رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

مدرسه (۲۵)

  • ۱۶:۰۷

سلام... عذرخواهی من رو بابت این تاخیر بپذیرید. بخاطر کنکور مجبور بودم روی درس تمرکز کنم. میدونم حتما تا الان یادتون رفته که داستان از چه قرار بود و حتما هم از من بدتون میاد. برای رفع کدورت های احتمالی خلاصه ای از داستان که لازم هست رو براتون میگم:

 

در بخش اول داستان رو از زبان رزی شنیدیم. رزی به تازگی متوجه شده که الکس در واقع مشاور مدرسه نیست و خاله اونه! همینطور متوجه شده که قدرت هایی جادویی داره و تصمیم گرفته که به الکس اجازه بده تا بهش کمک کنه. اما هنوز به مایکل فکر میکرد. تا اینکه الکس بهش میگه که مایکل کسی بوده که مادرش آلیس رو به قتل رسونده. رزی اول باور نمیکنه اما وقتی اینو به مایکل میگه و میبینه که مایکل از خودش دفاع نمیکنه متوجه میشه که این حقیقت داره. از مایکل دل میکنه و میخواد که ازش انتقام بگیره. 

در بخش دوم داستان رو از زبان مایکل میشنویم و احساسات و تصمیم های مایکل که گاهی برامون مبهم بود رو میفهمیم. او رزی و پدر و مادرش رو از ته دریاچه بیرون میاره و در کمال تعجب میبینه که بعد از گذشت زمان زیاد رزی هنوز زنده س. کریستوف که دوست مایکل و پدر آلیس ه و یه کمی هم خرفت شده رزی رو با آلیس اشتباه میگیره اما همین باعث میشه مایکل متوجه بشه که رزی دختر آلیسه و جادویی که در رگ های آلیس جریان داشت حالا در رزی جریان داره. پس رزی شاید بتونه مشکلاتشون رو حل کنه. او رزی رو به دست جسیکا، عمه رزی می سپره هر چند طبع گرگی ش خیلی دلش میخواد دلی از عزا در بیاره. و حالا ادامه داستان ...

 

  • سعی کن تمرکز کنی. برای اینکار تصور کن از مرکز هستی انرژی عظیمی وارد سرت میشه و از دستانت خارج میشه. این اولین قدم استفاده از قدرت هاته!

چهار زانو داخل اتاقی نیمه تاریک روبروی هم نشسته بودیم و من دستانم را به حالت دعا روی زانوهایم گذاشته بودم. چند روز قبل را به تمرین شنیدن "صدای سکوت" گذرانده بودیم. به محض اینکه توانستم صدا را تشخیص دهم الکس خوشحال شده بود. می گفت که برای خیلی ها این مرحله ماه ها طول میکشد. حالا باید کف دستم شعله کوچکی ایجاد میکردم. این یکی خیلی سخت تر از قبلی بود. دو ساعتی میشد تمرکز کرده بودم و مغزم حسابی داغ کرده بود. نهایتا خسته شدم. چشمانم را باز کردم و نق زدم : "دیگه نمیتونم الکس!". او خیلی ملایم به دستانم اشاره کرد. با علامت سوال سرم را پایین گرفتم و به کف دستانم خیره شدم. رگ های دستم به رنگ طلایی در آمده بود. هر چند هنوز از شعله خبری نبود. این اولین پیشرفتم محسوب میشد. چون اصلا مطمئن نبودم چیزی که شنیده بودم صدای سکوت بود یا فقط صدای سوت کشیدن مغزم بود! با هیجان دوباره چشم هایم را بستم و این بار سعی کردم واقعا تمرکز کنم!


*******

تمام هفته قبل را دور و بر خانه گرین ها پرسه زده بودم. وقت هایی که جسیکا از خانه بیرون می رفت تنها صدایی که شنیده میشد صدای گرومپ گرومپ بلند قلب رز بود. تمام روز از جایش تکان نمی خورد. تصمیم گرفتم که امروز قبل از رفتن به کافی شاپ سری به او بزنم.

جسیکا طبق معمول با خوشرویی در را باز کرد. هر چند صبح خیلی زود بود اما او بیدار بود. قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید خودم را به داخل دعوت کردم.

  • چند وقت بود که میخواستم به دیدن رزی بیام. حالش چطوره؟

به کاناپه وسط هال که او رویش خوابیده بود اشاره ای کرد و گفت :

  • وضعش اصلا تعریفی نیست. بیشتر از نظر روحی آسیب دیده تا جسمی. الآن تازه گریه ش قطع شده...

حال خودش هم چندان تعریفی نبود. زیر چشمانش گود افتاده بود. دیروز مراسم خاکسپاری مادر و برادرش تمام شده بود. من هم از دور شرکت کرده بودم. اما دلم نمی خواست زیاد دور و بر دوست دختر سابقم بپلکم. مخصوصا با شغل جدیدی که پیدا کرده بود دوستان گرگی ام لحظه ای مرا آسوده نمی گذاشتند. توی سرم فریاد های گرگینه های وحشتزده را میشنیدم که به من هشدار میدادند از او دور شوم. اما این مورد مهم بود. تقضیر خودم بود که با اولین غرغر سر جایشان نشاندم. حالا به زحمت متوجه حرف های جسیکا میشدم و بیشتر ناله و نق نق در سرم می شنیدم.
اگر جسیکا چیزی که حالا بود نبود، اگر دوست دختر سابقم که با نفرت مرا ترک کرده بود نبود و اگر من یک گرگینه گرسنه نبودم حتما کنارش می ماندم و دلداری ش میدادم. هجوم بلا و رنج به سمت این خانواده باور نکردنی بود و این خیلی بی انصافی بود که یک زن جوان همه این بار ها را به تنهایی به دوش بکشد. در هر صورت گفتم: " میدونم روزهای سختی رو میگذرونی و من آخرین کسی هستم که می خوای پیشش باشی ... اما اگه کمکی از من برمیاد بهم بگو."
لبخند بی رمقی زد و زیر لبی تشکر کرد. من هم بی سر و صدا از خانه خارج شدم.

علت اینکه نمی توانستم تحمل کنم تا عزاداری رزی تمام شود این بود که او یک افسونگر بود. یعنی جادوی او و خانواده اش بود که باعث شده بود من و دوستانم به این طلسم گرفتار شویم و اگر کسی بود که می توانست همه چیز را درست کند خود او بود. او جوان و بی تجربه بود اما نوری در اعماق وجودم روشن شده بود و راه را به سمت او نشان میداد. هفته پیش بود که کریستف این موضوع را مطرح کرد. او نمی دانست چه کسی او را طلسم کرده است اما مطمئن بود که این طلسم بازگشت پذیر است. تنها راهش هم این است که یک افسونگر پیدا کنیم که تمایل داشته باشد به ما کمک کند که البته در دنیای مدرن امروزه کار بسیار سختی بود. ما گرگینه ها می توانیم جادو را حس کنیم. از آخرین باری که جادو را در وجودم حس کرده بودم مدت ها می گذشت. آخرین بار شبی بود که پدر و مادرم مردند. بعد از آن جادویی در جزیره حس نشد تا به امروز. حالا نبض آن از همیشه قوی تر می تپد. دنیای موجودات شب دنیای عجیبی ست. از طرفی باید روی زندگی انسانی تمرکز کنند و از طرفی کوچکترین نشانه های دنیای جادو حواسشان را پرت میکند. یک جورهایی عذاب آور است. اما حالا با وجود رزی می توان امیدوار بود که این عذاب تمام شود و به زودی آفتاب بدرخشد.

چند هفته به همین منوال گذشت. من انتظار میکشیدم و رزی هنوز افسرده بود. حق هم داشت. خیلی با خودم مبارزه میکردم که مدام زنگ خانه شان را نزنم. این اواخر گاهی صحبت میکرد و من که در نزدیکترین نقطه به او به دیوار بیرونی تکیه داده بودم؛ صدای بی رمق و ناتوان او قلبم را به درد می آورد. نمی دانستم این موجود ضعیف چگونه می تواند این طلسم را باطل کند اما حرف های کریستوف همه نگرانی های من را برطرف میکرد. نمی دانم او این همه چیز در مورد افسونگرها را از کجا میدانست. او می گفت افسونگرها انسان نیستند و نیروی زندگی شان از جایی دیگر نشأت میگیرد. در این صورت نباید خیلی نگران جثه کوچک و ضعیفش باشم. به عنوان آلفای دسته بچه ها به من خیلی وابسته بودند و من به آنها قول داده بودم که دوباره روی دو پا راه بروند. نمی خواستم آنها را ناامید کنم. می ترسیدم که رزی نداند چگونه از جادویش استفاده کند. اگر اینطور بود همه امیدمان از دست میرفت.
پاییز در راه بود و من هنوز موفق نشده بودم با رزی صحبت کنم. مستاصل به خانه برگشتم. کریستوف روی مبلی نشسته بود. چهره گرفته و کلافه من را که دید پرسید: "هنوز نتونستی ببینیش؟"

  • نه... از در خونه بیرون نمیاد.
  • بلاخره که باید بیرون بیاد ... مدرسه همین روزها دوباره باز میشه!
  • مدرسه ... !

چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ هنوز ننشسته بودم که از جا بلند شدم و به سمت خانه جسیکا دویدم. توی مغزم دنبال بهترین جملات میگشتم که او شک نکند. باید مطمئن میشدم که جسیکا رزی را به مدرسه میفرستد!
جلوی در متوقف شدم. چند نفس عمیق کشیدم. گوشهایم را تیز کردم. هم جسیکا در خانه بود و هم رزی. کس دیگری هم نبود. همه چیز عادی بود. در زدم. جسیکا در را باز کرد و من با لبخند سلام کرد.

  • سلام مایکل... چیزی شده؟
  • نه... فقط میخواستم بهت سر بزنم... حالت خوبه؟
  • همممم ممنون. چرا نمیای تو؟

رزی داشت تلویزیون میدید. جسیکا من را به سمت پذیرایی هدایت کرد اما من مطمئن نبودم که حالا وقت خوبی برای ملاقات رزی هست یا نه. دست جسیکا را گرفتم و او را کنار پله کشیدم و آرام پرسیدم:

  • حال رزی چطوره؟
  • نمیدونم راستش. خیلی باهام حرف نمیزنه. ولی دیگه کمتر گریه میکنه. فکر کنم این نشونه خوبیه نه؟
  • همممم ... آره! خوشحالم که میشنوم حالش بهتر شده. پس میتونه به مدرسه بره.
  • خب مطمئن نیستم امسال باید بفرستمش یا نه. خیلی بهش سخت گذشته. میدونی که...
  • شوخی میکنی؟ اون نباید بیشتر از این تنها بمونه. هر چی زودتر با بقیه ارتباط برقرار کنه زودتر حالش خوب میشه.
  • نمیدونم مایکل من هنوز خودم توی شوکم. نمی تونم تصور کنم که رزی چقدر حالش بده. اون نیاز به آرامش داره. نمی خوام استرس مدرسه جدید باعث بشه آرامشش بهم بخوره.
  • تو بهتر میدونی جس اما خودت هم پدرت رو از دست دادی و میدونی که چقدر بودن در جمع میتونه بهش کمک کنه. اگه به خودش باشه تا 4 ماه دیگه هم همینطور روی اون کاناپه میشینه. من فکر میکنم اون احتیاج داره که یه نفر مجبورش کنه.

جسیکا به فکر فرو رفت و دیگر جوابم را نداد. این یعنی من موفق شده بودم! گفتم: "قصد فضولی نداشتم امیدوارم ناراحت نشده باشی." اما توی دلم میدانستم که اتفاقا قصد فضولی داشتم. او لبخندی زد و گفت:"نه اصلا یه جورایی حق با توئه... چرا نمیشینی؟ برات قهوه بیارم؟" همانطور که به سمت در میرفتم گفتم:"باید برم ممنون." و به سرعت از خانه خارج شدم. از خودم راضی بودم و اینبار با لبخند به سمت خانه رفتم.

  • ۸۵
ژنیک :) :)
هى! خوشحالم که دوباره شروع کردى رمانتو!
موفق باشى دوست من
سلااااام خوبی ؟ دلم تنگ شده بود اصن :بوس
دکتر سین
نتونستم برای بیان ذوق‌زدگی تا بعد از خوندن متن این قسمت صبر کنم. خیلی کار خوبی کردی که ادامه می‌دی. ^_^
+ کنکور خوب بود؟ :)
سلام امیدوارم ارزش ذوق زدگی تونو داشته باشه :خجالت
ممنون از شما
کنکور رو گند زدم :| ولی مگه کنکور برای گند زدن نیست؟ :دی
S҉A҉H҉A҉R҉ ...
به به خوش اومدی نویسنده جان:)
پرفیـ.) ــوم
کنکور مزخرفه
نمیدونم تا چند سالگیمون باید درگیرش باشیم:/
چه خوب که که بیخیال اینجا نشدی :)))
واقعا :| تا ابد درگیرشیم :|
:) :) :)
Shahtot 🍇🍇🍇
بس این مدرسه رفتن زیر سر این مایکل بلاگرفته است :/ خخخخ
دقیق تر بخوایم بگیم زیر سر کریستف بود :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan