رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

شکارچی (۲۸)

  • ۲۲:۵۱

موبایلش را جایی در جنگل انداخته بود. یکی از پسر ها پیدایش کرده بود. اول فکر کردم برای پس گرفتن موبایلش آمده است. اما بعد فهمیدم که او مرا شناخته است! متوجه شده بود که من او را از آب بیرون کشیده بودم و حالا برگشته بود تا از من بازجویی کند. فکر اینجایش را نکرده بودم. با مورد باهوشی طرف بودم. اما من آشفته تر و درگیر تر از آن بودم که بتوانم جواب سوالاتش را درست و حسابی بدهم. دیشب همه مدت با بچه ها درگیر کریستف و بعد شکارچی ها بودیم. چیزهایی را اعتراف کرده بود که هرگز به فکرمان خطور نمیکرد. عجیب گرسنه بودم. چند روزی چیزی نخورده بودم و حسابی احساس ضعف میکردم. بچه ها هم کم و بیش همینطور بودند. کنترلشان سخت شده بود. باید همین امشب به شکار میرفتیم. بیشتر از اینکه بتوانم به رزی فکر کنم ذهنم درگیر حرف های کریستف بود و نمیدانستم باید با او چکار کنم. احمق تر از آن بنظر میرسید که خائن باشد اما یک جای کار میلنگید.

*******

بعد از رفتن رزی و دوستانش بلافاصله بچه ها را فرستادم تا کریستف را برایم بیاورند. مدت زیادی صرف این شد که مجبورش کنم به فرم انسانی ش برگردد. بعد دیگر کنترلم را از دست دادم. پا روی دمم گذاشته بود و باید میفهمید من از او قوی ترم!

گردنش را با یک دست گرفتم و پشتش را به درخت تنومندی کوبیدم. ترسیده بود. جلوی پایم زانو زد و گردنش را گرفت. با خشم از میان دندان های تیزم گفتم: "چی میشد اگه من تعقیبش نمیکردم؟! میکشتیش؟" میدانستم هم شوکه شده و هم ترسیده بود و بنابراین به این زودی ها جواب درست و حسابی از او نخواهم شنید اما انتظار نداشتم اینقدر سریع مزخرف بگوید. در جوابم با صدایی که دورگه شده بود گفت: "اون باید بمیره مایکل!" خون به سرعت به صورتم دوید و از عصبانیت حرارت از کف دستانم بیرون میزد. مردک کودن خودش به من پیشنهاد داده بود که از رزی برای از بین بردن طلسم گرگینه استفاده کنیم اما حالا داشت مزخرف میگفت. "اون باید بمیره؟!" با خشم گفتم و زانویم را زیر چانه اش کوبیدم. صدای زوزه گرگ ها بلند شده بود و کریستف هنوز یک دهم عصبانیت مرا ندیده بود. دهانش پر از خون شد. آب دهانش را تف کرد و دوباره لجبازانه به من نگاه کرد. دلم میخواست همان جا دستور بدهم گردنش را پاره کنند. چطور جرأت میکرد آلفای دسته را مسخره خودش کند؟ دوباره بلندش کردم و با مشت سینه اش را به همان درخت دوختم. با بم ترین و وحشتناک ترین صدایی که میتوانستم در حالت انسانی در بیاورم گفتم:" فقط یه بار دیگه میتونی دهنتو باز کنی و اگه چیزی که میخوام بشنوم رو تحویلم ندی دیگه هرگز نمیتونی اینکارو بکنی." آب دهانش را قورت داد. برای لحظه ای سکوت برقرار شد و صدای ضربان قلبش فضا را پر کرد. بعد با لحنی نامطمئن گفت:"این نقشه الکس بود. از قبل از اینکه اون دختر پاشو تو جزیره بذاره... شاید بخوای برای بقیه ش یه جا بشینیم." دستانم شل شد و او را رها کردم. او را به پشت کلبه کافی شاپ بردم تا بقیه ماجرا را تعریف کند.

  • قبل از اینکه گرین ها سر و کله شون پیدا شه الکس به جزیره برگشت.
  • پس چرا من حسش نکردم؟!
  • اون باتجربه تر از این حرفاس که بذاره کسی متوجه حضورش بشه. مخصوصا حالا که همه دنبالشن.
  • برای چی همه ... نه بعدا اینو بگو. از اصل قضیه دور نشیم. خب؟
  • خب اون پیش من اومد و بهم گفت که میدونه طلسم گرگینه رو چطور باید باطل کنه. فقط کافیه که بهش اعتماد کنم و هر چی ازم میخواد رو اجرا کنم. اون بهم گفت که چه روزی چه ماشینی از روی پل عبور میکنه و من باید اون ماشین رو منحرف کنم و سرنشینانش رو به ته آب بفرستم.
  • تو!!! تو این کار رو کردی؟!
  • آره. کار من بود. بعد هم که دختر آلیس زنده موند، الکس دوباره پیش من اومد و بهم گفت مراقب خونه گرین ها باشم و در بهترین فرصت اون دختر رو بکشم. اما تو همیشه اطراف خونه بودی و من نمیتونستم نزدیک بشم.
  • تو چطور میتونی این حرف ها رو به زبون بیاری؟! رزی نوه ی توست!
  • فرزند دختری که منو به این روز انداخته؟ نه! من نه با آلیس نه با فرزندش هیچ نسبتی ندارم!
  • چرا الکس باید بخواد اون رو بکشه؟!
  • اون یه چیزهایی در مورد افسونگرهایی می گفت که از زنده موندن فرزند آلیس باخبر شدن و میخوان از طریق خونش، الکس رو پیدا کنن و بکشن.
  • آهان! باز هم خودخواهی های خانواده تو! میخواد یه بچه بی گناه رو بکشه تا خودش چند روز بیشتر زنده بمونه؟! این دیگه اوج پلیدیه!
  • تو متوجه نیستی اونا خیلی خطرناکن. اگه به اینجا بیان تو هم صدمه میبینی. حضور و وجود ما تو طبیعت ممنوعه. اون ها ما رو هم میکشن!
  • درست میگی من متوجه نیستم! این مزخرفات رو تحویل من نده. میدونی که من با خائن چطور برخورد میکنم...
  • نه مایکل خواهش میکنم به حرفام فکر کن! اگه باهاش همکاری کنیم اون میتونه کمکمون کنه! در ضمن رزی...
  • کافیه! نمی خوام چیزی بشنوم! همین الآن به عمارت برو و ازونجا خارج نشو. باهات چند نفر رو میفرستم.اگه سرپیچی کنی... . بعدا برات تصمیم میگیرم.

از روی صندلی بلند شدم. هوا گرگ و میش بود و من آشفته از اعترافات کریستف نمیتوانستم لحظه ای ذهنم را آزاد کنم. الکس تحت تعقیب بود. تحت تعقیب چه کسی؟ نمیدانستم. فقط میدانستم که هر کسی بود به گرگینه ها به چشم کالای قاچاق نگاه میکرد. چیزی که نباید وجود داشته باشد. الکس خاله رزی و کریستف پدر بزرگش قصد جانش را کرده بودند و مقصر تصادف چند ماه قبل بودند. الکس ادعا میکرد که میتواند طلسم را وارون کند ولی تا بحال فقط از کریستف، پدر خودش، سو استفاده کرده بود. رزی چیزی در مورد قدرت هایش نمی دانست و هر آن ممکن بود توسط خاله اش به قتل برسد. ذهنم مدام بین این اطلاعات چرخ میزد و کلافه شده بودم که ناگهان صدای زوزه گرگ ها برخاست. در ذهنم جستجو کردم تا بفهمم قضیه از چه قرار است. تصویرهای ذهنی که گرگینه های وحشت زده ایجاد میکردند کاملا واضح بود. دوباره شکارچی ها حمله کرده بودند. یکی از بچه ها زخمی و بین درخت ها پنهان شده بود. بقیه فرار کرده بودند. من همانطور که به سمت محل او میدویدم و سخت تلاش میکردم از درد فریاد نزنم تغییر شکل دادم. خود این عمل دردناک بود اما هنگام دویدن دردها دو برابر میشد. هولدن بی صدا گوشه ای افتاده بود و طبق دستور من سعی میکرد کمتر سر و صدا ایجاد کند. تیر بزرگی وارد پهلویش شده بود و نمی توانست بدرستی نفس بکشد. آرام و بی صدا به او نزدیک شدم. وضعیتش وخیم بود و نمیتوانست راه برود. نه طوری که باعث جلب توجه نشود. درمانده به صدای پای سه نفری که محتاطانه قدم بر میداشتند و به ما نزدیک میشدند گوش کردم. از جایی که ما پنهان شده بودیم میتوانستم بدون دیده شدن سرک بکشم. کسی که جلو قدم بر میداشت جسیکا بود. فکر نمیکردم به این زودی لیدر یک گروه بشود. طبق محاسبات من هنوز باید در مرحله کارآموزی بسر میبرد! اما بعد فکر کردم چه چیز در مورد گرین ها عادی است؟ آنها نزدیک تر میشدند و من دو راه پیش رو داشتم. یا فرار میکردم و هولدن را قربانی ترسم میکردم و یا راه حلی برای نجات هر دویمان پیدا میکردم. هولدن از فکر اول اصلا خوشش نیامده بود و توی ذهنش مراتب اعتراضش را با چند دشنام به گوشم رساند! ضربه ای به پهلویش زدم که حساب کار دستش بیاید. بعد مغزم را کار انداختم. نگاهی به اطراف کردم. کنده شکسته ای در فاصله ای نه چندان دور توجهم را به خود جلب کرد. فکری به سرم زد. فرصت زیادی برای تجزیه و تحلیل نداشتم. من سریع تر و قوی تر از هولدن بودم. آنها به گرد پای من هم نمیرسیدند. هولدن را مجبور کردم تا کنده راه بیاید. او را داخل کنده گذاشتم و برگ های تری که کف جنگل ریخته بود را جمع کردم و رویش را پوشاندم. دستور دادم که بیصدا همان جا بنشیند و اگر لازم شد نفس هم نکشد تا کسی متوجه حضورش نشود. اگر نقشه ام نمیگرفت دوست عزیزی را از دست میدادم. با فکرش هم حالم بد میشد. سعی کردم افکار منفی را از خودم دور کنم. بعد بی مهابا جلوی جسیکا پریدم و از طرف دیگر پا به فرار گذاشتم. سرعتم را کم کرده بودم تا به من برسند و از آنجا دور شوند. امیدوار بودم کسی به ذهنش نرسد که دنبال گرگینه زخمی بروند و از شانس خوبم همینطور هم شد. هر سه نفرشان به دنبال من راه افتادند. بعد از اینکه چند کیلومتر دور شدیم و چند تا تیر از بیخ گوشم رد شد، سرعتم را زیاد کردم و از دیدرسشان خارج شدم. به همین سادگی! بلافاصله برگشتم و در فرم انسانی ام تیر را از پهلوی هولدن بیرون کشیدم. زخم عمیق و کاری بود. ترسیدم که نکند او را از دست بدهم. در این شرایط خیلی نمی توانست راه برود. ناگهان متوجه شدم کریستف به همراه چند نفری که برای محافظت پیشش مانده بودند، به آنجا آمده اند. مت فکر کرده بود که کریستف میتواند به هولدن کمک کند و او را به اینجا آورده بود. توی ذهنم هر چه بد و بیراه بود نثار مت بیچاره کردم. اما بعد با بی میلی اقرار کردم که او کار درست را انجام داده است. کریستف بدون اینکه حرفی بزند با مقدای پارچه روی زخم هولدن را فشار داد و صدای ناله و زوزه اش را در آورد. بعد با کمک بقیه گرگینه ها تا عمارت همراهی اش کرد. در تمام مدت من هیچ حرفی نزدم و فقط وقتی خیالم از بابت هولدن راحت شد به سمت کافی شاپ راه افتادم.

نزدیک ساعت پنج صبح بود که صدای مردیث را شنیدم. برای باز کردن کافه آمده بود. صدای قلبش و بوی خوشایند گوشت انسان، گرسنگی چند روزه ام بعلاوه عصبانیتم که هنوز فروکش نکرده بود و فعالیت دو ساعت قبلم و خطری که از گوشمان گذشته بود، باعث میشد پلیدترین فکر ها در موردش به ذهنم برسد. دیگر وقت شکار بود! می خواستم به سمت عمارت برگردم که سر و کله رزی پیدا شد. وقتی داشتم به گرگ تبدیل میشدم لباسم را جایی در جنگل انداخته بودم بلافاصله شلواری که از قبل توی کابین برای روز  مبادا گذاشته بودم را پوشیدم و از کابین خارج شدم.

*******

پنهانی ماشین هرماینی را در حیاط پشتی مخفی کردیم. هنوز گریه میکرد. حق داشت و من هم کاری از دستم بر نمی آمد. نمی توانستم به او بگویم تقصیری نداشته است یا اینکه همه چیز درست میشود. چون حالا یک پسر بچه مرده بود و چیزی درست نمیشد و این هرماینی بود که باید تا آخر عمر با دانستن اینکه جان یک بچه را گرفته است کنار بیاید. تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که اجازه ندهم کسی چیزی بفهمد. اول از همه با مت و هولدن تماس گرفتم. دختر ها همه چیز را برایشان تعریف کرده بودند. باید یک جلسه میگذاشتیم. نباید کسی از این جلسه با خبر میشد. به همه مکان جلسه را اعلام کردم. یک انبار متروکه نزدیک جاده فرعی. دیروز هرماینی خانه ما مانده بود و تمام مدت اخبار تماشا میکرد. خبر کشته شدن پسر خیلی زود در رسانه ها بازتاب پیدا کرد. اما هنوز کسی راننده را شناسایی نکرده بود. تنها چیزی که میدانستند این بود که ماشین مورد نظر فورد آبی رنگ و راننده زن بلوندی بوده است. در جزیره کوچک ما این اطلاعات دایره اتهام را خیلی محدود میکرد. بنابراین ما فرصت زیادی برای پوشاندن این جرم نداشتیم.

*******

هر چه بیشتر به رزی، الکس و کریستف فکر میکردم سر دردم بیشتر میشد. چند ساعت پیش از شکار برگشتیم و حالا باید میتوانستم بهتر فکر کنم. اما این سر درد لعنتی اجازه نمیداد. وقت هایی که من سردرد میگرفتم بقیه گروه هم سردرد می گرفتند. بنابراین همه مان بی حال در طبقه اول عمارت ولو شده بودیم. کریستف تنها هیبت انسانی جمع بود و از آنجا که خودش برای خودش یک گروه جمع و جور یک نفره حساب میشد، سردرد ما روی او اثر نمیگذاشت. هر چند خیلی دلم میخواست او بیشتر از همه درد بکشد. در همین فکر ها بودم که ناگهان صدایی ریز و زنانه وارد سرم شد. "مایکل!" هر هفده نفرمان ایستادیم و گوشهایمان را تیز کردیم. ضربان قلبی در کار نبود. هیچ کس تا چند کیلومتر آنجا نبود! کریستف با تعجب به ما نگاهی کرد و به حالت آماده باش روی پنجه های پا ایستاد.

  • مایکل! من اینجام. توی سر خودت!
  • تو کی هستی؟!
  • الکس! میدونم از هم بدمون میاد ولی فکر کردم اگه از طریق تله پاتی باهات صحبت کنم بهتر از اینه که تا اونجا بیام و بوی چندش آور یه گله سگ کله پوک رو تحمل کنم!
  • باید حدس میزدم که تویی! مثل اینکه یادت رفته کی این بلا رو سر ما آورده! چی میخوای؟
  • می خوام کریستف رو آزاد کنید.
  • چرا فکر کردی من این کارو میکنم؟
  • چون رزی همین الان پیش منه. چی باعث میشه که نکشمش؟
  • ای جادوگر پلید! تو حاضری خواهر زاده خودتو بکشی؟!
  • برای نجات جون خودم حاضرم هر کاری رو بکنم. اما الان مساله مهم تری پش اومده و من به پدرم احتیاج دارم. من رزی رو نمی کشم و در عوض تو پدرمو آزاد میکنی. چطوره؟
  • این برای من کافی نیست. از کجا بدونم که یه روز دیگه و از یه طریق دیگه بهش آسیب نمیرسونی؟
  • سگ! خیالت راحت باشه. من از الان به بعد به هیچ روشی به رزی آسیب نمیرسونم. قبوله؟

چیزی که در مورد او میدانستم این بود که موجود پلید و کثیفی بود و از روی خودخواهی و بدجنسی هر کاری میکرد. چطور میتوانستم به او اطمینان کنم؟ چه برسد اینکه با او معامله کنم!

  • من یه پیشنهاد بهتر دارم! کریستف همینجا میمونه. تو به رزی آسیب نمیرسونی و منم کریستف رو نمیکشم. چطوره؟
  • تو این پونزده سال چی یاد گرفتی سگ احمق؟ اگه الان پیشنهاد منو قبول نکنی، جون کریستف دیگه برام ارزشی نخواهد داشت. بنابراین دست از زرنگ بازی بردار. هیچ راهی نداری جز اینکه به من اعتماد کنی!

خرناسی کشیدم و با عصبانیت دندان هایم را به هم سابیدم. سر دردم را فراموش کردم. چاره ای نبود. با اکراه قبول کردم و به سمت مدرسه راه افتادم. باید رزی را از دست آن زن خبیث نجات میدادم.

  • ۷۸
TmD Five
عالی بود.مرسی
ممنون از شما :)
دکتر سین
لذت بردم، مثل همیشه! ^_^
خوشحالم ! :)
شهبانو
زیبا بود
Shahtot 🍇🍇🍇
عجب آدم سه نقطه ایه این الکس !!
این همه خودشو مهربون نشون میداد ، چه قدر تو قسمت اول فکر میکردم آدم خوبیه !!
مثل همیشه عالی و هیجانی :)
خیلی مارمولکه این الکس :))
البته فکر کنم باید بازم برای قضاوت در مورد الکس صبر کنی :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan