رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

کافی شاپ (۹)

  • ۱۴:۲۰

همانطور که با چشم های گرد خانم مه یر را برانداز می کردم روی صندلی کنار میزش نشستم. ظاهرش کوچکترین شباهتی به دفعه ی قبل نداشت. پیراهن گل داری به تن کرده بود و روی آن یک ژاکت بافت یاسی رنگ پوشیده بود. موهایش را دم اسبی پشت سرش بسته بود و چتری هایش تا روی ابروهایش آمده بود. آرایش خیلی ملایمی هم داشت و در کل آنقدر زیبا شده بود که هر کسی با هر سلیقه ای در این مورد با من توافق نظر داشته باشد. اصلا انتظارش را نداشتم! خانم مه یر لبخندی زد، دستانش را روی میز گذاشت و گفت: من هنوز باید بابت اون روز ازت تشکر کنم رزی! توی ذهنم از این زن یک غول ساخته بودم برای همین از رفتار صمیمانه اش حسابی جا خوردم. من و من کنان گفتم: حرفشو نزنین... خانم مه یر گفت: خب... روز اول مدرسه چطور بود؟ سرم را پایین انداختم. دقیقا نمی دانستم باید چطور جواب بدهم. راستش را بگویم: روز افتضاحی بود! یا مثل همیشه فقط بگویم: خوب ؟ خانم مه یر مکث مرا دید و گفت: لازم نیست نگران باشی رزی، اگه راحت نیستی می تونیم راجع به چیز دیگه ای صحبت کنیم. تا به خودم آمدم دیدم که او به من دستمال کاغذی تعارف می کند چون من سفره ی دلم را پیشش باز کرده ام و حالا اشک هایم سرازیر شده اند. چطور این اتفاق افتاد؟! فکرش را هم نمی کردم که در یک چشم به هم زدن اتاق مشاوره برای من به محل آرامش تبدیل شود. زنگ کلاس به صدا در آمد. همینطور که اشک هایم را از روی گونه ام پاک میکردم نگاهی به ساعت انداختم و فوری از جایم بلند شدم و گفتم: من باید برم. خانم مه یر لبخندی زد و گفت: میدونم. فردا همین موقع میبینمت رزی عزیز. من که احساس می کردم باری از روی دوشم برداشته شده است آهی از روی آسودگی کشیدم و گفتم: ممنون خانم مه یر. او در جواب گفت: میتونی منو الکس صدا کنی. سری تکان دادم و پایم را از در بیرون گذاشتم. احساس اعتماد بنفس بیشتری می کردم. در کل حالم خیلی بهتر بود. قبل از صحبت کردن با الکس نمی دانستم که چقدر احتیاج دارم با یک نفر درد و دل کنم. چه کسی فکرش را میکرد؟ می خواستم الکس را پیدا کنم که پته اش را بریزم روی آب! اما واقعا چنین موجود نازنینی چطور ممکن است یک روی شیطانی داشته باشد؟ من که فکر نمیکنم ممکن باشد. باید عجله می کردم! کلاسم شروع شده بود!

روز اول مدرسه در واقع افتضاح بود. اما به لطف الکس من احساس بهتری داشتم و می توانستم لبخند بزنم. بعد از مدرسه کنار پارکینگ ایستاده بودم و منتظر بودم که جسیکا بدنبالم بیاید. بچه ها کم کم متفرق می شدند. از دور دیدم که گلن کنار دوستانش ایستاده و با دست من را نشان می دهد. بعد همه شان به سمت من آمدند. گلن تک تک دوستانش را به من معرفی کرد. دو تا پسر و سه تا دختر. کلیفورد و هیو؛ دِیزی، کیم و اِستِلا. برخوردشان با من خوب بود و من هم دلم نیامد که آنها را از خودم برانم. کیم از همه قد بلندتر بود و موهای لخت مشکی داشت. دست من را گرفت و گفت: ما بعد از ظهر می خوایم به کافی شاپ کنار ساحل بریم. تو هم میای رزی؟ و امیدوارانه به من نگاه کرد. گلن گفت: آره خیلی خوب میشه باید حتما بیای! و همه ی بچه ها شروع کردند به اصرار کردن! از طرفی دلم نمی خواست کاناپه گرم و نرمم را دو دستی تقدیم جسیکا کنم، از طرفی هم خوشحال بودم که روز اول مدرسه کلی دوست پیدا کرده ام و نمی خواستم ناراحتشان کنم. البته همه ی این ها را مدیون گلن بودم و او هم داشت بدجوری اصرار می کرد. او هم می توانست مثل بقیه من را فقط به چشم یک دختر یتیم تازه وارد ببیند اما او انتخاب کرد که با من مهربان باشد. پس باید حتما میرفتم. در همین موقع جسیکا و ماشین کلکسیونی اش از راه رسیدند و من باید می رفتم. رو به همه گفتم: عصر می بینمتون! گلن گفت: ساعت ۵ میایم دنبالت! برایشان دست تکان دادم و سوار ماشین شدم. جسیکا گفت: میبینم که روز اول مدرسه بهت خوش گذشته! هومی کردم و گفتم: سوال نپرس. فقط منو برسون خونه باید آماده شم!

بنظر جسیکا این گردش اصلا آنقدر مهم نبود که من بخاطرش کمد لباس های خودم و جسیکا را زیر و رو کنم تا یک لباس مناسب پیدا کنم. اما از نظر من خیلی مهم بود! لباسی که انتخاب می کردم باید دخترانه می بود، نه زنانه. اما دامن نه! یک چیز امن! باید هم به چشم هایم می آمد و هم آنقدر ها هم جلب توجه نمیکرد. انتخاب خیلی سختی بود و جسیکا هم با غر زدن هایش اصلا کمک نمیکرد! سرانجام بعد از کند و کاو در قدیمی ترین کشو های لباس جسیکا یک پولیور سبز رنگ پیدا کردم که کاملا اندازه ام بود و با یک شلوار مشکی چسبان کار را تمام کردم! تصمیم گرفتم آرایش کمی بکنم و قسمتی از موهایم را بالای سرم دم اسبی ببندم و بقیه اش را روی شانه هایم رها کنم. این یک استایل جوان پسند، در عین حال ساده و زیبا بود. گرچه تقریبا دو ساعت از وقتم را گرفت اما ارزشش را داشت. نهایتا موفق شدم قبل از ساعت پنج آماده شوم و توی هال نشستم. از پنجره می توانستم آمدن گلن را ببینم. جسیکا نگاهی به ظاهرم انداخت و گفت: چقدر این لباس بهت میاد! گفتم: مال خودته. گفت: آآآآره! فراموش کرده بودم که دارمش! گفتم: برای اینکه به تو اصلا نمی یاد! فکر کنم برش دارم! جسیکا آمد اعتراض کند اما صدای بوق ماشین از بیرون از خانه به گوش رسید. به هرحال اگر لباس را می خواست آن را توی کشوی لباس های فراموش شده نمی گذاشت! فوری دویدم تا گلن را منتظر نگذارم. او سوار یک فورد قدیمی آبی رنگ بود. کلیفورد و هیو خودشان را به زحمت روی صندلی جلو جا کرده بودند. دختر ها هم عقب نشسته بودند و داشتند جمع می نشستند تا من هم کنارشان جا شوم! ماشین در حال انفجار بود و تقریبا همه روی سر هم نشسته بودند! سلام کردم و خودم را توی ماشین جا کردم. خنده ام گرفته بود. بقیه هم خندیدند. تا کافی شاپ راهی نبود ولی در همین مسیر کوتاه حسابی با بچه ها گرم گرفته بودم. برایشان از دوستانم در تمپ گفتم و ماجراهای احمقانه و خنده دار آقای شاون را تعریف کردم. استلا ریسه می رفت و گلن هم از شدت خنده فرمان ماشین را رها کرده بود! این شلوغی را با خودمان به کافی شاپ هم بردیم. «کافی شاپ جزیره» کنار ساحل دریاچه ساخته شده بود. یک کلبه چوبی قدیمی بود و میز ها را هم کنار ساحل چیده بودند و روی هر میز یک گلدان کوچک با یک شاخه گل طبیعی قرار داده بودند. تقریبا آفتاب غروب کرده بود و چراغ هایی که تا بالای سر هر میز سیم کشی شده بودند روشن شده بود. ما دو تا میز را به هم چسباندیم تا کنار هم بنشینیم. هرکس سفارش داد و بعد ما کافی شاپ را روی سرمان گذاشتیم! من فقط منتظر بودم که یک نفر به این حجم صدای تولید شده اعتراض کند! من دیدم که از داخل کلبه یک مرد درشت هیکل بیرون آمد و مستقیم به سمت ما آمد. فوری گفتم: بچه ها هیسس! الآن میندازنمون بیرون! و با چشم به آن مرد اشاره کردم. هوا دیگر تاریک شده بود و نور از پشت روی هیکل او افتاده بود و چهره اش معلوم نبود. او نزدیکتر می شد و من خیره نگاه میکردم و منتظر بودم که آنقدر نزدیک شود تا بتوانم صورتش را ببینم. لباس آستین بلند طوسی رنگ بهمراه یک شلوار جین مشکی پوشیده بود و موهای خوش حالتی داشت. وقتی نزدیکتر شد دیدم که یک جوان حداکثر ۲۵ ساله است و خیلی چهره جذابی دارد. او جلو آمد و گفت: دوستان! آرومتر صحبت کنین. از طرف چند تا از مشتری ها از شما شکایت داشتیم. گلن فوری گفت: اوه ببخشید واقعا! دیگه تکرار نمیشه. کیم و دیزی هم عذرخواهی کردند. او نگاهی به همه ما کرد، به من که رسید مکثی کرد. من داشتم خیره نگاهش میکردم. حالت چهره اش طوری بود که انگار که سعی داشت خنده اش را جمع کند. بعد هم پشتش را کرد و رفت. کیم به پهلوی من زد و گفت: حق داری این شکلی نگاش کنی خیلی خوش قیافه س! البته خوش قیافه بود. اما من از وقتی صدای او را شنیده بودم دهانم از تعجب باز مانده بود. آن شب تصادف را به کلی فراموش کرده بودم. جزئیات اتفاقات آن را به خوبی به یاد نمی آوردم اما چیزی که محال بود فراموش کنم صدای بم آن مردی بود که من را نجات داده بود و می توانم با قطع و یقین بگویم که این مرد صاحب همان صدا بود.

.

.

.

بعدا نوشت: دوستان عزیز اگه تا اینجا همراه من بودین خوشحال میشم که حدسیاتتون رو در مورد ادامه داستان با من به اشتراک بذارین. blush

  • ۵۳
سیّد محمّد جعاوله
استفاده کردم
خوب بود
ممنون
خیلی دوست دارم بدونم چطوری از یه داستان استفاده کردین ... حواستون به کپی رایت بود که؟ 
سرباز جامانده
داره ترسناک میشه
آره خودمم ترسیدم حتی :دی
محمد
چرا انقد زود تموم میشه؟!
اقلا جا داره هر قسمت ۵ تا ۱۰ برابر باشه :)
+
میتونید برای هر قسمت یه سری عکس و انیمیشن مربوط مثل داستانهای کامیک انتخاب کنید بزارید خیلی قشنگ میشه اینجوری ...
هر قسمت بیشتر از 1600 کلمه س. کمه بنظرتون؟
ممنون از پیشنهادتون
شهبانو
خیلی کسل کنندس و ضمنا نیشه بدون پست الکترونیکی و سایت یاوبلاگ نظر داد
Shahtot 🍇🍇🍇
خب باید بگم که داستان به داستان که جلو میرم این کاملا آشکاره
که قلمت فوق العاده جذاب تر و گیراتر و بدون عیب و نقص تر میشه :)
همچنان دارم میخونم
در مورد حدس ادامه داستان : مطمئنا این مرد جوان خوش قیافه یه ربطی به آینده ی
این دختر داره ( چه قدر زحمت کشیدم خخخخ )
حالا دارم میخونم همچنان 
خودمم موافقم که اولاشو میتونستم بهتر و قوی تر بنویسم که قطعا تو بازنویسی اینو در نظر میگیرم
حدست درسته :)) بخون :*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan