رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

مشاور (۸)

  • ۱۳:۲۱

بالاخره بعد از یک هفته ؛ اولین روز مدرسه رسید. از استرس زیاد نتوانستم صبحانه بخورم. جسیکا من را به مدرسه رساند و گفت بعد از مدرسه بدنبالم می آید که این خودش یک دلگرمی بود. مگر یه مدرسه در شهری که نهایتا ۲۰۰۰ نفر جمعیت دارد، چقدر می تواند وحشتناک باشد؟ با این فکر خودم را آرام کردم. لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم. می دانستم که چه بخواهم چه نه، تا مدتی در مرکز توجه خواهم بود. اما ماشین جسیکا هم بدترش می کرد. همه پسرهای بزرگ داشتند ماشین را به هم نشان میدادند و از چشم هایشان معلوم بود که حسرت این را دارند که با ماشین جسیکا یک دوری بزنند! از بین تمام دانش آموزانی که به من زل زده بودند و باعث شده بودند من حس کنم که روی سن هستم و یک نورافکن بزرگ هرکجا که میروم روی سرم این طرف و آن طرف می آید؛ پسر نسبتا ریز نقشی به سمت من آمد. می توانستم در چشم هایش ببینم که قصد باز کردن سر صحبت را دارد. نه! واقعا حوصله این یکی را نداشتم! «سلام! من گِلِن هستم!» و دستش را به جلو دراز کرد. با او دست دادم و گفتم: سلام، من  رُ... حرفم را فورا قطع کرد: روزی گرین. میدونم! و لبخند پت و پهنی تحویل من داد که باعث شد چهره اش مثل یک پسر بچه ۷ ساله بنظر برسد. ظاهرا بی آزار بود. با این فکر یادم افتاد که اخیرا قضاوت های خوبی در مورد بی آزاری مردم نداشتم! دستم را از دست گلن بیرون کشیدم و گفتم: خب... من باید برم. و به سمت ساختمان اصلی حرکت کردم. دوست نداشتم عین احمق ها یک کاغذ جلوی بینی ام بگیرم و از بقیه آدرس کلاس ها را بپرسم. برای همین دیشب نقشه ی کروکی مدرسه را حفظ کرده بودم و برنامه درسی ام را هم از بر بودم. کلاس ۳۰۹ - تاریخ - خانم بِک ! جلوی در که رسیدم متوجه شدم که گلن دست بردار نیست! به سرعت خودش را به من رساند و گفت: کلاست کجاست؟ می تونم راه رو نشونت بدم! گفتم:راه رو بلدم خیلی ممنون! اما گلن همچنان دنبال من می آمد. او قدش کمی از من کوتاه تر بود و کوله پشتی اش را دو بنده انداخته بود و وقتی راه می رفتم با هیجان کنار من راه می رفت! دلم برایش سوخت. گفتم: خب گلن... میتونی راه رو نشونم بدی. و جمله ام اصلا سوالی نبود. در واقع ترجیح میدادم گلن جلوی من راه برود تا اینکه مثل کنه از آستینم آویزان شود! گلن هم انگار که برنده ی جایزه ی بزرگی شده باشد خوشحال شد و جلو جلو رفت و گفت: دنبالم بیا! چرخی به چشمانم دادم و پشت سرش حرکت کردم. اینطوری بهتر شد! اما گلن دوست داشت حرف بزند. پرسید: سال چندمی؟ گفتم: دوم.  گفت: من هم! ولی تو بنظر بزرگتر میای! هیچی نگفتم. دقیقا چطور باید توضیح می دادم که نتوانستم پارسال امتحان بدهم، چون مادربزرگم فوت کرد و من توی جاده تصادف کردم و یتیم شدم؟ گلن من را به کلاس رساند و رفت. وقتی وارد شدم هنوز بچه ها سر جاهایشان ننشسته بودند. ساکت شدند و به من نگاه کردند. حاضر بودم یک نفر حسابی من را کتک میزد و من امروز صبح نمی توانستم به مدرسه بیایم. خدایا از این نگاه ها بیزار بودم! نگاه های پر معنی... سرم را پایین انداختم و آخر کلاس، یک گوشه را انتخاب کردم و نشستم. معلم وارد شد. خانم بک. بعد از احوال پرسی معمول ، گفت: بچه ها ما یه شاگرد جدید داریم.رزی؟ دوست داری خودت رو معرفی کنی؟  خدایا منو بکش! دقیقا چیزی هم بود که اهالی جزیره راجع به من ندانند؟ گفتم: نه!  خانم بک جا خورد اما گفت: اشکالی نداره! پس درسمون رو شروع میکنیم! و شروع کرد به حرف زدن در مورد انواع و اقسام چیزهایی که من کوچکترین اهمیتی نمی دادم! آخرهای کلاس بود و من به زور چشمانم را باز نگه داشته بودم. ناگهان یک نفر در زد و وارد شد. یک آدم بزرگ بود. اولش اهمیت ندادم که چه میگوید. اما بعد اسم خودم را شنیدم. یاد آن روز افتادم که مدیر من را صدا کرده بود. قلبم به شدت به تپش افتاد. «رزی گرین! بعد از کلاس برو پیش مشاور!». خیالم راحت شد که فقط مشاور بوده است. اما ... خدای بزرگ! این روز بدتر از این هم میتوانست بشود؟! لابد در مورد مرگ مامان و بابا بود. حتما فکر کرده اند احتیاج به یک روانشناس دارم تا احساسات درونم را تخلیه کنم یا از همین چیزهای کلیشه ای. شاید هم جسیکا از مدرسه خواسته بود. بهرحال تصمیم گرفتم که پیش مشاور نروم. شاید می توانستم یواشکی یک سری به دفتر معلم ها بزنم و آن زن مرموز را پیدا کنم. زنگ تفریح که خورد سعی کردم از زیر نگاه های بچه ها فرار کنم. نقشه ی مدرسه توی ذهنم بود و طبق آن دفتر معلم ها طبقه پایین بود. پیدا کردنش سخت نبود. یک سرکی داخل دفتر کشیدم. معلم های زیادی آنجا بودند از جمله خانم بک. اما آن زن نبود. بخشکی شانس! همین که سرم را برگرداندم گلن روبرویم ظاهر شد! ترسیدم و هین بلندی کشیدم و گفتم: چه مرگته؟! گلن خندید و گفت: نترس! خانم مه یر منو دنبالت فرستاده.  مه یر دیگه کی بود؟! گفتم: کی؟ گفت: مشاور! بهم گفت شاید راه رو گم کرده باشی. حق داشت! توی دلم هزار جور فحش و ناسزا به گلن دادم. پسره ی فضول! ولی به ناچار تا دفتر مشاور دنبالش راه افتادم. دلم نمی خواست در بزنم ولی گلن آنجا ایستاده بود و تا من را داخل نمی فرستاد بیخیال نمیشد! مجبور شدم که در بزنم. صدای نازکی گفت: بیا تو! و من در را باز کردم. نمی دانستم از چیزی که دارم میبینم خوشحال باشم یا ناراحت. آن زن آنجا نشسته بود! پشت میز مشاور. پس او یک مشاور بود...! روی میزش هم نوشته بود: الکس مه یر. مشاور! خوشحال بودم از اینکه حالا می توانم یک چیزهایی راجع به این زن بفهمم و به جسیکا ثابت کنم که یک ریگی به کفشش دارد. اما ناراحت بودم از اینکه... از اینکه... نمی دانم از چه! ناخودآگاه حس خوبی نداشتم و نمی توانستم علت قانع کننده ای پیدا کنم. خانم مه یر لبخندی زد و از پشت عینک قاب مشکی بزرگش نگاهی به من کرد و گفت: چرا نمی شینی رزی؟

 

  • ۷۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan