رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

انتقام (۲۳) - قسمت آخر از بخش اول

  • ۱۲:۱۳

توضیح:

این قسمت از بقیه قسمت ها طولانی تر است.

این آخرین قسمت از بخش اول است. در ادامه آن بخش کوتاهی از قسمت ۲۴  که شروع بخش دوم است نیز قرار داده شده است.

با وجود اشکالات زیادی که وجود داره و اینکه من قصد دارم اون اشکالات رو برطرف کنم نسخه پی دی اف همین چیزی که روی وبلاگ قرار گرفته رو میتونید از "رز سبز بخش اول" دانلود کنید. 

 

بعد از ساعت ها تمرین، آنقدر خسته بودم که پاهایم را روی سنگ فرش می کشیدم و به سمت خانه حرکت میکردم. دستانم را بالا آوردم و به آنها خیره شدم. امروز، روز اولین موفقیت من بود. اولین احساس پیروزی. با فکر کردن به مایکل رگ های دستم منقبض شد و به رنگ طلایی در آمد. شعله کوچکی کف دست چپم جا گرفت. لبخند محوی روی لبانم نقش بست. شعله قطعا کوچک بود اما راه درازی در پیش بود. دستم را مشت کردم تا شعله خاموش شود. باید بیشتر تلاش میکردم تا موفق شوم. جنگ بزرگی در پیش بود و من قسم خورده ام خودم مایکل پارکر را با دستان خودم بکشم.

*******

باورم نمیشد که الکس در چنین عمارتی زندگی می کند. غیر از آن تمام وسایل داخل خانه اش عتیقه به نظر می رسیدند. همانطور که با بهت و حیرت به وسایل خانه اش نگاه می کردم، کتابخانه ای کوچک که زیر پله ها پنهان شده بود توجهم را جلب کرد. الکس اجازه نداد بیشتر از آن کنجکاوی کنم و مرا به مهمان خانه راهنمایی کرد. هنوز ته دلم احساس بدی داشتم. می توانستم صدای گرومپ گرومپ قلبم را به وضوح بشنوم. همانطور که الکس از من خواسته بود روی مبل مجللی نشستم و منتظر شدم تا الکس با دو فنجان قهوه بازگردد. روبرویم نشست و بدون مقدمه گفت:

  • یک چیزی در مورد تو اشکال داره.

جا میخورم. اما منظورش را نمی فهمم. بخاطر این بود که مایکل را بوسیده بودم؟

  • منظورت چیه؟
  • بذار اینطور ازت بپرسم ... تا حالا شده به چیزی فکر کنی و همون اتفاق دقیقا بیفته؟

فوری به یاد اولین روز کلاس شیمی می افتم که دلم می خواست زودتر الکس را ببینم و دعا کردم که معلم شیمی نیاید. و عجیب تر از آن به یاد صبحانه ای افتادم که مایکل برایم تدارک دیده بود. البته قبلا هم اتفاق هایی افتاده بود. اما فکر میکردم که دعاهایم خیلی زود مستجاب شده اند! گفتم: "خب آره ... "و برایش چند مورد تعریف کردم. الکس لبخندی زد. ادامه داد:

  • اخیرا خواب های عجیبی نمی بینی؟
  • چرا خیلی! خواب های خیلی واقعی! تو از کجا میدونی؟

او از کجا می دانست؟

بعد پرسید: "تو چیزی در مورد مادرت میدونی ؟" سری به معنی نه تکان دادم. جسیکا هیچ چیزی نمی دانست که به من بگوید. یا شاید هم می دانست و نمی گفت. حتی مایکل هم یک چیزهایی می دانست و مادرم را بهتر از من می شناخت. اما من فقط اسم مادرم را توی یکی از کابوس هایم شنیده بودم و داستان مرگ برادر بزرگترم را در یک ستون روزنامه خوانده بودم. تمام آنچه که از خانواده ام می دانستم همین بود. اخم هایم رفت توی هم. الکس حرفش را ادامه داد: "من چیزی دارم که شاید برات جالب باشه." و بعد به سمت کتابخانه زیر پله ها رفت و چند دقیقه بعد با یک آلبوم عکس برگشت. آلبوم را جلوی من باز کرد و یکی از عکس ها را نشانم داد. از تعجب صدای آهی از گلویم بر خواست. زنی که داخل عکس بود کاملا شبیه من بود. با دست نشانش دادم و پرسیدم: "این مادرمه؟" الکس تایید کرد. در عکس سه نفر دیده می شدند. مادرم که در وسط ایستاده بود و پدرم کنار او. طرف دیگر مادرم الکس بود! با تعجب گفتم: "تو مادرم رو میشناختی؟" الکس آهی کشید و قطره اشکی از گوشه چشمش بر روی گونه اش چکید. به سمت پنجره رفت و به خورشید که در حال غروب بود خیره شد. من هم کنجکاو و متعجب دنبالش روانه شدم. پشت سرش ایستادم. الکس گفت: "رزی ... رزی عزیزم ... تو باید اینو درک کنی که من هرگز قصد نداشتم که این اتفاق ها بیفته. من نمی خواستم این جدایی ها پیش بیاد و الان هم ازت میخوام که از من عصبانی نباشی." منظورش چه بود؟!

  • الکس...

نگذاشت جمله ام را ادامه بدهم و وسط حرفم پرید:

  • من و مادرت خیلی به هم نزدیک بودیم. من اون رو عاشقانه دوست داشتم. اما حوادث ما رو از هم جدا کرد. من و مادرت رو ... تو و من رو ... مادرت و تو رو... مکثی طولانی کرد، نفس عمیقی کشید و اشک هایش را پاک کرد و بعد ادامه داد: اما حالا من و تو دیگه نباید نگران این جدایی ها باشیم. من متاسفم که زودتر از این بهت چیزی نگفته بودم. چون می ترسیدم و نمی دونستم باید چطور این رو بهت بگم. من خواهر کوچکتر آلیسم. من خاله تو هستم.

*******

این بیشتر از حد توان من بود. الکس خاله من بود؟ چطور ممکن است؟ همین طور بی اراده و بی هدف طول اتاق را می رفتم و بر میگشتم. از هیجان و استرس پوست لبم را می کندم و می انداختم روی فرش های عتیقه ی الکس. یا بهتر است بگویم خاله الکس! بعد از 5 دقیقه یا بیشتر الکس دستم را گرفت و گفت: کافیه! حرف بزن! سوال بپرس! اما اینجوری دور اتاق نگرد سرگیجه گرفتم! ایستادم و توی چشمانش نگاه کردم. می توانستم خوشحال باشم که حالا یک خاله دارم و خانواده ام پر جمعیت تر از قبل شده است. اما می توانستم عصبانی هم باشم. از اینکه تمام اعضای خانواده ی سه نفره ام به من دروغ گفته بودند. نمی دانستم دقیقا باید چطور با الکس و این موضوع برخورد کنم. دلم آشوب بود و پاهایم سست شده بود. نشستم روی مبل.

  • این همه ی چیزی نبود که می خواستی بهم بگی. نه؟
  • نه. و لبخندی زد.
  • خب... میشنوم.
  • مادرت با بقیه ی آدم هایی که می شناسی فرق داشت . نمی دونم اینو چطوری برات توضیح بدم... خب بذار اول برات یه چیزیو روشن کنم. انسان ها حاکم مطلق کره زمین نیستند... مکث کرد. نفسش را محکم بیرون داد و گفت: توضیحش خیلی سخته!
  • می دونم. مثلا موجودات شب هم وجود دارن.
  • اینا رو حتما مایکل بهت گفته نه؟ اما موجودات شب مث خون آشام ها و گرگینه ها در واقع قبلا انسان بودن. من دارم در مورد یک گونه دیگه صحبت میکنم. یه ورژن پیشرفته تر از انسان ها! ما تا قبل از اینکه انسان ها رومون اسم های عجیب و غریب و وحشتناک نگذاشته بودند برای خودمون هیچ اسمی انتخاب نکرده بودیم. اکثر انسان ها به گونه ما جادوگر میگن. چون اجداد ما به عناصر طبیعت دسترسی داشتن. می تونستن هر چیزی رو تغییر بدن و هر غیر ممکنی رو ممکن کنن.
  • نمی فهمم چی میگی الکس... یه گونه ی متفاوت از انسان ها؟ ینی می خوای بگی مادر من انسان نبود؟ 
  • خب نه دقیقا. در دوران کهن، قبل از اینکه هر انسانی پاشو روی این کره خاکی بذاره "اومورف پلازماتا" ها یا به اختصار "اومورف" ها وجود داشتن. اما بعد توی کتاب های تاریخ نوشته شده که بصورت کاملا ناگهانی انسان ها روی کره زمین پدیدار شدن و با سرعت باور نکردنی شروع به تولید مثل کردن! اومورف ها نمی دونستن که دقیقا باید چطور با انسان ها برخورد کنن. انسان ها گونه ی بسیار عجیبی بودن. اونها بدون اینکه از اومورف ها بترسن به اونها نزدیک می شدن و اومورف ها هم انسان ها رو دوست داشتن. اونها کم کم فهمیدن که با هم فرق های زیادی دارن. اومورف ها و انسان ها با اینکه شباهت های زیادی داشتن، اما تفاوت هاشون مشهود تر بود. این تفاوت ها باعث نشد که این دو گونه به هم جذب نشن و نهایتا انسان ها از اومورف ها باردار شدن و گونه ما پدید اومد. چیزی که مادرت بود. چیزی که من هستم و چیزی که تو هم هستی رزی. ما "دورگه" هستیم. ظاهرمون کاملا شبیه انسان هاست اما هنوز خون اجدادمون تو رگامون جریان داره.

با بهت و تمسخر به الکس نگاه می کردم. با اینکه با چشم های خودم تبدیل شدن مایکل به یک گرگ بزرگ را دیده بودم... اما حرف هایی که الکس میزد فرای همه ی اینها بود!

-پس ما جادوگریم؟

  • خب ... همین که متوجه بشی چه نیروهایی داری و منشا شون رو درک کنی دیگه این اسم رو روی خودت نمی ذاری. اما در واقع بله. این چیزیه که ما بهش مشهور شدیم.  هرچند ترجیح میدیم که بهمون بگن دو رگه. یا حداقل افسونگر!
  • ینی مثلا می تونیم غیب شیم؟ بلافاصله بعد از گفتن این جمله ساکت شدم و به اولین روزی که الکس را دیده بودم فکر کردم. الکس غیب شده بود. درست جلوی چشمان من! حالا همه چیز معنی پیدا میکرد.
  •  اون کمترین کاریه که می تونیم بکنیم.

مات و مبهوت نگاهش می کردم. مثل اینکه در چشمانم خوانده بود که اصلا حرف هایش برایم باور پذیر نیست. لبخندی زد و دست راستش را بالا آورد. با حرکت دستش مبلی که رویش نشسته بودم نیم متر از زمین فاصله گرفت. با وحشت چسبیدم به لبه ی مبل و گفتم: باشه باور کردم بسه! الکس خندید و دستش را پایین آورد.

  • بیا فرض کنیم که من همه چیز رو باور کردم و اصلا هم نترسیدم؛ چرا همون اول که منو دیدی هیچی نگفتی؟
  • اون موقع نه تو آمادگی شو داشتی نه من.
  • من هنوز درگیر مامان و بابا بودم. اما تو چرا آمادگیشو نداشتی؟ اصلا چرا به اینجا اومدی؟
  • من به خاطر تو به اینجا اومدم. بهم خبر دادن که کوین مرده اما دخترش زنده س... من بلافاصله خودم رو رسوندم اما بعد از این همه سال دوری، اولین دیدار می تونست خیلی سخت باشه. بخصوص اینکه ما تا بحال همدیگه رو ندیده بودیم.
  • یعنی تو هیچ وقت من رو ندیده بودی؟
  • نه راستش... بعد از ازدواج آلیس با کوین من دیگه بندرت آلیس رو میدیدم و بعد از مرگ آلیس من خودمو به جزیره رسوندم. اما بهم گفتن که کوین با تو از اینجا رفته و حتی توی مراسم تدفین آلیس هم حضور نداشت. ما آلیس رو کنار قبر رابین برادرت دفن کردیم. بعد از اون هم بلافاصله جزیره رو ترک کردم. اما اونقدر شبیه آلیس هستی که در همون نگاه اول شناختمت.
  • مایکل به من گفت که اون به مادرم کمک کرده تا من رو بدنیا بیاره اما اون بخاطر خون زیادی که از دست داده مرده.

او چرخی به چشمانش داد و پرسید:

  • تو چقدر به مایکل اعتماد داری؟
  • در حد خوبی... می دونی اون یه گرگینه س. اما من ازش نمی ترسم. حتی حس خوبی هم نسبت بهش دارم.
  • من میدونم اون چیه و چی کار کرده. اما ظاهرا جرات اینو پیدا نکرده که همه چیز رو بهت بگه.
  • منظورت چیه؟
  • تو همیشه میخواستی بدونی که چرا من و مایکل با هم کنار نمی آییم درسته؟
  • آره چرا اینطوریه؟
  • می دونم تو این مدت اون تو رو به خودش دلبسته کرده. اما تو نباید حرفاشو باور کنی. اون می دونه که تو چی هستی و چه قدرتایی داری.

بلافاصله چیزی از خاطرم گذشت: "تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی."
همه چیز دوباره در هاله ای از ابهام قرار گرفته بود. الکس ادامه داد:

  • اون می خواد تو رو به خودش دلبسته کنه تا تو بتونی طلسمی که اون و دوستانش بهش گرفتار شدن رو از بین ببری. اون تو رو دوست نداره. بهت احتیاج داره. یا لااقل اینطور فکر میکنه.
  • صبر کن ببینم! این حقیقت نداره! من میتونم اینکارو بکنم؟
  • طلسمی برای درمان گرگینگی وجود نداره. باور کن اگه وجود داشت خودم مایکل رو بر میگردوندم تا مجبور نباشم تا ابد قیافه ش رو ببینم!
  • تا ابد؟
  • آ! یادم رفت اینو بگم. ما از سن 18 سالگی به بعد دیگه رشد نمی کنیم، پیر نمی شیم و در نتیجه نمی میریم!
  • هاه! پس ... پس من و مایکل هرگز پیر نمی شیم!
  • فکر مایکل رو از سرت بیرون کن. اون ...
  • نمیدونم چرا تو و جسیکا سعی میکنین من رو از مایکل جدا کنین! درسته که اون دیگه انسان نیست اما خودش داره رنج میکشه. من نمی تونم...
  • اون مادرت رو کشته.

یک لحظه نفهمیدم که الکس چه میگوید. بعد که به معانی جمله اش فکر کردم به نفس نفس افتادم.

  • اون... نه ... من ... نمی تونه ... میدونم!
  • اون آلیس رو کشت. اون شب اون تبدیل شده بود و گرسنه بود. وقتی پیکر بی جون آلیس رو روی زمین دید فهمید که طعمه ی خوبیه. بنابراین ...
  • اما اون تازه همون شب تبدیل شده بود! اون منو بدنیا آورد!
  • تو هنوز هم حرفاشو باور میکنی؟! اون یه قاتل و شیاده!
  • تو از کجا میدونی تو که اونجا نبودی!

جملات آخر را تقریبا با فریاد ادا میکردم.

  • من اینجا نبودم اما "انجمن" چرا!
  • اون دیگه چه کوفتیه؟!

الکس چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: الان بر میگردم. بعد از چند دقیقه با کتاب قطوری بازگشت.

  • این کتاب قوانینه. نویسنده این کتاب یکی از اولین دورگه های بعد از اومورف هاست. اون موقع اومورف ها تازه ما رو ترک کرده بودن و بین دورگه ها هرج و مرج زیادی رخ داده بود و ما احتیاج به یه رهبر داشتیم. ما قدرت های زیادی داریم و اگه انسان ها نبودن نیازی به این قوانین نبود. اما حضور انسان ها ایجاب میکرد که قدرت های ما کنترل بشه تا انسان ها آسیب نبینن. هر چی باشه خون اون ها هم در رگ هامون جریان داره. بخاطر همین "انجمن دورگه ها" تشکیل شد و قدرتمند ترین دورگه ها برای رهبری ما انتخاب شدند. حالا اونها قوانین رو مینویسن و تغییر میدن. این آخرین نسخه قوانینه که حدودا مربوط به 80 سال پیشه.
  • خب!؟ چه ربطی به مایکل داره؟
  • انجمن همیشه گروهی داره که به محل زندگی دورگه ها سر میزنه تا اگه تخلفی صورت گرفته شخص خاطی رو محاکمه کنه. اونها اون شب اونجا بودن. چون یه نفر از طلسم گرگینه که یکی از طلسم های فوق ممنوعه س استفاده کرده بود. وقتی به اونجا میرسن مایکل کار رو تموم کرده بود و تو هنوز در شکم مادرت بودی. انجمن جون تو رو نجات میده. اما تا وقتی من برسم تو و پدرت دیگه اینجا نبودید. این چزیه که انجمن برای من تعریف کرده.
  • نه... این نمی تونه درست باشه! مایکل دروغ گو نیست! من حرفاتو باور نمی کنم!

به گریه افتاده بودم. نمی توانستم باور کنم که مایکل این کار را کرده باشد. به علاوه وقتی در مورد آن شب حرف میزد و در آغوش گرفتن من را توصیف می کرد، این قدر با احساس حرف میزد که باورم نمی شد الکس راست بگوید.

  • من میدونم که فهمیدن همچین چیزی خیلی سخته. اما تو باید بهم اعتماد کنی. من هم خون تو هستم. من میتونم بهت کمک کنم که انتقامتو از مایکل بگیری!
  • انتقاممو بگیرم؟! مثل اینکه حالت خوب نیست الکس! مایکل این کارو نکرده! اون بیگناهه!
  • اگه بیگناهه پس چرا تا حالا بهت نگفته که می دونه تو انسان نیستی؟ چرا از همون اول حقیقت رو در مورد هدفش به تو نگفته بود؟ برو ازش اینها رو بپرس! اگه جواب قانع کننده ای داشت من دیگه اصراری نخواهم کرد!

سرم را بالا گرفتم و با غیظ گفتم: "میرم! همین الآن! باورم نمی شه مزخرفات تو رو در مورد دورگه ها و اومورف ها باور کردم! تو یه دروغگویی!"

با خشم و اشک از در خانه بیرون دویدم. جاده مستقیما به خانه ما منتهی میشد. چند متری را دویدم. بعد خسته شدم و کنار جاده رو به جنگل نشستم. نمی دانستم چرا اینقدر عصبانی شده بودم. اشک هایم را پاک کردم. ناگهان از بین درختان صدای مایکل را شنیدم:" حالت خوبه؟ اون بهت صدمه ای نزد؟" و بعد خودش هم پدیدار شد. آهسته خودش را به من رساند و نشست.

  • من خوبم. اون خاله منه. تو اینو میدونستی؟
  • آره.
  • تو میدونستی من چی هستم نه؟

سکوت کرد. صدایش را صاف کرد و گفت:

  • آره اما تو نمـ....
  • پس چرا بهم نگفتی لعنتی؟!
  • تو تو وضع بدی بودی و خودت هیچ چیز رو نمی دونستی ...

به وضوح دستپاچه شده بود و من هم گر گرفته بودم. همه همه چیز را می دانستند الا من!

  • بهونه کافیه! پس درسته...
  • چی درسته؟ من نمی فهمم!!
  • اینکه تو به من نزدیک شدی تا من طلسم رو باطل کنم!
  • خب... اولش آره

به گوش های خودم هم دیگر اعتمادی نداشتم. نه تنها کتمان نکرد، تایید هم کرد!

  • تو یه دروغ گویی مایکل پارکر! یه دروغ گو!
  • خواهش میکنم به حرفام گوش کن! یادت بیار که دفعه قبل در موردم یه قضاوت عجولانه کردی!
  • باشه! از خودت دفاع کن!
  • من از همون اول می خواستم ازت درخواست کنم اما تو حتی به وجود گرگینه اعتقاد نداشتی...بنابراین من سعی کردم آروم آروم همه چیز رو بهت بگم! امروز هم میخواستم بقیه چیز ها رو بهت بگم اما اون عجوزه پیر این فرصتو ازم گرفت. تو باید به حرفام گوش کنی! اون در مورد خیلی چیزا بهت دروغ گفته ...
  • همه ابراز علاقه ها دروغ بود ... نه؟
  • نه! اینطور نیست!
  • تو با من دوست شدی که من مشکلتو حل کنم! چرا سعی کردی منو وابسته به خودت بکنی؟!

کمی من من کرد و در واقع حرفی نداشت که بزند. آلیس درست می گفت. او در مورد احساسش دروغ گفته بود.

  • تو آلیس رو کشتی. تو مادر من رو کشتی.

مایکل متعجب شده بود. آنقدر که نمی توانست حرف بزند. فریاد زدم:

  • چرا ساکت شدی لعنتی؟! من به تو اعتماد کرده بودم!

احساس حماقت میکردم. بخاطر هر بار که قلبم برایش تند تر زده بود و هر بار که کلاس هایم را بخاطرش پیچانده بودم. این بار عصبانی بودم. آنقدر عصبانی که جایی برای اشک ریختن نبود. دلم میخواست سرش را از تنش جدا کنم.

  • من ازت انتقام میگیرم مایکل پارکر. یه انتقام سخت.

مایکل سرش را پایین انداخته بود. با این حرف ناگهان سرش را بالا آورد و بی تفاوت گفت: " هر طور راحتی. من نمی تونم مدام به دختر ساده ای مثل تو که حرف هر کسی رو باور میکنه حالی کنم که هر قتلی که اینجا اتفاق افتاده تقصیر من نبوده."
چشم هایم گرد شد. نمی توانستم چیزی که می شنیدم را باور کنم. حالا که دیگر اغوا کردن من برایش سودی نداشت روی واقعی خودش را نشان میداد. همه چیز در عرض چند دقیقه از این رو به آن رو شد. همه علاقه ای که به او پیدا کرده بودم تبدیل به یک هدف شده بود. انتقام.

  • من انتقام مادرمو ازت میگیرم.
  • تو شانسی نداری. حتی با وجود اون عجوزه.

و پشتش را کرد و به داخل جنگل بازگشت. این آخرین باری بود که او را میدیدم در حالیکه وجودم پر از نفرت شده بود. به تنها چیزی که فکر میکردم انتقام بود. شاید من زنده مانده بودم تا بتوانم انتقام کشته شدن مادرم را بگیرم.

نمی توانستم پیش الکس برگردم و به همین زودی اعتراف کنم که حق با او بود. بقیه مسیر تا خانه را پیاده قدم زدم و به محض اینکه به خانه رسیدم به اتاقم رفتم و روی تختم غش کردم.

*******

ترسیده بودم. قلبم تند تند میزد و در جنگل نا آشنایی در حال دویدن بودم. کتابی در دست داشتم و پاهایم برهنه بود. از ترس بر گشتم و عقب را نگاه کردم. کسی تعقیبم می کرد. بعد از چندین دقیقه دویدن خسته شدم و پشت کنده ی بزرگی که روی زمین افتاده بود پنهان شدم. کتاب را زمین گذاشتم و نگاهی به دستانم کردم که غرق در خون بودند. خون من نبود. خون را به تنه ی کنده مالیدم. آنها به دنبالم می آمدند. این را می توانستم حس کنم. شنلم را به روی سرم کشیدم و از جا بلند شدم. باید بیشتر از اینها از اینجا دور میشدم. همین که از جا برخواستم درد شدیدی وجودم را فرا گرفت. خنجر کوچکی درون گردنم فرو رفته بود. برگشتم تا ببینم کار کدام احمقی بوده است. مگر نمی داند من نمی میرم؟ دختری با صورت کثیف، موهایی ژولیده و بلند که روی صورتش ریخته بود و چشمانی آبی که از بین تار های موهایش برق میزدند، به من پوزخند میزد.

  • تو کی هستی؟

جواب نداد و فقط بلند قهقهه زد.

  • نمی دونی کسی نمی تونه منو بکشه؟

ام همان لحظه ضعف بر من غلبه کرد و بر روی زمین افتادم. می دانستم در حال مردنم. نفس هایم سنگین شد.

  • شاید کسی نتونه تو رو بکشه. اما من می تونم.

صدایش خش دار بود اما عجیب آشنا. موهایش را کنار زد و همانطور که خون بالا می آوردم کنارم نشست.
آن صورت متعلق به خودم بود!

  • تو ... !
  • من منتظرتم ... و بلند بلند خندید.

 

از جا پریدم. در حالیکه نفس نفس می زدم عرق سردی که بر پیشانی ام نشسته بود را پاک کردم. دوباره کابوس دیده بودم و این بار واقعی تر و شفاف تر از همیشه به نظر می آمد. هنوز آفتاب طلوع نکرده بود.

گرگ و میش بود که کت طوسی رنگم را دورم انداختم و به سمت خانه الکس رفتم.

5 دقیقه ای در زدم تا از خواب بیدار شد و با موهایی ژولیده و دمپایی ابری جلوی در ظاهر شد. از دیدنم تعجب کرده بود.

  • گفتی میتونی انتقاممو از مایکل بگیری؟
  • چه خوب که سر عقل اومدی!

بعد از جلوی در کنار رفت تا من وارد شوم.

 

بخش دوم

 

از وقتی که این بلا به سرم آمده، کمتر احتیاج به خواب پیدا میکنم و بیشتر مواقعی که خوابیده ام نیز ذهنم هوشیار است. فکر میکنم این یکی از صفات گرگی باشد. یک گرگ باید همیشه آماده خطر باشد.
در هر صورت من هر شب لباس هایم را عوض می کنم، مسواک می زنم و به رخت خواب رفته و سعی می کنم کمی بخوابم. معمولا همین که چشم هایم را میبندم افکار بچه ها پر رنگ میشود. ترس، خون، گرسنگی، زوزه های ممتد و دلتنگی برای دوران انسانیت. در موارد دیگر هم شروع به شکار می کنند. آن وقت من دیگر نمی توانم پلک روی هم بگذارم. مدام صحنه های درگیری و لحظه ی وصف نشدنی پاره کردن شکم یک انسان مفلوک از شهر های مجاور توی ذهنم آلارم می زند و به من یادآوری می کند که من هم یک گرگم و نیاز به تغذیه دارم!

شانزده سالی میشود که زندگی من همین است. البته به مرور بیشتر با آن خو گرفته ام اما برای من سخت تر از بقیه است. من وظیفه 16 گرگ دیگر را بر عهده دارم. باید طوری آنها را فرماندهی کنم تا کسی از وجودشان بو نبرد و ردمان را نزنند. منظورم شکارچی های گرگینه هستند. آنها همه جا پراکنده شده اند. اما من خیلی مراقب هستم و کوچکترین شواهد را از بین می برم. البته چند وقت پیش یک دردسر بدی گریبانمان را گرفت. گرگینه ای از خارج از جزیره وارد شد و سعی کرد وارد گله ما بشود. او با من جنگید تا فرماندهی گله ام را از من بگیرد ولی من حسابی حالش را جا آوردم. الان تقریبا دوست های خوبی هستیم. کریستوف مرد میانسالی ست که به خاطر نمی آورد چه کسی او را تبدیل به چیزی که هست کرده است.او فرمانده ی گله ی خودش است. خودش و خودش. همه جا را به دنبال هم نوعانش زیر پا گذاشته بود تا نهایتا جایی که اصلا انتظارش را نداشت ما را پیدا کرده بود. من از این موضوع خوشم نمی آمد که کسی توانسته بود رد ما را بزند. اما حداقل او خودی بود و لازم نبود که نگران شویم.

امروز صبح تازه خوابم برده بود که دوباره صدای زوزه ها شروع شد. به اجبار از جا بلند شدم و به سمت کافی شاپی که در آن کار میکنم رفتم. کار کردن باعث میشد که با انسان ها رابطه داشته باشم و انسانیتم را فراموش نکنم. بنابراین هر روز صبح با رغبت زیاد خانه پر از گرگینه هایی که قادر به تکلم نبودند را ترک میکردم و به دنیای انسان های معمولی میرفتم. سال پیش توانسته بودم با حقوقی که چند سال جمع کرده بودم یک تراک قرمز رنگ دست دوم بخرم و آن را نوسازی کنم. بهتر از هیچ چیز بود. گاهی لازم میشد.
آن روز هم مثل بقیه روز ها مشتری ها می آمدند و می رفتند. زمان به کندی سپری می شد تا اینکه نزدیک غروب ناگهان تمام موهای بدنم سیخ شدند. می توانستم حس کنم که همه مان این طور شده ایم. جادو و قدرت را حس میکردم. پس از مرگ آلیس دیگر با چنین چیزی مواجه نشده بودم. یک افسونگر اینجا بود. خیلی نزدیک به ما. همان لحظه صدای هولناکی را از سوی دریاچه شنیدم. رویم را که برگرداندم ماشینی را دیدم که از روی پل به وسط دریاچه سقوط کرد و در آن میان صدای فریاد "کمک" ضعیفی باعث شد لباسم را به سرعت از تن بکنم، برای همه گرگینه ها پیام خطر ارسال کنم و خودم به سرعت به سمت پل بدوم. بهترین کار این بود که از همان محل سقوط روی پل به داخل آب شیرجه بزنم. خدای من خودت کمک کن!

  • ۱۴۸
faded
محشر بود 😨

معمولا قسمت آخر هر سیزن همینجوریه خیلی از رازها فاش میشن و بعضی چیزایی که تا الان یه چیز دیگه میکردی برعکس میشن و شما هم این اصل رو اینجا پیاده کردید .

دیدید گفتم رزی ویچِ 🕯⛧ 😊

ولی من بازم فک نمیکنم مایکل خیلی بد باشه 🤔
تاببینیم چی میشه ...

سیزن بعدی کی شروع میشه ؟ :))

ویچ نیست بابا اینهمه اصرار داشت بهش بگین دورگه باز میگین ویچ... عی بابا ...

خوب و بد نسبیه

سیزن بعد رو چند روز دیگه میذارم :))
ژنیک :) :)
واو
خیلى عالى بود!!!
از لحظه اى که شروع کردم تا الان ک تموم شد نزاشتمش کنار
یه ذره اوایل یه جاهاییش ضعیف میشد به نظرم، ینى خیلى جذب نمیکرد منو! مثلا داستان با جمله هایى مث چند دقیقه بعد اتفاقى افتاد که زندگى منو متحول کرد و اینا سعى میکرد خواننده رو ترغیب کنه ولى واسه من اصلا جذاب نبود!
ولى هر چى جلوتر رفت این چیزاى کوچولو هى بهتر و بهتر شد! خلاصه که فوق العادس! دمت گرم
منتظر بقیش هستیییم ❤️

مرسی مرسی مرسی... حتما از نظرت استفاده میکنم.
خیلی لطف داری به من :)
خوشحال میشم بازم ضعفایی که به نظرت میاد رو بگی و البته همیشه اینجوری مشوقم باشی و بهم روحیه بدی.
:) :* :قلب
dreamer
خیلی خیلی خوب بود.. من خیلی وقته داستانتو دنبال میکنم خیلی جذاب بود منتظر بودم بقیشو بذاری همش، عالیه دختر، لطفا زودتر فصل ۲ رو بذار مرسی 💜💜💜
سلام دوست عزیز
ممنون بابت روحیه ای که به من میدی 
چشم حتما
:)

دکتر سین
در یه جمله فصل یک رو می‌شه توصیف کرد: ارزش خوندنش رو داشت! :)
یه سؤال: شما دوره‌ی نوسندگی رفتی؟ اگر نرفتی باید اعتراف کنم که نویسندگی تو خونته! احسنت!! :))
بی‌صبرانه منتظر ادامه هستیم...

واو دکتر سین. شما لطف دارین به من :)
من کلاس نرفتم ولی اگه کلاسی پیدا کنم حتما میرم. نمی دونم باید کجا دنبال کلاس بگردم!
امیدوارم ماوستون نکنم :)

ژنیک :) :)
کى بقیش میاد؟

خیلی زود ! دونت ووری !
پرفیـ.) ــوم
چرا بقیش نمیاد؟؟
چرا آخه؟
شهبانو
فقط در موردش میتونم بگم از خوندنش سیر نمیشی
من تا حالا کلی رمان جور وا جور خوندم ولی این یکی با بقیه فرق داره اولش فک میکنی کسل کنندس اما یهویی یه عالمه هیجان بهت وارد می کنه 
واقعا مهشره
Shahtot 🍇🍇🍇
من تا این جا خوندم 
فقط یک کلمه محشر بود ، آدمو جذب میکرد
دائما بهت شوک های هیجان آور وارد میکرد و...
اینم بگم من داستان یا رمانی خوب نباشه ، اصلا دیگه دنبالش نمیکنم بنابراین هر نظری که دادم بدون اغراق و واقعی بوده :)))
ایشالله بقیش فرداشب :)
واقعا ممنون که تا اینجا دنبالم کردی
حسابی منو به هیجان آوردی
و یه عالمه نظرات بدرد بخور و عالی دادی که منو تا مرز سکته برد!! :))
نظراتتو به دوستم نشون دادم اونم بهم گفت چقدر دختر مهربونیه و منم باهاش موافقم :*
بازم منتظر نظرات خفن و باحالت هستم !‌
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan