رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

بازگشت به یک زندگی عادی (۷)

  • ۱۲:۰۹

چرا حرفامو باور نمی کنی؟ من پرسیدم. جسیکا جواب نداد و فقط مرا طوری نگاه کرد که انگار واقعا یک مشکل حاد مغزی دارم. صدایم را بالا بردم و با عصبانیت گفتم: فکر میکنی دیوونه شدم؟! جسیکا چرخی به چشمانش داد، پوفی کرد و گفت: تو اصلا خودت حرفای خودت رو میشنوی؟ و ادایم را در آورد: یه لحظه از توی آینه کنار ولوو بود، ولی وقتی برگشتم نبود! ادامه داد: پس غیب شده یا آب شده رفته تو زمین؟! با هیجان گفتم: احتمالا! جسیکا کلافه شده بود. گفت: چند بار بهت بگم رزی؟ حتما توی همون فاصله که تو برگشتی عقب رو نگاه کنی سوار ماشینش شده. خواهش می کنم دیگه ادامه نده! دلم میخواست جسیکا را حسابی بزنم لت و پار کنم! چه دلیلی داشت من دروغ بگویم؟ ناباورانه فریاد زدم: من دروغ نمیگم! خودم با چشمای خودم ندیدمش! بلافاصله بعد از گفتن این جمله ی احمقانه جسیکا زد زیر خنده. آمد پیش من و روی کاناپه نشست. دستش را دور شانه ام انداخت و گفت: نمی گم تو دروغ میگی رزی. من میدونم که تو شروع خیلی سختی داشتی... نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد. با خشم گفتم: واقعا میخوای این رو به مرگ مامان و بابا ربط بدی؟! جسیکا لبخند روی لبش خشک شد. آرام گفت: آروم باش رزی منظورم این نبود... حقیقتش این بود که من هم زیادی حساس شده بودم. ناگهان چیزی یادم آمد. گفتم: تو خودت گفتی که اون رو تا بحال ندیدی و توی جزیره جدیده! جسیکا گفت: خب که چی؟ هر آدم جدیدی از نظر تو مشکوکه؟ حق به جانب گفتم: نه. ولی هر آدم جدیدی از کجا باید بدونه که اسم من رزی گرینه و از کجا باید از جریان تصادف خبر داشته باشه؟ جسیکا با تعجب پرسید: اون تو رو میشناخت؟ گفتم: آره؛ تا منو دید بهم گفت که من باید رزی گرین باشم. من فکر کردم که چون تنها آدم جدید جزیره هستم و چهره ام ناآشناست من رو شناخته. اما حالا می دونیم که اون خودش تازه وارده. پس چطور ... جسیکا خیلی متفکرانه جمله ام را کامل کرد: ... تو رو می شناخت؟ پیروزمندانه نگاهی به چهره مبهوت جسیکا انداختم و گفتم: منم دارم همینو میگم! در کمال ناباوری بنظر میرسید جسیکا حرفم را پذیرفته باشد! اما پیروزی ام زیاد طولی نکشید. جسیکا بعد از چند دقیقه سکوت گفت: حتما مدیر مدرسه باهاش در مورد تو صحبت کرده. خودت گفتی تازه استخدام شده. پس بعید نیست در مورد تو و تصادف صحبت کرده باشن! دوباره برگشتیم به نقطه ی اول! از حرص کوسن روی کاناپه را گاز گرفتم . صدایی شبیه خرس گریزلی از گلویم خارج کردم. کار بیشتری از دستم بر نمی آمد. جسیکا حرفم را باور نمیکرد. من هم مجبور شدم که از خیرش بگذرم. بعد از دو روز هم این موضوع را کاملا بیخیال شدم. حتی کمی هم به مغزم اجازه دادم که مساله را برایم ساده سازی کند. کم کم حرف های جسیکا را داشتم باور میکردم. در فاصله ای که من برمیگشتم او هم سوار ماشین شده بود. همین! تصمیم گرفتم حالا که قرار است از این به بعد اینجا زندگی کنم، یک سر و سامانی به خودم بدهم. مثلا باید برای خودم چند دست لباس میخریدم یا یکی از اتاق های خانه را برای خودم بر میداشتم. باید یک موبایل هم میخریدم. خدای من! چند وقت است که با کارا صحبت نکرده ام؟! 
یک روز به جسیکا گفتم: یه خرده پول بهم میدی؟ جسیکا سرش گرم آشپزی بود. گفت: چرا؟ گفتم: می خوام باهاش موبایل و لباس بخرم. شاید هم یه روتختی نو. روتختی ام بو میده! جسیکا خندید و گفت: توی جزیره یک مرکز خرید کوچک بیشتر نیست. فکر میکنی کارت رو راه میندازه؟ گفتم: چه جورم! جسیکا خیلی خوشحال بود که من میخواهم خرید کنم. احتمالا حس میکرد که من دارم به زندگی عادی برمیگردم! البته چیزی که او نمیدانست این بود که یک بخشی از وجود من هست که شبها برایم مرثیه ی زندگی ام را می خواند تا خوابم ببرد. اما من باید زندگی میکردم دیگر! انتخاب چندانی نداشتم. بهرحال او مرا به مرکز خرید برد و گفت که هرچه دوست داشته باشم میتوانم بردارم. البته من دختر قانعی بودم و زیاده خواهی نکردم. مخصوصا در مورد لباس. تصمیم گرفته بودم جسیکا را مجاب کنم مرا به تمپ ببرد تا وسایلم را از آنجا منتقل کنم. اما موبایل واقعا لازم بود. با همان شماره ی خودم یک سیم کارت و یک موبایل ساده خریدم. سیم کارت را درون موبایل انداختم و گوشی را روشن کردم. همین که گوشی روشن شد؛ سیل پیامها سرازیر شد! اکثر پیام ها از طرف کارا بود. باید بهش زنگ میزدم. فوری تماس گرفتم. بعد از چند بوق کارا جواب داد. ناباورانه گفت:‌رزی؟ آرام گفتم: سلام کارا. چند دقیقه سکوت برقرار شد. اما بعد کارا ناگهان من را به رگبار بست : معلومه تو کجایی؟ میدونی من چند ماهه از نگرانی شب ها خوابم نمیبره؟ میدونی چقدر گریه کردم؟ بعد هم صدایش شروع به لرزیدن کرد. ادامه داد: من فکر میکردم تو یه بلایی سرت اومده. برای همین هر شب اخبار رو نگاه میکردم که شاید ازت خبری پخش بشه. خبر مرگت! می فهمی!؟ من منتظر خبر مرگ تو بودم! بعد هم زد زیر گریه. انتظار این یکی را نداشتم! گفتم: کارا خواهش می کنم گریه نکن. می تونم بهت توضیح بدم... ما تصادف کردیم. کارا از بین هق هق هایش پرسید: تصادف؟ رزی! چی شده؟! همه چیزو بگو!  و من همه چیز را برایش تعریف کردم. خیلی خوب نتوانست این موضوع را که من قرار نیست دیگر در تمپ زندگی کنم هضم کند. به او گفتم از طرف من به آقای شاون سلام برساند و قول دادم که حتما بهش ایمیل بزنم. دیگر چیزی به شروع مدرسه ها نمانده بود. من برای کلاس دوم ثبت نام شده بودم. دوباره! این نشانه ی یک سال ملال آور بود! اما نکته مهم این بود که من با تمام اتفاقاتی که برایم افتاده بود؛ باید یک زندگی عادی را میگذراندم. مثل همه ی دختر ها به مدرسه میرفتم، بعد هم دانشگاه و یک شغل مناسب. شانس می آوردم یک دوست پسر خوب هم گیر می آوردم و بعدا با او ازدواج میکردم؛‌بچه دار میشدم و بچه هایم را به مدرسه میفرستادم!  به طور کلی یک زندگی کسالت بار. حتی فکر کردن به این، حالم را بهم میزد. در کنار همه ی این فکر ها، فکر آن زن از ذهنم بیرون نمی رفت. باید خودم دست به کار میشدم. اما چه کار میتوانستم بکنم؟ با اینکه دیگر اصرار نداشتم که او غیب شده، اما یک چیزی در مورد این زن مرا آزار میداد و من قصد داشتم این را بفهمم.

  • ۶۶
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan