رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

جوان و بی رحم (۳۰)

  • ۱۲:۴۷

هر روز که بیشتر با رزی می گذراندم بیشتر احساس گناه میکردم. واضح بود که هنوز هم گاهی به من شک میکند. خیلی گیج بود و من هم او را بیشتر سردرگم میکردم. اگر پدرش زنده بود همه چیز ساده تر بود. میتوانست همه چیز را برایش توضیح دهد و من مجبور نبودم چیزهایی را بگویم که حداقل نصف آنها دروغ بود و قسمتی که حقیقت داشت نیز آنقدر دردناک بود که آرزو میکرد ای کاش هرگز نمیفهمید. می توانستم علت نفرت الکس نسبت به خودم را بفهمم. اما نمی فهمیدم برای رزی چه نقشه ای کشیده بود. اگر میخواست او را بکشد، احتیاجی به این همه دردسر نبود. میتوانست مثل تمام دیگر اعضای خانواده اش (و خانواده من)  قلب او را نیز از کار بیندازد. از داخل کشوی میزی در کافی شاپ، دست نوشته ای را بیرون آوردم. یک نامه تهدید آمیز بدون امضا. البته نیازی به امضا نبود. همه چیز آن نامه از پاکت گرفته تا جوهر، بوی جادوی نفرت انگیز الکس را میداد. بعد از رفتن کوین از جزیره، آن را لابه لای وسایل او پیدا کرده بودم. نامه ای سرتاسر نفرت که برای ترساندن و بیرون راندن او از جزیره کافی بود. نمی دانم چرا این نامه را نگه داشته بودم. از وقتی فهمیده بودم الکس می خواهد ما را بکشد حواس گرگی ام آنقدر تیز شده بود که کوچکترین حرکت در چند کیلومتری توجهم را جلب میکرد. اما اگر این واقعیت داشت این کافی نبود. باید فکری میکردیم. چیزی به ذهنم نمیرسید. چطور یک افسونگر قدرتمند را شکست دهیم؟ البته اگر رزی به ما ملحق میشد شاید شانسی داشتیم. تنها اگر میتوانستم با او درباره همه چیز صحبت کنم...! اما چیزی که بیشتر از همه مرا آزار میداد و نمیخواستم به همین سادگی به آن اعتراف کنم، علاقه ای بود که نسبت به او شکل گرفته بود. هر روز سعی میکردم چهره اش را از توی ذهنم پس بزنم. نه فقط بخاطر اینکه گرگینه ها مشکوک شده بودند. مادر او مسبب تمام دردسرهای ما بود. خاله اش میخواست ما را بکشد و عمه اش شکارچی گرگینه بود. به همین خاطر هرگز فکرش را نمیکردم که احساساتم اینطور با من شوخی شان بگیرد.
ساعت شش صبح بود. فکر رزی از کله ام بیرون نمیرفت و هنوز پیشرفتی در کارمان حاصل نشده بود. مت سر سنگینش را روی شانه ام گذاشت و فکر کرد: "باید هر چه سریعتر یه فکری بکنی. ما نقشه الکس رو نمیدونیم."

  • منظورت چه فکریه؟
  • درباره دختر آلیس. تو گفتی اون میتونه به ما کمک کنه. بچه ها همه امیدوار شدن.
  • من سعی کردم ...
  • نه به اندازه کافی. من به علاقه تو بهش اهمیتی نمیدم. فقط برو و همه چیزو براش روشن کن. ما وقت زیادی نداریم.

حق با او بود. آهی کشیدم. الکس میخواست انتقام خواهرش را بگیرد اما من هنوز یک برگ برنده داشتم. رزی.
*******

چند روز طول کشید اما بالاخره خبرش پیچید. ماشین فورد آبی رنگی در ساحل دریاچه پیدا شده بود. پلیس حدس میزد ماشین ضارب باشد. همه در مدرسه در این باره صحبت میکردند. البته بجز ما. من و هرماینی در کافه تریا مدرسه نشسته بودیم و حرف نمیزدیم. من در افکار خودم غرق بودم. بسته های شکر را باز میکردم و با حواس پرتی در قهوه ام میریختم. تا اینکه هرماینی ظرف شکر را از جلویم برداشت. سرم را بالا آوردم. مرا نگاه میکرد و معلوم بود از من توضیح میخواهد.

  • ماشین رو ... دزدیدیم.
  • عقلتو از دست دادی؟! میدونی چقدر خودتو تو دردسر انداختی؟!
  • اصلا مهم نیست.
  • برای من مهمه!
  • میخواستی چیکار کنم؟!

صدایم کمی بالا رفت. "میخواستی بشینم و نابود شدن زندگی تو تماشا کنم؟" خوشبختانه کافه آنقدر شلوغ بود که کسی متوجه ما نشد.

اشک در چشمانش حلقه زد. لعنتی. میدانست نقطه ضعف من چیست. نفس عمیقی کشیدم. دستم را روی دستش گذاشتم. نمیدانستم چه بگویم یا چه کار کنم که آرام شود.

  • اینجا گریه نکن. ممکنه کسی شک کنه و همه زحمتامون به باد بره.

سرش را به تندی بالا آورد. اشک هایش را با آستینش پاک کرد. اخم کرده بود. گفت: "میدونی من ازت نخواستم که اینکارو بکنی." و خیلی سریع از جایش بلند شد و رفت.

  • هرمای...نی!

او رفته بود. چند روز پس از آن همچنان تماس هایم را رد میکرد و مرا در خانه شان راه نمیداد. همین یک قلم در مجموعه بدشانسی هایم کم بود. او به مدرسه نیامد. دیگر هیچ وقت به مدرسه نیامد. هفته بعدش جشن پایان سال بود. خیلی زودتر از چیزی که فکرش را میکردم شایعه ها ساخته شد. هرماینی هیل آن بچه را کشته و حالا فرار کرده است.

*******

هیچ چیز آنطور که برنامه ریزی کرده بودم پش نرفت. نتوانستم با رزی صادق باشم. چطور میتوانستم از او بخواهم به من کمک کند بدون اینکه فکر کند همه چیز بین ما دروغ بوده است؟
بعد از اینکه تا مدرسه همراهی اش کردم، شروع به پرسه زدن در راهرو های مدرسه کردم. عکس ها و پوستر های قدیمی روی دیوار مرا به یاد چندین سال قبل می انداخت. آنقدر دور که بیشتر شبیه یک کابوس بود. در یکی از عکس های دسته جمعی خودم و هرماینی را پیدا کردم. بعد از گذشت سالها، حالا میتوانم به او فکر کنم و جلوی اشک هایم را بگیرم. مدتی به او خیره شدم و بعد آهی از روی حسرت کشیدم و سرم را به سمت دری که باز شده بود چرخاندم. رزی از اتاق بیرون آمد. در را بست و بالاخره با من روبرو شد. با تعجب به سمتم آمد. "تو اینجا چیکار میکنی؟"

سوال خوبی بود. من آنجا چکار میکردم؟ "هممم...میخواستم چیزی بهت بگم!" میخواستم چیزی بهت بگم؟! واقعا در آن لحظه چیز بهتری به ذهنم نرسید و البته حقیقت هم داشت. اما همین که خواستم کلماتی که بارها با خودم تمرین کرده بودم را به زبان بیاورم، ته دلم خالی شد. با من من زیاد جملاتی را گفتم که برای اولین بار به خودم اجازه داده بودم به آنها فکر کنم. "تو میدونی من ازت خوشم میاد. می خوام بدونم که تو در مورد من چی فکر میکنی؟" در آن لحظه عقلم کاملا از کار افتاده بود و می دانستم من و او آنقدر از همه نظر با هم متفاوت هستیم که این حرف ها بیهوده است. اما وقتی گفت او هم از من خوشش می آید نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و او را بوسیدم.

به عواقب کار فکر نکرده بودم. در واقع به هیچ چیز فکر نکرده بودم و با اینکه اصلا از کارم پشیمان نبودم اما با دیدن الکس در راهرو خون به صورتم هجوم آورد. از دست خودم عصبانی بودم و حضور او باعث شد برآشفته شوم. این آخرین فرصت بود. الکس بعد از دیدن آن بوسه هرگز به من مهلت نمیداد تا رزی را با خودم همسو کنم. حتی اگر موفق میشدم و مساله را طوری مطرح میکردم که او خشمگین نشود. بنابراین رزی را قانع کردم که اجازه بدهد همه چیز را توضیح بدهم. اما خیلی دیر شده بود. نمیدانم چطور کنترل همه چیز از دستم خارج شد و قبل از اینکه من فرصت هر توضیحی را پیدا کنم، او سوار ماشین الکس شده بود و رفته بود.

دور و بر خانه الکس پرسه میزدم. او میدانست من مکالماتشان را گوش میکنم. همانطور که من میدانستم او میداند. مزخرفاتی که داشت به خورد رزی میداد را میشنیدم و هیچ کاری نمی توانستم بکنم. مدام خودم را سرزنش میکردم که چرا زودتر کاری نکردم. مت و هولدن چند ساعتی بود که با سرکوفت هایشان مرا دیوانه کرده بودند. اما چیزی که برایم واضح شده بود، نقشه الکس بود. شاید او در برابر ما هفده نفر شانس زنده ماندن نداشت؛ اما با وجود رزی میتوانست برای همیشه از شر ما خلاص شود. چیزی که همیشه میخواست. بخصوص پس از اینکه فهمیده بود من آن نامه را پیدا کرده ام، من از یک گرگینه چندش که باعث مرگ خواهرش شده؛ تبدیل به یک تهدید شده بودم.

  • من حرفاتو باور نمیکنم! تو یه دروغگویی!

با شنیدن این حرف رزی تعجب کردم! با عجله پشت یک درخت تنومند پنهان شدم تا او که با عصبانیت از خانه الکس بیرون می آمد مرا نبیند. شاید این آخرین فرصت برای توضیح دادن بود. به سمتش رفتم و سعی کردم این بار واقعیت را بگویم. اما آنطور که دلم میخواست پیش نرفت. وقتی فریاد زد: "تو آلیس رو کشتی!" همه امید هایم را از دست دادم. او به دنبال یک مقصر میگشت و دیواری کوتاه تر از دیوار یک گرگینه تقریبا فریبکار پیدا نکرده بود. من آلیس را نکشته بودم. درست است که در طول این مدت مرتکب جنایت های نابخشودنی شده ام اما آلیس جزو قربانیان من نبود. همه انرژی ام از بدنم خارج شده بود. نمی توانستم بیشتر از این با او جر و بحث کنم. او تصمیمش را گرفته بود و مشکلات من دو برابر شده بود. باید نقشه دیگری میکشیدم. نقشه ای که حدود ده درصد آن را میدانستم. وقت این را نداشتم که او را قانع کنم. شاید بعدا میتوانست مرا درک کند. هر چه بود او آنقدر جوان و بی تجربه بود که به راحتی فریب میخورد. به وقتش خواهد فهمید.

میدانستم که اگر به عمارت برگردم بدون شک جنگ و دعوای بدی پیش خواهد آمد. مت و هولدن آنقدر از دست من عصبانی بودند که داشتند ایده به چالش کشیده آلفا را در سر می پروراندند. و اگر من می مردم خدا میداند چه بلایی سر آنها می آید. به سرعت به سمت کافی شاپ رفتم. نامه را برداشتم و بدون هیچ برنامه ای تراکم را به سمت کساداگا** راندم.

* Hermione Hill

** Cassadaga - Florida

  • ۵۹
ژنیک :) :)
هوراااا /:دى\
مرسى واسه قسمت جدید!
هورااااااا
خخخخخخ قول میدم زودتر آپدیت کنم :| قول شرف :|
ژنیک :) :)
مرسى مرسى :)))
همین که بالاخره آپدیت میکنى خوبه! خیلى بده داستان نصفه بمونه!
من خودم قبلا این بلا رو سر خواننده هاى وبلاگم اوردم :)) تازه بعدشم ترکوندم وبلاگمو که کسى نتونه اعتراض کنه
بعد از اون دیگه هیچ وقت ننوشتم :))
مطمئن باش همچین ظلمی رو به خودم و ملت نمی کنم :))
دکتر سین
این فرم انتشار قطره‌چکونی داستان آدمو دیوونه می‌کنه! خخخخ
شوخی کردم. مثل همیشه خوب بود. :)
+ در کنار تحسین قلمت، یه باریک‌الله هم به اراده‌ت می‌گم که تا الان ادامه دادی. امیدوارم یه روز کتابات چاپ شه، بیایم امضا بگیریم!! ^_^
سلام حالتون خوبه؟
من شرمنده م بابت تاخیر ها ...
الان یه چیزایی آماده دارم اما می خوام یه سری تغییراتی بدم و دارم با یه نفر از دوستانم مشورت می‌کنم و راهنمایی می‌گیرم به‌همین دلیله که اینقدر کند شده ریتمش.
خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم طول کشیده و خیلی بیشتر از چیزی که انتظارشو دارم طول خواهد کشید اما سعی می‌کنم شما رو خسته نکنم و بزودی قسمت‌های جدید رو بذارم.
اگه کتابمو چاپ کنن من حتما نسخه امضا شده‌ش رو بخاطر همه حمایت هاتون براتون می‌فرستم! (نه که خیلی مهم باشم صرفا جهت قدردانی:)‌ )
Shahtot 🍇🍇🍇
خب بریم واسه قسمت های جدید و اتفاق های هیجان انگیز :دی 
اوه اوه بدو بدو دیگه رسیدی به من :))
تا الان حدود 50 هزار کلمه خوندی بهت تبریک میگم :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan