رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

فرشته نجات (۴)

  • ۲۲:۳۷

در آن لحظه سقوط کاری جز اینکه چشمانم را ببندم و از ترس فریاد بزنم از دستم بر نمی آمد. کمک! کمک! من قبل از اینکه داخل دریاچه بیفتیم، ملتمسانه فریاد زدم و یک ثانیه بعد ماشین داخل دریاچه افتاد. آب به داخل ریه هایم هجوم آورد. هر چه بیشتر پایین می رفتیم فشار روی بدنم بیشتر می شد تا نهایتا مُردم. نمی دانم چند وقت گذشت تا چشمانم را باز کنم. احتمالا خیلی کم. بلافاصله مرده بودم و اینجا هم بهشت بود! چشمانم را باز کردم. نمی توانستم درست نفس بکشم! آب درون ریه هایم بود و اکسیژن به زحمت به مغزم میرسید. بصورت غیر ارادی سرفه کردم و سرفه کردم.  حالا بهتر شد! اما ناگهان صدای نخراشیده ای بهشتم را تبدیل به جهنم کرد. «به هوش اومد، بهتره بریم.». صدای دیگری در جوابش پاسخ داد: «دوتای دیگه چی؟ مطمئنی مُردن؟ شاید بشه کمکشون کرد.» یک دفعه انگار که به من برق وصل کرده باشند از جا جهیدم. اطرافم را نگاه کردم. هیچ کس نبود. بلافاصله با چشمانم به دنبال پدر و مادرم گشتم. چند قدم آنطرف تر؛ کنار ساحل دریاچه چیزی دیدم. خودم را به سرعت به آنجا رساندم. بدن های بی جان پدر و مادرم آنجا افتاده بود. مامان ؟ بابا ؟ مرگ ؟ باور نمی کردم. لرزان جلو رفتم و مچ دست مادرم را گرفتم. نبض نداشت. ناله کردم: مامان ... چشماتو باز کن... . به سرعت به سمت پدرم رفتم. او هم ضربانی نداشت. نه! این نمی توانست واقعیت داشته باشد! به یاد کلاس کمک های اولیه افتادم که باید به اجبار شرکت می کردیم. فورا دست به کار شدم. باید هوا به ریه های مادرم می رساندم. تنفس دهان به دهان، ضربه روی سینه، تنفس دهان به دهان! سریعتر...! سریعتر... ! ۱، ۲، ۳. مامان ! مامان ! بیدار شو! مامان!! ناله هایم تبدیل به ضجه های ترحم برانگیزی شده بود. اشک به سرعت جلوی دیدم را گرفت. مامان ! نباید فرصت را از دست می دادم... شاید پدر! به سراغ پدر رفتم. تنفس دهان به دهان، ضربه، تنفس، ضربه... ۱، ۲، ۳. سرعت کارم را بیشتر کردم. همینطور که اشک می ریختم و ضجه می زدم، از بین صداهای بلند و ناله ی بی امان خودم؛ یک صدای دیگر شنیدم . یک صدای بم. به زحمت خودم را ساکت کردم. گریه هایم تبدیل به هق هق شده بود. به اطرافم نگاه کردم . از یک طرف دریاچه بود از طرف دیگر جنگل تاریک. آسمان رو به تاریک شدن گذاشته بود. باید ساعت حول و حوش ۵ عصر می بود. جنگل داشت در تاریکی فرو می رفت و من دید درستی نداشتم. یک لایه اشک را از روی چشمانم پاک کردم تا ببینم صدا از کجا می آید. به داخل جنگل، عمیق تر نگاه کردم. هیکل درشتی بین درختان ایستاده بود. به او زل زدم. دوباره حرفش را تکرار کرد : «اونها مُردن، من تلاشمو کردم.» فکر کردم :نه! حتما به اندازه کافی تلاش نکرده بود! اما به جایش پرسیدم: تو من رو نجات دادی؟ جواب نداد. از جایم بلند شدم و کشان کشان چند قدم به جلو رفتم. بلند تر گفتم: تو نجاتم دادی؟ این بار گفت: مهم اینه که زنده ای.  حرفش درست بود. من زنده بودم . اما پدر و مادرم ... با این فکر بغضم دوباره ترکید. زیر لب ناله کردم: کاش زنده نبودم. یک درد عظیم درون سینه ام جای گرفته بود. پاهایم توان نداشت. همان جا نشستم و بلند بلند گریه کردم. چطور می خواستم بقیه ی عمرم را زندگی کنم؟ چند دقیقه ای گریه کردم اما بتدریج اشک هایم کم شد. یک لحظه به خاطر نیاوردم که چرا ناراحتم و گریه می کنم. فقط می دانستم خیلی خسته ام. خیلی. سرم را گذاشتم روی خاشاک خیس روی زمین. همانطور که آرام هق هق میکردم، دیدم که آن مرد به سمت من می آید. اما چشمانم خسته تر از آن بود که بتوانم باز نگهشان دارم. چشمانم را بستم و همینطور که صدای قدم ها به من نزدیک تر می شد از حال رفتم.

  • ۵۸
Shahtot 🍇🍇🍇
آخ :((((((((
اون جا که گفتی من مردم این جام بهشته فک کنم یه احتمالا بهش اضافه بشه
بهتر میشه حالا خودت میدونی :)))
این جوری .. این جاهم احتمالا بهشت بود 
اوففف خیلی قلمت عالیه آدم دوست داره تا تهش بره :)))💚💚💚
اینجا هم باهات موافقم ممنون بابت دیدگاه های قشنگت عزیزم. فقط میتونم بگم نظر لطفته :* *heart*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan