رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

دل پیچه (۲۲)

  • ۲۳:۴۶

رازی که جدیدا به همه مخفی کاری هایم اضافه شده بود، کار دستم داد. استلا با اخم روی صورتش مستقیم به چشم هایم زل زده بود. از خجالت صورتم را پشت دسته ای از موهایم پنهان کردم. گلن با حیرت به من خیره شده بود. مایکل کنارم ایستاده بود و لبخند تمسخر آمیزش گوشه لبش بود. توی راهرو بودیم و هیچ کس دیگر نبود. نهایتا مایکل دستش را روی شانه ام گذاشت و هم زمان با آن که آدامسش را به سمت گلن تف میکرد زیر لبی گفت: "بیا بریم." هیچ وقت نمی خواستم کسانی که در بدترین شرایط زندگی از من حمایت کردند را ناراحت کنم. اما نمی توانستم حرفی بزنم. انگار با مایکل تنها یک طرف ایستاده بودم و بقیه دنیا هم طرف دیگر. می خواستم به استلا بگویم که چرا آن روز در مورد کلاس نرفتنم دروغ گفتم و یا چرا امروز صبح با مایکل به مدرسه آمده ام و یا چرا چند دقیقه پیش ... .اما تنها صدایی که از دهانم خارج شد "متاسفم" با ولوم بسیار کم بود. نهایتا مایکل نفسش را محکم بیرون داد، دستم را کشید و گفت:"برای چی متاسفی؟" همین که بر گشتیم تا از زیر بار نگاه های اتهام آمیز استلا خارج شویم با الکس روبرو شدیم. او پشت سر ما ایستاده بود. یعنی او هم همه چیز را دیده بود؟ الکس بدون اینکه به مایکل نگاه کند گفت: "تو نا امیدم کردی رزی..." و سری از روی تاسف تکان داد. حتما همه چیز را دیده بود. مایکل که دوباره خشمگین شده بود این بار دستم را محکم تر کشید و از پله ها با سرعت هر چه تمام پایین برد. وسط حیاط که رسیدیم دستم را رها کرد. مچ دستم زق زق میکرد و چای چهار انگشت او روی دستم قرمز شده بود. با گنگی نگاهی به دستم و بعد نگاهی به او انداختم. حالا که خشمش کم شده بود آثار پشیمانی در چشمانش ظاهر میشد. من من کنان گفت :" من واقعا متاسفم بذار یه نگاهی بهش بندازم..." و دستش را جلو آورد که دوباره دستم را بگیرد. ناخود آگاه دستم را عقب کشیدم. بعد آرام گفتم: "لازم نیست. نمی دونم چرا برای یه لحظه عقلمو از دست دادم و اجازه دادم منو ببوسی!"

  • من واقعا متاسفم خواهش میکنم از دستم عصبانی نباش.
  • نیستم...
  • اما اینطور بنظر نمیاد!
  • نمی تونم بفهمم که چرا اینقدر با الکس مشکل داری. وقتی اونو می بینی کلا یه آدم دیگه میشی!
  • خب ... داستانش طولانیه ...
  • من آماده ام...
  • اینجا نمیشه. چطوره بریم به خونه من؟
  • هاه! بین اون همه گرگینه گرسنه؟ فکرشم نکن!
  • پس ... چطوره بریم روی شیرونی خونه تو؟

آهی کشیدم. نمی دانم چرا همچنان ادامه میدهم و حرف جسیکا توی کله ام فرو نمی رود. ولی باید می شنیدم و می فهمیدم که قضیه از چه قرار است. بدون اینکه حرفی بزنم پیاده به سمت خانه حرکت کردم. مایکل هم با چند قدم فاصله بدنبالم می آمد. از وقتی که رابطه ما شروع شد، تقریبا نیمی از کلاس هایم را بیخیال شده ام و مدام در پی پرده برداری از راز های مختلفم. اما با این همه هر روز بیشتر درگیر میشوم و بنظر نمی رسد هیچ چیز حل شود. جسیکا درست میگفت. مایکل دردسر است.

هنوز زیاد از مدرسه دور نشده بودیم که ولووی خاکستری رنگی کنار پایم ترمز کرد. الکس بود. شیشه ماشین را پایین داد و گفت: "اگه می خوای چیزی به جسیکا نگم همین الآن سوار شو!"

*******

جسیکا آرام در گوشم گفت: پس واقعا می خوای باهاش بری بیرون؟

  • دیروز که گفتم ... آره
  • فکر نمی کردم داری جدی میگی!
  • خب حالا که فهمیدی جدی ام.
  • من اجازه نمی دم!
  • بهتره اجازه بدی چون به هر حال باهاش میرم بیرون.
  • حالا چرا صبح به این زودی اومده اینجا؟!
  • نمی دونم! اگه بذاری صبحانه مو بخورم میرم و ازش میپرسم!

مایکل ساعت هفت صبح زنگ در خانه را به صدا در آورده و در برابر چشمان متعجب جسیکا خودش را به داخل دعوت کرده بود. حالا هم روی مبل من نشسته بود و مثلا سرش توی گوشی اش بود. من و جسیکا توی آشپزخانه با هم آهسته صحبت میکردیم. بعد از اینکه صبحانه نصفه نیمه ام را هول هولکی خوردم، برای اینکه از شر غر غر های جسیکا خلاص شوم فورا به سمت در رفتم. مایکل هم به سرعت از جا جهید و بلند گفت:"ممنون جسیکا از مهمون نوازیت!" پشت من از در خارج شد و آن را پشت سرش کوبید. نگاهی به مایکل کردم که بر خلاف دیروز خیلی سرحال و خوشحال به نظر می رسید. پرسیدم:"اینجا چیکار میکنی؟"

  • گفتم شاید دوست داشته باشی با هم بریم مدرسه.
  • اما تو یه دهه ای میشه دبیرستانتو تموم کردی!
  • می دونم!

همان لحظه از طرف جسیکا اس ام اس دریافت کردم: "میدونستی اون 35 سالشه؟" او سعی داشت مرا متقاعد کند که مایکل به درد من نمی خورد. جواب دادم:"آره". بعد با مایکل به سمت مدرسه قدم زدیم. شاید بد نبود که از فرصت استفاده کنم. بدون مقدمه پرسیدم: "در مورد مادرم آلیس چی میدونی؟" هم کمی جا خورد هم به نظر می آمد برای جواب دادن تردید دارد. بلاخره گفت : "خیلی نمی شناختمش. اما ... اون باردار بود ..."

  • خب؟
  • شب بود و من توی جنگل پرسه میزدم که شنیدم یه نفر درخواست کمک می کنه. رفتم ببینم که چی شده. مادرت بود. روی زمین افتاده بود و...
  • و چی ؟
  • اون داشت تو رو بدنیا می آورد. اما تو ...
  • خب بگو نصفه جونم کردی!
  • آلیس احتیاج به کمک داشت. من بهش کمک کردم که وضع حمل کنه.
  • چی؟! تو ...
  • اما اون خون زیادی از دست داده بود ... من مجبور شدم تنهاش بذارم و برم کمک بیارم. ولی وقتی با کمک برگشتم ...

باورم نمیشد. سر جایم میخکوب شدم. نمی فهمیدم چرا پدرم همه چیز را از من مخفی کرده بود. مایکل هم ایستاد و دلداری ام داد:" شاید علتی داشته که هیچ کس این ها رو بهت نگفته." گفتم:"مثلا چه علتی؟!". کمی فکر کرد و گفت:"شاید می خواستن ازت محافظت کنن."

  • آخه در برابر چی؟ این موضوع خیلی مهمه ...
  • نمی دونم اما دیگه الان ناراحتی فایده ای نداره.
  • آره میدونم... ولی خیلی ازشون عصبانی ام.

منظورم پدرم و مادرم شارلوت بود. از جسیکا هم یک جورهایی عصبانی بودم. برای اینکه دلداری ام بدهد مرا در آغوش کشید. دوباره صدای موبایلم در آمد. جسیکا پیام دیگری داده بود: "اون دردسره"
اهمیت ندادم. نمی دانم چرا اینقدر اصرار داشت که من را از مایکل دور کند.  
مایکل گفت: "شب وحشتناکی بود. اما تنها اتفاق خوش آیند تو بودی. وقتی بدنیا اومدی فقط من اونجا بودم. مادرت از حال رفته بود بنابراین من تو رو بغل کردم و یه تیکه پارچه دورت پیچیدم تا سرما نخوری. تا حالا موجودی کوچولو تر از تو ندیده بودم." لبخندی روی لبانش نقش بسته بود که باعث می شد تمرکزم را از دست بدهم.

  • پس تو منو بدنیا آوردی؟
  • اوهوم.
  • پس ازین به بعد باید بهت بگم بابا؟

بلند بلند خندید. اما من با فهمیدن این موضوع توی دلم آشوب شده بود. همه چیز درست کنار هم قرار نمی گرفت و هر چیزی که می فهمیدم اوضاع را بدتر میکرد. چنگی به دلم انداختم و آرام به مسیر ادامه دادم.

وقتی با مایکل خداحافظی کردم و در کلاس نشستم هنوز دل پیچه داشتم. سرم را روی میز گذاشته بودم که استلا سر و کله اش پیدا شد.

  • حالت خوب نیست؟!
  • خوبم
  • پس چرا قیافه ت اینجوریه؟
  • جوری نیست
  • چرا هست. گلن بیا ببین رزی چشه!

همین را کم داشتم! گلن خودش را به سرعت رساند و شروع کرد به بررسی وضعیت جسمی و روحی من. خدایا نجاتم بده!
بالاخره دو نفره من را مجاب کردند که یک سر به پرستار مدرسه بزنم. می خواستند دنبالم بیایند که معلم سر رسید و اجازه نداد. خدا به من رحم کرد!
پرستار گفت که چیز خاصی نیست و احتمالا صبحانه ام را با عجله خورده ام. از کجا فهمیده بود؟

در راه بازگشت به کلاس بودم که در کمال ناباوری مایکل ازآن سر راهرو پیدایش شد.

  • تو اینجا چیکار میکنی؟!؟
  • خودت بیرون کلاس چیکار میکنی؟
  • رفتم پیش پرستار...
  • چرا؟ حالت خوب نیست؟
  • چرا خوبم. طوری نیست
  • می خواستم یه چیزی بهت بگم...

مایکل داشت توی راهرو های مدرسه پرسه میزد که چیزی به من بگوید؟ اخم هایم در هم رفت و گفتم: چی شده؟ لبخند زد و گفت:"نه نگران نشو... داشتم به روزی فکر میکردم که از توی آب بیرون کشیدمت... و به همه ی اتفاقایی که بعدش افتادن. من فکر میکنم که این ها همه دست تقدیره تا..."

  • تا چی؟
  • می خوام بگم که شاید این دست تقدیر بوده که ما با هم آشنا شدیم...

وقتی سکوت مرا دید ادامه داد:

  • تو میدونی من ازت خوشم میاد. می خوام بدونم که تو در مورد من چی فکر میکنی؟

زبانم بند آمد. انتظار نداشتم اینقدر صریح سوال بپرسد! خون به سمت گونه هایم دوید. رویم را از او برگرداندم. آرام گفتم : " تو هم میدونی"

  • چیو؟
  • که من از تو ...
  • بدت میاد؟ البته حق میدم بعد از فهمیدن اینکه من یه ... ( پسره ی ننر :|)
  • که ازت خوشم میاد!

ساکت شد و به چشمانم خیره شد. بعد آنقدر با سرعت مرا سمت خودش کشید و بوسید که فرصت مخالفت پیدا نکردم.

 

*******

الکس لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت. انگار از اینکه موفق شده بود من را از مایکل دور کند رضایت داشت.

  • داریم کجا میریم؟
  • به خونه من.

شک های سابقم نسبت به او دوباره هجوم آوردند. ضربان قلبم بالا رفته بود. اما چاره ای نداشتم جز اینکه با او بروم.

  • چرا؟
  • می خوام جواب همه سوال هاتو بهت بدم.

قلبم سعی داشت سینه ام را سوراخ کند و بیرون بجهد. یعنی او سوالات من را می دانست؟

  • ۹۰
faded
این الکس چ پدر کشتگی با مایک داره نمیدونم ؟
هه میفهمین !
دکتر سین
خیلی زیبا! خیلی تکنیکی! آفرین خانوم نویسنده! :)
خیلی ممنون:) (ذوق مرگی شدید :دی )
Shahtot 🍇🍇🍇
استغفرالله
خدایا توبه توبه ... اصلا بوس چی هست 
با چه س نوشته میشه؟؟
این پستت خیلی رمانتیک و قشنگ بود ...
خیلی جالبه که هم هیجانی ، ترسناک و هم رمانتیک :))
آخ آخ آخ بوس دیگه چیه خاک عالم :))
خودم حالا سرخ و سفید بودم موقع نوشتنش ها :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan