رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

ملکه شیطان (۳۲)

  • ۱۲:۵۷

"مایکل"

قصر بزرگ در میانه شهر، از بیرون شبیه یک مدرسه مخروبه بود. اما به محض اینکه از در وارد میشدی، یک قصر قدیمی با دیوار های چرک و پنجره های قدی خاک گرفته بود. معلوم بود که آنجا کسی به پاکیزگی اهمیت چندانی نمی دهد. گویی از قرن بیست و یکم درست وسط قرن هجدهم پا گذاشته بودم. مشعل هایی کم نور روی دیواره های بیرونی قصر میسوختند. هنوز زندگی در آنجا جریان داشت. خدمتکاران در حال جنب و جوش بودند. چیزی که جلب توجه میکرد، این بود که اغلب زن و دختران جوان بودند. با عبور ما از حیاط، همه خدمتکاران برای ادای احترام به مشاور کریمسن چند لحظه ایستادند اما حتی یک نفر هم به حضور من در آنجا واکنش نشان نداد که این برایم عجیب بود. منظورم این است که چطور میتوان هیکلی دو برابر هیکل مشاور کریمسن را به طور کل نادیده گرفت؟ اصلا از این موضوع خوشم نیامده بود. ابروهایم را در هم کشیدم.

  • اونها طلسم شدن.
  • چی؟
  • برای همینه که بهت توجه نمیکنن.

اول منظورش را نفهمیدم. اما بعد که یادم آمد او میتواند ذهنم را بخواند، نمی دانستم باید چه جوابی بدهم. مثلا بگویم:"کودوم موجود مریضی یه عده انسان فلک زده رو طلسم میکنه؟" یا "میشه از کله من بری بیرون؟" در جواب افکار من او فقط پوزخند زد. وارد شدیم. داخل قصر چندان دلچسب تر از خارجش نبود. طرح هایی قدیمی و رنگ و رو رفته روی دیوار ها و سقف نقش بسته بودند که حداقل مربوط یه سیصد سال پیش بودند. در انتهای سرسرای بزرگ، اتاقی قرار داشت که نور کم رنگی از زیر در آن خارج شده بود. مشاور کریمسن مرا به آن سو برد و در را با فشار زیاد باز کرد. پشت سرش وارد اتاق شدم. تنها چیزی که در اتاق خودنمایی میکرد صندلی بزرگ و سلطنتی طلاکوبی شده ای بود که رو به یک کتابخانه بسیار بزرگ قرار گرفته بود. روی صندلی هکتی دی ویل نشسته بود. با دیدن مشاور کریمسن از جا برخاست و به من خیره شد. ردایی بلند و طوسی رنگ پوشیده بود و موهای بلند مشکی تابدارش کمرش را لمس میکرد. سخت میشد زیبایی اش را نادیده گرفت.

  • از آخرین دیدارمون خیلی میگذره مایکل.
  • بار قبل تو اوضاع نامناسبی بودم منو عفو کنین.
  • اوه بله به یاد میارم که به تازگی تبدیل شده بودی. باید بگم تو اون شب همه ما رو متحیر کردی!
  • نظر لطفتونه.
  • من به کسی لطف نمیکنم مایکل. فقط حقیقت رو به زبون میارم. هیچ گرگینه ای تابحال نتونسته در اولین شب تبدیلش کنترلش رو بدست بگیره.
  • ...

هنوز صحبت در مورد آن شب برایم سخت بود. اخم کرده بودم و با چشمانی نیمه باز به زمین چشم دوخته بودم، در حالیکه همه تلاشم را میکردم که مثل یک گرگینه متمدن رفتار کنم و هر چه دق دلی دارم سر هکتی خالی نکنم. او مرا از زیر نظرش گذراند و بیشتر از این مرا آزار نداد. موهایش را به طرف شانه راستش تاب داد و پرسید:

  • چرا به اینجا اومدی؟

برای پاسخ دادن، هر توضیحی اضافه بود. نامه را از جیبم خارج کردم و گفتم:"باید اینو ببینید."او دستش را دراز کرد و من نامه را کف دستش گذاشتم. تای کاغذ را باز کرد و شروع به خواندن کرد. پس از چند دقیقه هکتی نامه را به سمت مشاور کریمسن گرفت. رو به من کرد و گفت: "یه نفر کوین گرین رو تهدید به مرگ کرده. این چطور به ما مربوط میشه؟"

نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به مشاور کریمسن انداختم که نامه را میخواند. سپس رو به ملکه هکتی کردم و گفتم:

"این نامه توسط الکس وایت نوشته شده. میتونید جادوی الکس رو ردیابی کنید. اون الان در جزیره مِرد داره برای کشتن گرگینه ها آماده میشه. تا جایی که من میدونم همه کارهایی که تا الآن انجام داده خلاف مقررات انجمنه. اگه زود..." هکتی سخنم را قطع کرد :" اما اون چطور تونسته همه طلسم هاشو از ما مخفی نگه داره؟ برای اینکه طلسم محافظ به این قدرت و به مدت زمان طولانی عمل کنه احتیاج به منبع قدرت خیلی زیادی هست. تو میخوای به من بگی که اون تنهایی تونسته این کارو انجام بده؟"

من از کار افسونگر ها سر در نمی آوردم اما کاملا منظور هکتی را از منبع قدرت میفهمیدم: قربانی.

"منبع قدرت ... مثل خون نوجوان های بیگناهی که اون شب کشته شدن؟" هکتی نگاه طولانی به من کرد و بعد رو به مشاور کریمسن کرد و با سر به او اشاره کرد :"برو حرفاشو بررسی کن." با خروج مشاور از اتاق جو سنگینی حاکم شد. هکتی لبخند شیطانی به لب داشت که مرا معذب میکرد. با لحن عامرانه ای گفت:"چرا نمیشینی مایکل؟" در اتاق تنها یک صندلی وجود داشت و آن هم صندلی بود که هکتی کنارش ایستاده بود. هکتی از من میخواست که روی صندلی اش بنشینم؟ هنوز نتوانسته بودم منظورش را هضم کنم که شروع به خنده کرد. این بار ملایم تر گفت:"بیا...! بشین!" ناچار به سمت صندلی رفتم و روی آن نشستم. تا بحال در زندگی ام کسی موفق نشده بود مرا اینقدر معذب کند. هکتی پشت صندلی ایستاده بود. دستش را روی شانه ام گذاشت و فشار داد. آب دهانم را با سر و صدا قورت دادم. نمی دانستم می خواهد چه کار کند و مقصودش چیست. دوباره چند قدم از صندلی فاصله گرفت و گفت:"به من بگو مایکل... حتی اگه تمام حرفات ثابت بشه، چرا من باید افرادمو برای نجات جون چند تا گرگینه بی ارزش بفرستم؟" عرق سری روی پیشانی ام نشست. اگر او نمی خواست آنها را نجات بدهد، هیچ کس دیگر هم نمی توانست. هکتی کمی به واکنش های من نگاه کرد. بعد از چند لحظه کوتاه خندید و گفت:"باهات شوخی کردم مایکل پارکر، هر عملی خلاف قوانین باید مجازات بشه!"
نمیدانستم میخواهد چه بازی راه بیندازد. چند قدم به جلوی صندلی حرکت کرد و روبروی من ایستاد. دستش را زیر چانه ام گذاشت و گفت:"من و تو خوب میدونیم که الکس یه دستیار داره. اینطور نیست؟"

همه بدنم از فرق سر تا نوک پاهایم یخ کرد. او در مورد رزی حرف میزد.
"یه دستیار قدرتمند. احتمالا جوون و با اصل و نسب ... تو چیزی در موردش میدونی؟" سعی کردم خیلی عادی رفتار کنم اما میدانستم که او به راحتی میتواند افکارم را بخواند بنابراین تنها چاره ام این بود که جوابی ندهم. او نباید در مورد رزی چیزی میفهمید در غیر اینصورت او را هم مجازات میکرد. به هرماینی فکر کردم. به تمام اتفاقاتی که در آن شب نحس رخ داد. هکتی میدانست میخواهم چیزی را از او پنهان کنم. نزدیک تر آمد و دستش را روی صورتم گذاشت. "یالا مایکل، به من بگو اسمش چیه." همه وجودم میخواست اسمش را فریاد بزند. بدون اینکه جوابش را بدهم چهره هرماینی را تصور کردم. آن شب به زحمت هرماینی را راضی کرده بودم که با من به مراسم رقص بیاید. تنها دلیل رفتنم به آن مراسم نیز هرماینی بود. لباس صورتی رنگ توردوزی شده بلندی پوشیده بود. چهره اش از همیشه زیباتر بود. هکتی انگشت سبابه اش را به آرامی از کنار گوش تا زیر چانه ام کشید و همانطور که سرش را جلو می آورد نزدیک گوشم گفت:" چیو داری ازم مخفی میکنی؟" آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم توی چشمانش نگاه نکنم. تمام پروسه دردناک اولین تبدیلم را بخاطر می آوردم. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است. چند تا از پسر ها جلوی چشم همه ما تبدیل به گرگ های بزرگی شده بودند. همه معلم ها ترسیده بودند و دانش آموزان با فریاد هایی وحشت زده سعی میکردند از در ورزشگاه که مراسم رقص آنجا بود خارج شوند. یک نفر درها را بسته بود. قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، احساس حالت تهوع بدی پیدا کردم. تمام انگشتان دستم شروع به شکتن کردند. در برابر چشمان حیرت زده هرماینی که کم کم از من فاصله میگرفت با فریادهایی از روی درد تبدیل به چیزی شدم که الآن هستم. یک گرگینه بی احساس. به یاد می آورم تنها چیزی که در آن لحظه برایم مهم بود گوشت بود. گوشت تازه. و به سمت هرماینی حمله کردم. با اینکه نمیخواستم هیچ وقت به آن شب غم انگیز برگردم، اما چاره ای نبود. قطره اشکی از گوشه چشمم به راه افتاد. هکتی آن را وسط راه شکار کرد و روی انگشت سبابه اش نگه داشت و به آن خیره شد. در همان لحظه مشاور کریمسن به همراه زنی ریز نقش وارد اتاق شدند. ملکه هکتی بدون عجله از من فاصله گرفت. همچنان نگاهش روی من بود. نفسم را بیرون دادم و با پشت دست باقی مانده قطره اشک را نابود کردم. وقتی نگاه متعجب آن دو نفر را روی خودم حس کردم، فورا از روی صندلی ملکه بلند شدم. ملکه هکتی پوزخند شیطانی به لب داشت. انگار میخواست به من بفهماند که هنوز همه چیز تمام نشده است. بعد رو به مشاور کرد که منتظر اشاره او بود. مشاور کریمسن شروع به گزارش کرد: "این نامه متعلق به الکس وایته. توسط او نوشته شده. اما چیزی که مورد توجهه سرورم..." نگاهش را از ملکه برداشت و به من نگاه کرد. ادامه داد: "ما تو این فاصله فعالیت های جادویی جزیره رو بررسی کردیم. فعالیت های کوچیکی رصد میشه که میشه اون رو به وجود گرگینه ها در جزیره نسبت داد. اما به تازگی کسی اونجا به تمرین های مقدماتی افسون پرداخته که سطح انرژی بالاتر از حضور گرگینه ها داره." زنی که همراه با مشاور کریمسن وارد شده بود ادامه داد: "وقتی اون انرژی رو ردگیری میکردیم انتظار نداشتیم که بتونیم بفهمیم کار کی بوده چون معمولا افسونگرهای مجرم به سادگی رد خودشونو میپوشونن. اما در این مورد اشتباه میکردیم. اون یه دختر نوجوان و بی تجربه س. اما مشخصه که داره توسط کسی آموزش میبینه. بنابراین من حدس میزنم اون از قوانین ما خبر نداره و افسونگر اصلی که پشت این قضایاست داره از اون سو استفاده میکنه."

ملکه هکتی بدون اینکه هیجان زده یا عصبانی شود گفت: "محافظ ارشد رو احضار کن کریمسن." مشاور و همراهش از در خارج شدند. دوباره من و ملکه تنها شدیم. خیلی دلم میخواست که من هم همراه آنها رفته بودم. ملکه دوباره بازی اش را از سر گرفت. با لبخند سحرآمیزش به من نزدیک شد و دستش را روی سینه ام گذاشت. "حالا میخوای اسمشو به من بگی؟" مقاومت در این مرحله بی دلیل بود. او دیر یا زود اسمش را متوجه میشد. تعلل در جوابم او را عصبی کرد. یقه ام را در مشتش گرفت و کمی با خشونت گفت:" چیزی که ملکه میخواد رو بهش بده آقای پارکر" با اکراه نام رزی در دهانم چرخید." اون اسمش رزی گرینه" انگار که جا خورده باشد مشتش را باز کرد و با تعجب به من نگاه کرد.

  • رزی گرین؟ منظورت اینه که ...؟
  • اون فرزند آلیسه که زنده مونده. پدرش اون رو خارج از جزیره بزرگ کرده.

ملکه هکتی همچنان با چشمانی گرد و لبخندی از روی تعجب به من نگاه میکرد. پس از چندی دوباره به حرف آمد:" تو دوستش داری مایکل اینطور نیست؟" و دوباره پوزخندی شیطانی روی لبهایش نقش بست. نیازی نبود پاسخ بدهم. او حالا همه چیز را میدانست. با قدم هایی آهسته به سمت صندلی اش رفت و روی آن نشست. پا روی پا انداخت و دستانش را روی دسته های بزرگ صندلی قرار داد. "کمک کردن من به تو فقط یه شرط داره آقای پارکر." در همان لحظه مردی بلند و قوی هیکل در زد و وارد اتاق شد. محافظ ارشد، اریک بلک. "ملکه." با صدایی محکم این را گفت و ادای احترام کرد. ملکه هکتی نگاهی به من انداخت. چاره ای نداشتم. بدون اینکه بدانم از من چه میخواهد، سرم را به نشانه تایید تکان دادم.

  • ۶۴
سید محمد موسوی
من فعلا دارم توی تلگرام دنبال می کنم. طول می کشه تا برسم اینجا!
سلام!
ممنون از اینکه میخونید!
تا یه جایی فایل پی دی اف ش رو گذاشتم تو وبلاگ. تا قسمت ۲۳ فکر کنم اگه راحتترین اونجوری بخونین
Shahtot 🍇🍇🍇
توصیفات این قسمت عااالی بود مخصوصا اون جا که تبدیل شدنش رو داشت
توضیح میداد :))
خیلی از این هکتی عوضی بدم اومده :/ رفتاراش رو اعصابه :/
آره خودمم ازش متنفرم :)) البته یه جورایی هم دوستش دارم بچه مه :دی :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan