رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

شکار نیمه شب (۳۳)

  • ۲۰:۴۶

"رزی"

با آستین عرق روی پیشانی ام را پاک کردم. هنوز نتوانسته بودم الکس را قانع کنم. با شرمندگی نگاهی به او انداختم که اخم کرده بود. تحملش تمام شده بود و لب هایش را به هم فشار میداد. برای اینکه نشان دهم حرف های الکس را خوب گوش داده ام گفتم:" میدونم... باید روی جریان هوا تمرکز کنم. به صدای زوزه باد گوش بدم و منتظر باشم اون هم منو حس کنه. اما..." حرفم را خوردم. نمیدانستم اشکال کار از کجاست. الکس بدون هیچ حرفی به سمت کتابخانه کوچک زیر راه پله ها رفت. همان کتابخانه ای که بار اول آلبوم عکس های مادرم را از آنجا بیرون آورد و کل مسیر زندگی ام را تغییر داد. این بار با یک پوشه بزرگ برگشت. نفسم را بیرون دادم و خودم را روی مبل بزرگ زیر پنجره پرت کردم. الکس هم به آرامی کنار من نشست.

  • میدونی این چیه؟ این ها تمام چیزهایی هستن که از اجداد ما باقی موندن. تمام اسم ها و طلسم هایی که مخصوص خانواده ماست. این شجرنامه وایت هاست. من میخوام که این پیش تو باشه. یه نگاهی بهش بنداز. شاید بهت انگیزه بده. ما خانواده قدرتمندی هستیم.

فقط اینها را گفت و به سمت اتاق خوابش رفت. پوشه را با کنجکاوی باز کردم. کنجکاوی و هیجان زیاد باعث شده بود دستانم بلرزد. اول تعداد زیادی عکس قدیمی بود که من هیچ کدام از افراد داخل عکسها را نمیشناختم. زیر هر عکس اسامی و تاریخ هایی نوشته شده بود. برخی تاریخ ها مربوط به حدود دویست سال قبل بود. عکسها را کنار گذاشتم. کاغذهای بعدی شامل تعداد زیادی طلسم و توضیحاتشان بود. زیر هر طلسم هم نام شخصی که آن را ابداع کرده بود نوشته شده بود. اسم های کوچک متفاوت بود اما فامیلی همه "وایت" بود. بی اختیار لبخندی گوشه لبم جای گرفت. برای چند لحظه دیگر حس تنهایی نداشتم. قدرت همه اجدادم را پشتم حس میکردم. افسونگر ها میتوانند سالها زندگی کنند. پس شاید برخی از آنها هنوز زنده بودند. هر چند هیچ کس نمی تواند از سرنوشتش مطمئن باشد اما نور کوچکی در دلم روشن شد. شاید من تنها "وایت" جوان نبودم. شاید پسر عموهای دوری داشتم. باید بعدا از الکس میپرسیدم! پوشه را بستم. ناگهان احساس دل تنگی زیادی برای جسیکا کردم. یک هفته ای میشد که او را ندیده بودم. موبایلم را از جیب پشتی شلوارم در آوردم و شماره جسیکا را گرفتم. پس از چند بوق، روی پیغامگیر رفت. نگاهی به ساعت انداختم. تقریبا ده شب بود. شاید تا الآن به رخت خواب رفته بود. اما مطمئن نبودم، شاید هم اتفاقی برایش افتاده بود. با گذر این فکر از ذهنم، نگران شدم. بدون اینکه به الکس بگویم از خانه بیرون زدم و به سمت خانه خودمان رفتم.

  • ۹

ملکه شیطان (۳۲)

  • ۱۲:۵۷

"مایکل"

قصر بزرگ در میانه شهر، از بیرون شبیه یک مدرسه مخروبه بود. اما به محض اینکه از در وارد میشدی، یک قصر قدیمی با دیوار های چرک و پنجره های قدی خاک گرفته بود. معلوم بود که آنجا کسی به پاکیزگی اهمیت چندانی نمی دهد. گویی از قرن بیست و یکم درست وسط قرن هجدهم پا گذاشته بودم. مشعل هایی کم نور روی دیواره های بیرونی قصر میسوختند. هنوز زندگی در آنجا جریان داشت. خدمتکاران در حال جنب و جوش بودند. چیزی که جلب توجه میکرد، این بود که اغلب زن و دختران جوان بودند. با عبور ما از حیاط، همه خدمتکاران برای ادای احترام به مشاور کریمسن چند لحظه ایستادند اما حتی یک نفر هم به حضور من در آنجا واکنش نشان نداد که این برایم عجیب بود. منظورم این است که چطور میتوان هیکلی دو برابر هیکل مشاور کریمسن را به طور کل نادیده گرفت؟ اصلا از این موضوع خوشم نیامده بود. ابروهایم را در هم کشیدم.

  • اونها طلسم شدن.
  • چی؟
  • برای همینه که بهت توجه نمیکنن.

اول منظورش را نفهمیدم. اما بعد که یادم آمد او میتواند ذهنم را بخواند، نمی دانستم باید چه جوابی بدهم. مثلا بگویم:"کودوم موجود مریضی یه عده انسان فلک زده رو طلسم میکنه؟" یا "میشه از کله من بری بیرون؟" در جواب افکار من او فقط پوزخند زد. وارد شدیم. داخل قصر چندان دلچسب تر از خارجش نبود. طرح هایی قدیمی و رنگ و رو رفته روی دیوار ها و سقف نقش بسته بودند که حداقل مربوط یه سیصد سال پیش بودند. در انتهای سرسرای بزرگ، اتاقی قرار داشت که نور کم رنگی از زیر در آن خارج شده بود. مشاور کریمسن مرا به آن سو برد و در را با فشار زیاد باز کرد. پشت سرش وارد اتاق شدم. تنها چیزی که در اتاق خودنمایی میکرد صندلی بزرگ و سلطنتی طلاکوبی شده ای بود که رو به یک کتابخانه بسیار بزرگ قرار گرفته بود. روی صندلی هکتی دی ویل نشسته بود. با دیدن مشاور کریمسن از جا برخاست و به من خیره شد. ردایی بلند و طوسی رنگ پوشیده بود و موهای بلند مشکی تابدارش کمرش را لمس میکرد. سخت میشد زیبایی اش را نادیده گرفت.

  • ۳۱

کساداگا (۳۱)

  • ۰۳:۲۱

سخنی با مخاطبین عزیزم
سلام دوستان. به عنوان یک نویسنده تازه کار تو این مدت که آپدیت نمیکردم با چلنج های زیادی دست و پنجه نرم کردم و نتیجه های خوبی گرفتم. از یکی از دوستان خوبم برای نوشتن این داستان کمک گرفتم و اون هم تا جایی که میتونه با نظراتش کمکم  میکنه. یکی از انتقاداتی که خودم میتونم به کار خودم بکنم، استفاده از اول شخص در داستانمه. اول شخص گاهی وقتها دست و پای نویسنده رو میبنده در حالیکه سوم شخص میتونه دیدگاه های متفاوتی از یک داستان رو در آن واحد به خواننده نشون بده. در هر صورت تصمیم گرفتم با وجود پرش هایی که در این قسمت و قسمت های آتی ممکنه باهاش روبرو بشید، داستان رو به همین صورت اول شخص تموم کنم و برای بازنویسی، داستان رو در غالب سوم شخص بنویسم و اگر بازخورد های مثبتی بگیرم سوپرایز هایی هم در چنته دارم که به تدریج رو میکنم :دی

ممنون از وقتی که میذارید. لیمو



"رزی"

هر روز چند بار هدفم را برای خودم تکرار میکردم. نمیخواستم چیزی را فراموش کنم. هر چند گاهی سوالی از گوشه مغزم میگذشت: "آیا مایکل واقعا گناهکاره؟" جواب این سوال را از بر بودم. بله! نمی خواستم این بار شکی به دلم راه بدهم. از وقتی بخش تاریک دنیایم را کشف کرده بودم دیدم به همه چیز تغییر پیدا کرده بود. صبح ها از خانه بیرون میزدم و در مدرسه با کسی صحبت نمی کردم. البته کسی هم نمی خواست با من صحبت کند. استلا هنوز از دست من ناراحت بود. هر چند میدانستم کافی ست از او عذرخواهی کنم تا همه چیز به حالت عادی بازگردد اما دوری از من برای خودشان بهتر بود. در ضمن من هدفی داشتم که تمام مدت ذهنم را درگیر کرده بود. در زمان مدرسه نمی توانستم پیش الکس بروم. او هنوز مشاور مدرسه بود و باید به بچه ها با دغدغه های کوچک و بی ارزش مشاوره میداد. من هم زنگ های تفریح به اتاق سرایدار مدرسه میرفتم و روی مهارت هایی که شب قبل یاد گرفته بودم تمرکز میکردم. تا وقتی کنترل قدرت هایم را در دست نگرفته بودم بهتر بود در تنهایی تمرین کنم. البته خانه الکس محل امنی بود. او تاکید کرده بود که جایی جز آنجا تمرین نکنم. اما یکی دو تا افسون کوچک به کسی آسیب نمیزد. نه؟ چیزهایی که تا بحال یاد گرفته بودم شامل کنترل آتش و باد میشد. هنوز خیلی چیزها بود که باید یاد میگرفتم اما در کنترل آتش تقریبا حرفه ای شده بودم. الکس میگفت اگر روی باد کنترل پیدا کنم، روی بقیه عناصر به راحتی کنترل خواهم داشت. زیرا قدرتمند ترین عنصر باد است و در نتیجه سخت ترین مرحله آموزش من است. وقتی روی باد تمرکز می کردم میتوانستم به زحمت یک دستمال کاغذی را حرکت دهم. اما وقتی روی آتش تمرکز میکردم میتوانستم کل جزیره را در یک لحظه تبدیل به خاکستر کنم. قدرتش را در وجودم حس میکردم. بعضی افسونگر ها روی یکی از عناصر حساسیت بیشتری داشتند. الکس میگفت احتمالا من یک افسونگر آتش هستم. اما تا وقتی که تمام عناصر را آموزش نبینم نمی توان به طور قطع نظر داد.

  • ۳۰

جوان و بی رحم (۳۰)

  • ۱۲:۴۷

هر روز که بیشتر با رزی می گذراندم بیشتر احساس گناه میکردم. واضح بود که هنوز هم گاهی به من شک میکند. خیلی گیج بود و من هم او را بیشتر سردرگم میکردم. اگر پدرش زنده بود همه چیز ساده تر بود. میتوانست همه چیز را برایش توضیح دهد و من مجبور نبودم چیزهایی را بگویم که حداقل نصف آنها دروغ بود و قسمتی که حقیقت داشت نیز آنقدر دردناک بود که آرزو میکرد ای کاش هرگز نمیفهمید. می توانستم علت نفرت الکس نسبت به خودم را بفهمم. اما نمی فهمیدم برای رزی چه نقشه ای کشیده بود. اگر میخواست او را بکشد، احتیاجی به این همه دردسر نبود. میتوانست مثل تمام دیگر اعضای خانواده اش (و خانواده من)  قلب او را نیز از کار بیندازد. از داخل کشوی میزی در کافی شاپ، دست نوشته ای را بیرون آوردم. یک نامه تهدید آمیز بدون امضا. البته نیازی به امضا نبود. همه چیز آن نامه از پاکت گرفته تا جوهر، بوی جادوی نفرت انگیز الکس را میداد. بعد از رفتن کوین از جزیره، آن را لابه لای وسایل او پیدا کرده بودم. نامه ای سرتاسر نفرت که برای ترساندن و بیرون راندن او از جزیره کافی بود. نمی دانم چرا این نامه را نگه داشته بودم. از وقتی فهمیده بودم الکس می خواهد ما را بکشد حواس گرگی ام آنقدر تیز شده بود که کوچکترین حرکت در چند کیلومتری توجهم را جلب میکرد. اما اگر این واقعیت داشت این کافی نبود. باید فکری میکردیم. چیزی به ذهنم نمیرسید. چطور یک افسونگر قدرتمند را شکست دهیم؟ البته اگر رزی به ما ملحق میشد شاید شانسی داشتیم. تنها اگر میتوانستم با او درباره همه چیز صحبت کنم...! اما چیزی که بیشتر از همه مرا آزار میداد و نمیخواستم به همین سادگی به آن اعتراف کنم، علاقه ای بود که نسبت به او شکل گرفته بود. هر روز سعی میکردم چهره اش را از توی ذهنم پس بزنم. نه فقط بخاطر اینکه گرگینه ها مشکوک شده بودند. مادر او مسبب تمام دردسرهای ما بود. خاله اش میخواست ما را بکشد و عمه اش شکارچی گرگینه بود. به همین خاطر هرگز فکرش را نمیکردم که احساساتم اینطور با من شوخی شان بگیرد.

  • ۴۱

اسلیم جیم (۲۹)

  • ۰۲:۳۶

بدون اینکه به کریستف از توافقم با دختر ابلیسش بگویم، او را سوار ماشینم کردم و به سمت مدرسه رفتیم. زنگ تفریح بود و خیلی ساده تر از چیزی که انتظارش را داشتم رزی را پیدا کردم. البته او مرا پیدا کرد. سالم و سرحال بود. این یعنی هنوز هیچ چیز نمیدانست! الکس که همچنان توی مغز من میپلکید متوجه شد که کریستف داخل ماشین است. خیالش راحت شد و از توی کله من بیرون رفت. من فقط میخواستم رزی را از آن زن دور کنم. بنابراین به او پیشنهاد دادم که چند کلاسش را بیخیال شود. راضی شده بود و با من تا دم ماشین هم آمد. اما بعد ناگهان آشفته شد، دستش را از توی دستم بیرون کشید و بی قرار به سمت مدرسه دوید! من فقط حیرت زده نگاهش کردم! نه من و نه شانزده گرگ دیگری که همراه من این صحنه را میدیدند متوجه علت این کارش نشدیم. اما روز بعد که پلیس در کافی شاپ مرا دستگیر کرد و به ساختمان پلیس جزیره برد و در آنجا در مورد تصادف رزی گرین بازجویی کرد؛ فهمیدم که رزی فکر کرده که ماشین من همان تراک قرمزی ست که آنها را از روی پل به پایین پرت کرده است. عالی شد!

  • ۴۷

شکارچی (۲۸)

  • ۲۲:۵۱

موبایلش را جایی در جنگل انداخته بود. یکی از پسر ها پیدایش کرده بود. اول فکر کردم برای پس گرفتن موبایلش آمده است. اما بعد فهمیدم که او مرا شناخته است! متوجه شده بود که من او را از آب بیرون کشیده بودم و حالا برگشته بود تا از من بازجویی کند. فکر اینجایش را نکرده بودم. با مورد باهوشی طرف بودم. اما من آشفته تر و درگیر تر از آن بودم که بتوانم جواب سوالاتش را درست و حسابی بدهم. دیشب همه مدت با بچه ها درگیر کریستف و بعد شکارچی ها بودیم. چیزهایی را اعتراف کرده بود که هرگز به فکرمان خطور نمیکرد. عجیب گرسنه بودم. چند روزی چیزی نخورده بودم و حسابی احساس ضعف میکردم. بچه ها هم کم و بیش همینطور بودند. کنترلشان سخت شده بود. باید همین امشب به شکار میرفتیم. بیشتر از اینکه بتوانم به رزی فکر کنم ذهنم درگیر حرف های کریستف بود و نمیدانستم باید با او چکار کنم. احمق تر از آن بنظر میرسید که خائن باشد اما یک جای کار میلنگید.

  • ۴۳

هرماینی (۲۷)

  • ۰۳:۳۴

در را بستم و دستانم را روی پیشخون گذاشتم. موضوع پیچیده تر از آن بود که بتوانم تنهایی از آن سر در بیاورم. کریستوف هنوز سر و کله اش پیدا نشده بود. مردیث چند بار سرم غر زد اما من بیشتر حواسم روی ضربان قلب یک شخص خاص بود. البته به راحتی روی مکالمات میزشان هم تمرکز کرده بودم:

  • چی شده رزی؟ چرا تو خودتی؟
  • چیزی نیست گلن فقط یه کم خسته ام.
  • اوه! خب پس شاید بهتر باشه همه به خونه بریم روز طولانی داشتی...
  • نه! من حالم خوبه! یه کم قدم بزنم حالم خوب میشه.

میخواست قدم بزند! با وجود گرگینه های گرسنه که بین درختان جنگل پرسه میزنند اصلا فکر خوبی نبود! ولی خب من آنها را تحت کنترل داشتم چه مشکلی می توانست پیش بیاید؟ در هر صورت از کلبه بیرون آمدم و با فاصله بسیار زیاد از او تعقیبش کردم. خودم هم مطمئن نبودم چرا. شاید چون او بیشتر از چیزی که واقعیت داشت ضعیف بنظر میرسید و یا شاید هم فقط درماندگی بود. درماندگی از اینکه حرکت بعدی ام باید چه باشد و اصلا چگونه باید سر صحبت را با دختر آلیس باز کنم! دختر کسی که مرا به این روز انداخته بود. و البته شانزده پسر دیگر که شاید هرگز نتوانند از این وضعیت خلاص شوند. در همین فکرها بودم که صدای قلب دیگری توجهم را جلب کرد. صدای قلب یک گرگینه! خیلی نزدیک بود و البته از دسته من نبود. فقط یک گزینه باقی می ماند: کریستوف! حتما پیام مرا دریافت کرده بود و برای کمک آمده بود. کمی سریع تر حرکت کردم و خودم را به رزی نزدیک تر کردم. چیزی که میدیدم خوب نبود. کریستوف در هیبت یک گرگ قهوه ای بسیار بزرگ و پیر که به آرامی به رزی نزدیک میشد. نمی خواستم خودم را نشان دهم. کریستوف از بین سایه ها و از بین دو درخت پیر (مثل مغز خودش!) پا به نور گذاشت و درست روبروی رزی قرار گرفت! لعنتی! او اولین قانون ما را زیر پا گذاشته بود: در جزیره دیده نشو!

  • ۴۰

شکست (۲۶)

  • ۱۹:۲۳

در طبقه اول عمارت جلوی آیینه قدی ایستاده بودم و مت (البته در هیبت یک گرگ!) دست راستم ایستاده بود. این قیافه ای بود که میخواستم با آن او را تحت تاثیر قرار دهم؟ دستی داخل موهایم کشیدم و ناامیدانه نگاهی به تی  شرت هایی که کف زمین افتاده بود کردم. آخرین باری که سعی کرده بودم یک دختر را تحت تاثیر قرار دهم بر میگشت به چند سال قبل و جسیکا. حالا بهتر میدانم که عملا علاقه بین من و یک انسان مونث بهتر است وجود نداشته باشد. با توجه به چیزی که هستم من احتیاج به یک گرگینه دارم (که آنهم این دور و بر ها خیلی کمیاب شده است!) و یک انسان فقط میتواند معده گرگی ام را به قار و قور بیندازد. هرچند حالا بیشتر به باطل شدن این طلسم لعنتی امیدوار شده ام. شاید بخواهم روی گزینه های انسانی هم فکر کنم. اما در حال حاضر من تنها یک هدف داشتم. آن هم تحت تاثیر قرار دادن دختری که بود که میتوانست همه چیز را درست کند.

  • ۴۰

مدرسه (۲۵)

  • ۱۶:۰۷

سلام... عذرخواهی من رو بابت این تاخیر بپذیرید. بخاطر کنکور مجبور بودم روی درس تمرکز کنم. میدونم حتما تا الان یادتون رفته که داستان از چه قرار بود و حتما هم از من بدتون میاد. برای رفع کدورت های احتمالی خلاصه ای از داستان که لازم هست رو براتون میگم:

 

در بخش اول داستان رو از زبان رزی شنیدیم. رزی به تازگی متوجه شده که الکس در واقع مشاور مدرسه نیست و خاله اونه! همینطور متوجه شده که قدرت هایی جادویی داره و تصمیم گرفته که به الکس اجازه بده تا بهش کمک کنه. اما هنوز به مایکل فکر میکرد. تا اینکه الکس بهش میگه که مایکل کسی بوده که مادرش آلیس رو به قتل رسونده. رزی اول باور نمیکنه اما وقتی اینو به مایکل میگه و میبینه که مایکل از خودش دفاع نمیکنه متوجه میشه که این حقیقت داره. از مایکل دل میکنه و میخواد که ازش انتقام بگیره. 

در بخش دوم داستان رو از زبان مایکل میشنویم و احساسات و تصمیم های مایکل که گاهی برامون مبهم بود رو میفهمیم. او رزی و پدر و مادرش رو از ته دریاچه بیرون میاره و در کمال تعجب میبینه که بعد از گذشت زمان زیاد رزی هنوز زنده س. کریستوف که دوست مایکل و پدر آلیس ه و یه کمی هم خرفت شده رزی رو با آلیس اشتباه میگیره اما همین باعث میشه مایکل متوجه بشه که رزی دختر آلیسه و جادویی که در رگ های آلیس جریان داشت حالا در رزی جریان داره. پس رزی شاید بتونه مشکلاتشون رو حل کنه. او رزی رو به دست جسیکا، عمه رزی می سپره هر چند طبع گرگی ش خیلی دلش میخواد دلی از عزا در بیاره. و حالا ادامه داستان ...

  • ۶۴

کلید (۲۴)

  • ۲۲:۴۸

بعد از این همه مدت هر کسی که بود حتما مرده بود. امیدی نداشتم. اما هر چه پایین تر شنا میکردم صدای ضربان قلب ضعیفی را از بین همهمه ی قطرات آب می شنیدم. سه نفر داخل ماشین بودند. دو نفرشان مرده بودند. ولی دختر نوجوان هنوز زنده بود! اگر جادویی که از نوک انگشتانش خارج میشد را حس نمی کردم قطعا اتفاق باور نکردنی بود. اما جادو همیشه از صاحبش محافظت میکند و این دختر یکی از همان ها بود. یک افسونگر!
هر سه نفر را کنار نزدیک ترین ساحل قرار دادم. سرم را نزدیک بینی دختر بردم که ببینم نفس میکشد یا نه. شش های دختر پر از آب بودند و نفس نمی کشید اما قلبش هرچند کند، می تپید! با تعجب به صورتش نگاهی کردم. اما همین کار باعث شد برای چند لحظه نفسم قطع شود. این صورت، صورت کسی بود که مسبب تمام بدبختی های من بود. این آلیس بود!
کمی بیشتر که نگاه کردم متوجه تفاوت هایی شدم. هرچند ذهنم هشیار بود و مدام فریاد میزد که "این آلیس نیست احمق!" اما شباهتشان آنقدر زیاد بود که خودم هم باورم نمیشد. صدای پای کسی باعث شد برگردم و به جنگل نگاه کنم. پس از چند لحظه چهره کریستوف را تشخیص دادم. با کمی کنکاش در ذهن بچه ها فهمیدم که آنها او را به اینجا آورده بودند.

  • چی شده مایکل؟
  • یه خانواده از بالای پل به داخل دریاچه سقوط کردن. فقط یکی شون زنده مونده.

کریستوف کنار من ایستاد و پس از چند لحظه انگار که به او برق وصل کرده باشند بلند فریاد زد:

"آلیس! اون... !"

  • آروم بگیر کریستوف اون آلیس نیست.
  • چرا اون خودشه!
  • آلیس مرده. خیلی وقته! این امکان نداره!
  • یعنی تو میگی من دختر خودم رو نمی شناسم؟!
  • ببین این فقط یه دختر دبیرستانیه!

برای اینکه خودم مطمئن شوم بار دیگر به چهره اش نگاهی انداختم. بعد ناگهان به یاد آوردم. به طرف زن و مردی که آن طرف تر گذاشته بودمشان رفتم. چهره مرد، همانی بود که انتظار داشتم. او کوین بود. پس با این حساب این دختر، رزی بود. دختر کوین و آلیس. بخاطر همین بود که من از طرف او جادو حس میکردم. او هم مثل مادرش بود.

" اون کوینه. اینم حتما دخترشه. دختر آلیس."

  • این آلیسه ! تو نمی تونی به من دروغ بگی!
  • باور کن من هیچ علاقه ای ندارم که تو این مورد به تو دروغ بگم. اون اگه آلیس بود و هنوز زنده بود، برام مهم نبود که تو پدرشی. خودم می کشتمش.
  • تو دیوونه شدی؟ اون زنده شده! اون یه جادوگره! اون میتونه توی یه جسم دیگه زندگی کنه!

باز هم کریستوف چرند میگفت. هر از چند گاهی مشاعرش را کاملا از دست میداد. زیر لبی گرفتم: "پیر خرفت!"
هنوز نمی دانستم باید چه کار کنم. به سمت رزی رفتم و سعی کردم با ضربات دست آب داخل شش هایش را خارج کنم تا به هوش بیاید. چند باری که محکم روی شش هایش فشار وارد کردم چشم هایش را باز کرد و تمام آب درون شش هایش را به بیرون سرفه کرد.رو به کریستوف گفتم:

  • بهوش اومد. بهتره بریم.
  • دو تای دیگه چی مطمئنی کاری نمی شه کرد؟

نه نمی شد دیگر به دو جسد کمکی کرد. دست کریستوف را گرفتم و در سایه درختان ایستادم. نمی خواستم چهره ام را ببیند. هنوز نه! به محض اینکه فهمید کجاست و به خاطر آورد که چه اتفاقی افتاده آشفته شد. به سمت پدرش و آن زن دوید. آن زن را مادر خطاب کرد. به نظر می رسید که چیزی راجع به مادر خودش نمی داند. کوین کار درست را کرده بود که به او چیزی نگفته بود. روزی که رزی را به دست پدرش میدادم را هنوز به خاطر دارم. به اون گفتم که همین الآن از اینجا برود و هرگز پایش را توی جزیره نگذارد وگرنه تمام خانواده اش را قتل عام میکنم. البته او خیلی هم به حرفم گوش نکرده بود و چند باری به جزیره برگشته بود اما در هر صورت من قصد نداشتم کسی را بکشم. لااقل کسانی را که می شناسم.

وقتی ضجه های دخترک بلند شد اعصابم کاملا بهم ریخت. مت توی ذهنم میگفت که او را بکشم. هیچ کس نخواهد فهمید! البته نمی توانستم انکار کنم که خودم هم در همین مدت کوتاه خیلی به این قضیه فکر کرده ام. اما چیزهای دیگری از ذهنم می گذشت. بن و سم افکارم را تایید میکردند. بعدا باید بیشتر راجع به این موضوع فکر میکردم.
بالاخره طاقتم تمام شد. گفتم : "اونها مردن. من تلاشمو کردم." چهره رزی منقلب شد. می توانستم بشنوم که قلبش چند ضربه را رد کرد. بلند شد و به سمت درخت ها آمد. با صدایی خش دار پرسید: "تو جونمو نجات دادی؟"
خب این که واضح بود. منظورش از این سوال چه بود؟ بار دیگر پرسید: "تو نجاتم دادی؟" بالاخره تصمیم گرفتم جواب بدهم : "مهم اینه که زنده ای"

با شنیدن جوابم نفسش را بیرون داد و زیر لبی گفت: "کاش زنده نبودم". بعد همان جا نشست و با صدای گریه اش دل من و کریستوف را به درد آورد. کریستوف آرام گفت:"فکر میکنی اگه برم جلو منو می شناسه؟"

  • محض رضای خدا بس کن کریستوف!
  • مگه میشه دختر آدم، آدمو نشناسه؟
  • همین الان برگرد به عمارت. وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!

غر غر کنان از آنجا دور شد. ضجه زدن های رزی تمام شده بود. حالا آرام آرام هق هق میکرد. سرش را روی خاک نمناک گذاشت. لعنتی باید بگذارم همانجا بمیرد. چه کسی اهمیت میدهد؟ اما یک چیزی درون دلم اجازه نمی داد با خیال راحت آنجا را ترک کنم. از دست خودم عصبانی بودم. بالاخره بر خلاف میل خودم و بچه ها برای نجاتش رفتم. از روی زمین بلندش کردم. همین که بین بازوهایم جا گرفت صدای زوزه ی گرگینه ها بلند شد. خوب بود که زبانشان را بلد بودم. فقط یک چیز می گفتند: "بکشش !"
می دانستم باید کجا بروم. او را باید به دست جسیکا می سپردم. در آن وضعیت بعید میدانم که به من مشکوک میشد. نگاهم به صورت دختر افتاد. پوستش به خاطر اینکه مدت زیادی زیر آب مانده بود کاملا رنگ پریده بود. سعی کردم چشم از شانه و گردن سفیدش بردارم. دندان های نیشم به طرز دردناکی شروع به رشد کرده بودند و به من التماس می کردند که آن پوست شفاف را بشکافم و این رنج و عذاب را تمامش کنم. خیلی دلم میخواست این کار را بکنم. چند بار هم مکث کردم و سعی کردم همه تردیدهایم را کنار بگذارم. اما به یاد صحبت های هفته پیش کریستوف افتادم. باید چند کیلومتر دیگر تحمل میکردم و بعد به شکار میرفتم.

جسیکا چیز زیادی نپرسید. آشفته شد. البته آشفته بود. به تازگی مادرش را از دست داده بود و حالا یک خانواده دیگر... او زن قوی بود. این را می شد از تلاشی که برای گریه نکردن میکند فهمید. وقتی رزی را روی اولین کاناپه ای که دیدم گذاشتم، دمای بدنم شروع به پایین آمدن کرد. تازه آن موقع بود که فهمیدم چقدر گرسنه ام! بدون مکث از آنجا خارج شدم و در کمترین زمان ممکن در هیبت یک گرگ بزرگ به سمت نزدیک ترین شهر دویدم. از فکر اینکه امشب چه کسی باید کشته میشد، نیمی از قلبم به درد آمد. نیمه ی دیگر از شدت خوشحالی به سینه گرگی ام می کوبید و به من یادآوری میکرد که چه کسی آنجا رئیس است.

نزدیک صبح بود که به عمارت برگشتم. کریستوف روی مبل بزرگ خوابیده بود. با ورود من از جا جهید. حواس گرگی اش احساس خطر کرده بودند. با دیدن من آرام گرفت. پرسید: "کجا بودی؟ دنبالت می گشتم."

  • چیزی شده؟ رفته بودم یه چیزی بخورم.
  • یه جوری می گی انگار رفته بودی رستوران!
  • خیلی بی مزه ای.

خندید و گفت:

  • چرا نکشتی ش؟
  • منظورت چیه؟
  • خوب منظورمو می فهمی.
  • بهت گفتم که اون آلیس نیست!
  • اما تو به علت دیگه ای نکشتیش. درسته؟

در سکوت نگاهش کردم. زیر لبی گفتم:"آره". کریستوف گفت: "نقشه ت چیه؟"
آهی کشیدم و روی مبل نشستم. کریستوف قطعا کودن بود اما خطری نداشت. گفتم: " یادته هفته پیش چی بهم گفتی؟ من فکر میکنم که این دختر کلید مشکلات ماست."

  • ۱۱۳
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan