت یک گرگ بزرگ به سمت نزدیک ترین شهر دویدم. از فکر اینکه امشب چه کسی باید کشته میشد، نیمی از قلبم به درد آمد. نیمه ی دیگر از شدت خوشحالی به سینه گرگی ام می کوبید و به من یادآوری میکرد که چه کسی آنجا رئیس است.

نزدیک صبح بود که به عمارت برگشتم. کریستوف روی مبل بزرگ خوابیده بود. با ورود من از جا جهید. حواس گرگی اش احساس خطر کرده بودند. با دیدن من آرام گرفت. پرسید: "کجا بودی؟ دنبالت می گشتم."

  • چیزی شده؟ رفته بودم یه چیزی بخورم.
  • یه جوری می گی انگار رفته بودی رستوران!
  • خیلی بی مزه ای.

خندید و گفت:

  • چرا نکشتی ش؟
  • منظورت چیه؟
  • خوب منظورمو می فهمی.
  • بهت گفتم که اون آلیس نیست!
  • اما تو به علت دیگه ای نکشتیش. درسته؟

در سکوت نگاهش کردم. زیر لبی گفتم:"آره". کریستوف گفت: "نقشه ت چیه؟"
آهی کشیدم و روی مبل نشستم. کریستوف قطعا کودن بود اما خطری نداشت. گفتم: " یادته هفته پیش چی بهم گفتی؟ من فکر میکنم که این دختر کلید مشکلات ماست."

  • ۲۲۷

انتقام (۲۳) - قسمت آخر از بخش اول

  • ۱۲:۱۳

توضیح:

این قسمت از بقیه قسمت ها طولانی تر است.

این آخرین قسمت از بخش اول است. در ادامه آن بخش کوتاهی از قسمت ۲۴  که شروع بخش دوم است نیز قرار داده شده است.

با وجود اشکالات زیادی که وجود داره و اینکه من قصد دارم اون اشکالات رو برطرف کنم نسخه پی دی اف همین چیزی که روی وبلاگ قرار گرفته رو میتونید از "رز سبز بخش اول" دانلود کنید. 

 

بعد از ساعت ها تمرین، آنقدر خسته بودم که پاهایم را روی سنگ فرش می کشیدم و به سمت خانه حرکت میکردم. دستانم را بالا آوردم و به آنها خیره شدم. امروز، روز اولین موفقیت من بود. اولین احساس پیروزی. با فکر کردن به مایکل رگ های دستم منقبض شد و به رنگ طلایی در آمد. شعله کوچکی کف دست چپم جا گرفت. لبخند محوی روی لبانم نقش بست. شعله قطعا کوچک بود اما راه درازی در پیش بود. دستم را مشت کردم تا شعله خاموش شود. باید بیشتر تلاش میکردم تا موفق شوم. جنگ بزرگی در پیش بود و من قسم خورده ام خودم مایکل پارکر را با دستان خودم بکشم.

*******

باورم نمیشد که الکس در چنین عمارتی زندگی می کند. غیر از آن تمام وسایل داخل خانه اش عتیقه به نظر می رسیدند. همانطور که با بهت و حیرت به وسایل خانه اش نگاه می کردم، کتابخانه ای کوچک که زیر پله ها پنهان شده بود توجهم را جلب کرد. الکس اجازه نداد بیشتر از آن کنجکاوی کنم و مرا به مهمان خانه راهنمایی کرد. هنوز ته دلم احساس بدی داشتم. می توانستم صدای گرومپ گرومپ قلبم را به وضوح بشنوم. همانطور که الکس از من خواسته بود روی مبل مجللی نشستم و منتظر شدم تا الکس با دو فنجان قهوه بازگردد. روبرویم نشست و بدون مقدمه گفت:

  • یک چیزی در مورد تو اشکال داره.
  • ۳۸۰
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan