رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

اسلیم جیم (۲۹)

  • ۰۲:۳۶

بدون اینکه به کریستف از توافقم با دختر ابلیسش بگویم، او را سوار ماشینم کردم و به سمت مدرسه رفتیم. زنگ تفریح بود و خیلی ساده تر از چیزی که انتظارش را داشتم رزی را پیدا کردم. البته او مرا پیدا کرد. سالم و سرحال بود. این یعنی هنوز هیچ چیز نمیدانست! الکس که همچنان توی مغز من میپلکید متوجه شد که کریستف داخل ماشین است. خیالش راحت شد و از توی کله من بیرون رفت. من فقط میخواستم رزی را از آن زن دور کنم. بنابراین به او پیشنهاد دادم که چند کلاسش را بیخیال شود. راضی شده بود و با من تا دم ماشین هم آمد. اما بعد ناگهان آشفته شد، دستش را از توی دستم بیرون کشید و بی قرار به سمت مدرسه دوید! من فقط حیرت زده نگاهش کردم! نه من و نه شانزده گرگ دیگری که همراه من این صحنه را میدیدند متوجه علت این کارش نشدیم. اما روز بعد که پلیس در کافی شاپ مرا دستگیر کرد و به ساختمان پلیس جزیره برد و در آنجا در مورد تصادف رزی گرین بازجویی کرد؛ فهمیدم که رزی فکر کرده که ماشین من همان تراک قرمزی ست که آنها را از روی پل به پایین پرت کرده است. عالی شد!

  • ۳۲

شکارچی (۲۸)

  • ۲۲:۵۱

موبایلش را جایی در جنگل انداخته بود. یکی از پسر ها پیدایش کرده بود. اول فکر کردم برای پس گرفتن موبایلش آمده است. اما بعد فهمیدم که او مرا شناخته است! متوجه شده بود که من او را از آب بیرون کشیده بودم و حالا برگشته بود تا از من بازجویی کند. فکر اینجایش را نکرده بودم. با مورد باهوشی طرف بودم. اما من آشفته تر و درگیر تر از آن بودم که بتوانم جواب سوالاتش را درست و حسابی بدهم. دیشب همه مدت با بچه ها درگیر کریستف و بعد شکارچی ها بودیم. چیزهایی را اعتراف کرده بود که هرگز به فکرمان خطور نمیکرد. عجیب گرسنه بودم. چند روزی چیزی نخورده بودم و حسابی احساس ضعف میکردم. بچه ها هم کم و بیش همینطور بودند. کنترلشان سخت شده بود. باید همین امشب به شکار میرفتیم. بیشتر از اینکه بتوانم به رزی فکر کنم ذهنم درگیر حرف های کریستف بود و نمیدانستم باید با او چکار کنم. احمق تر از آن بنظر میرسید که خائن باشد اما یک جای کار میلنگید.

  • ۳۲

هرماینی (۲۷)

  • ۰۳:۳۴

در را بستم و دستانم را روی پیشخون گذاشتم. موضوع پیچیده تر از آن بود که بتوانم تنهایی از آن سر در بیاورم. کریستوف هنوز سر و کله اش پیدا نشده بود. مردیث چند بار سرم غر زد اما من بیشتر حواسم روی ضربان قلب یک شخص خاص بود. البته به راحتی روی مکالمات میزشان هم تمرکز کرده بودم:

  • چی شده رزی؟ چرا تو خودتی؟
  • چیزی نیست گلن فقط یه کم خسته ام.
  • اوه! خب پس شاید بهتر باشه همه به خونه بریم روز طولانی داشتی...
  • نه! من حالم خوبه! یه کم قدم بزنم حالم خوب میشه.

میخواست قدم بزند! با وجود گرگینه های گرسنه که بین درختان جنگل پرسه میزنند اصلا فکر خوبی نبود! ولی خب من آنها را تحت کنترل داشتم چه مشکلی می توانست پیش بیاید؟ در هر صورت از کلبه بیرون آمدم و با فاصله بسیار زیاد از او تعقیبش کردم. خودم هم مطمئن نبودم چرا. شاید چون او بیشتر از چیزی که واقعیت داشت ضعیف بنظر میرسید و یا شاید هم فقط درماندگی بود. درماندگی از اینکه حرکت بعدی ام باید چه باشد و اصلا چگونه باید سر صحبت را با دختر آلیس باز کنم! دختر کسی که مرا به این روز انداخته بود. و البته شانزده پسر دیگر که شاید هرگز نتوانند از این وضعیت خلاص شوند. در همین فکرها بودم که صدای قلب دیگری توجهم را جلب کرد. صدای قلب یک گرگینه! خیلی نزدیک بود و البته از دسته من نبود. فقط یک گزینه باقی می ماند: کریستوف! حتما پیام مرا دریافت کرده بود و برای کمک آمده بود. کمی سریع تر حرکت کردم و خودم را به رزی نزدیک تر کردم. چیزی که میدیدم خوب نبود. کریستوف در هیبت یک گرگ قهوه ای بسیار بزرگ و پیر که به آرامی به رزی نزدیک میشد. نمی خواستم خودم را نشان دهم. کریستوف از بین سایه ها و از بین دو درخت پیر (مثل مغز خودش!) پا به نور گذاشت و درست روبروی رزی قرار گرفت! لعنتی! او اولین قانون ما را زیر پا گذاشته بود: در جزیره دیده نشو!

  • ۳۳

شکست (۲۶)

  • ۱۹:۲۳

در طبقه اول عمارت جلوی آیینه قدی ایستاده بودم و مت (البته در هیبت یک گرگ!) دست راستم ایستاده بود. این قیافه ای بود که میخواستم با آن او را تحت تاثیر قرار دهم؟ دستی داخل موهایم کشیدم و ناامیدانه نگاهی به تی  شرت هایی که کف زمین افتاده بود کردم. آخرین باری که سعی کرده بودم یک دختر را تحت تاثیر قرار دهم بر میگشت به چند سال قبل و جسیکا. حالا بهتر میدانم که عملا علاقه بین من و یک انسان مونث بهتر است وجود نداشته باشد. با توجه به چیزی که هستم من احتیاج به یک گرگینه دارم (که آنهم این دور و بر ها خیلی کمیاب شده است!) و یک انسان فقط میتواند معده گرگی ام را به قار و قور بیندازد. هرچند حالا بیشتر به باطل شدن این طلسم لعنتی امیدوار شده ام. شاید بخواهم روی گزینه های انسانی هم فکر کنم. اما در حال حاضر من تنها یک هدف داشتم. آن هم تحت تاثیر قرار دادن دختری که بود که میتوانست همه چیز را درست کند.

  • ۳۳

مدرسه (۲۵)

  • ۱۶:۰۷

سلام... عذرخواهی من رو بابت این تاخیر بپذیرید. بخاطر کنکور مجبور بودم روی درس تمرکز کنم. میدونم حتما تا الان یادتون رفته که داستان از چه قرار بود و حتما هم از من بدتون میاد. برای رفع کدورت های احتمالی خلاصه ای از داستان که لازم هست رو براتون میگم:

 

در بخش اول داستان رو از زبان رزی شنیدیم. رزی به تازگی متوجه شده که الکس در واقع مشاور مدرسه نیست و خاله اونه! همینطور متوجه شده که قدرت هایی جادویی داره و تصمیم گرفته که به الکس اجازه بده تا بهش کمک کنه. اما هنوز به مایکل فکر میکرد. تا اینکه الکس بهش میگه که مایکل کسی بوده که مادرش آلیس رو به قتل رسونده. رزی اول باور نمیکنه اما وقتی اینو به مایکل میگه و میبینه که مایکل از خودش دفاع نمیکنه متوجه میشه که این حقیقت داره. از مایکل دل میکنه و میخواد که ازش انتقام بگیره. 

در بخش دوم داستان رو از زبان مایکل میشنویم و احساسات و تصمیم های مایکل که گاهی برامون مبهم بود رو میفهمیم. او رزی و پدر و مادرش رو از ته دریاچه بیرون میاره و در کمال تعجب میبینه که بعد از گذشت زمان زیاد رزی هنوز زنده س. کریستوف که دوست مایکل و پدر آلیس ه و یه کمی هم خرفت شده رزی رو با آلیس اشتباه میگیره اما همین باعث میشه مایکل متوجه بشه که رزی دختر آلیسه و جادویی که در رگ های آلیس جریان داشت حالا در رزی جریان داره. پس رزی شاید بتونه مشکلاتشون رو حل کنه. او رزی رو به دست جسیکا، عمه رزی می سپره هر چند طبع گرگی ش خیلی دلش میخواد دلی از عزا در بیاره. و حالا ادامه داستان ...

  • ۵۲

کلید (۲۴)

  • ۲۲:۴۸

بعد از این همه مدت هر کسی که بود حتما مرده بود. امیدی نداشتم. اما هر چه پایین تر شنا میکردم صدای ضربان قلب ضعیفی را از بین همهمه ی قطرات آب می شنیدم. سه نفر داخل ماشین بودند. دو نفرشان مرده بودند. ولی دختر نوجوان هنوز زنده بود! اگر جادویی که از نوک انگشتانش خارج میشد را حس نمی کردم قطعا اتفاق باور نکردنی بود. اما جادو همیشه از صاحبش محافظت میکند و این دختر یکی از همان ها بود. یک افسونگر!
هر سه نفر را کنار نزدیک ترین ساحل قرار دادم. سرم را نزدیک بینی دختر بردم که ببینم نفس میکشد یا نه. شش های دختر پر از آب بودند و نفس نمی کشید اما قلبش هرچند کند، می تپید! با تعجب به صورتش نگاهی کردم. اما همین کار باعث شد برای چند لحظه نفسم قطع شود. این صورت، صورت کسی بود که مسبب تمام بدبختی های من بود. این آلیس بود!
کمی بیشتر که نگاه کردم متوجه تفاوت هایی شدم. هرچند ذهنم هشیار بود و مدام فریاد میزد که "این آلیس نیست احمق!" اما شباهتشان آنقدر زیاد بود که خودم هم باورم نمیشد. صدای پای کسی باعث شد برگردم و به جنگل نگاه کنم. پس از چند لحظه چهره کریستوف را تشخیص دادم. با کمی کنکاش در ذهن بچه ها فهمیدم که آنها او را به اینجا آورده بودند.

  • چی شده مایکل؟
  • یه خانواده از بالای پل به داخل دریاچه سقوط کردن. فقط یکی شون زنده مونده.

کریستوف کنار من ایستاد و پس از چند لحظه انگار که به او برق وصل کرده باشند بلند فریاد زد:

"آلیس! اون... !"

  • آروم بگیر کریستوف اون آلیس نیست.
  • چرا اون خودشه!
  • آلیس مرده. خیلی وقته! این امکان نداره!
  • یعنی تو میگی من دختر خودم رو نمی شناسم؟!
  • ببین این فقط یه دختر دبیرستانیه!

برای اینکه خودم مطمئن شوم بار دیگر به چهره اش نگاهی انداختم. بعد ناگهان به یاد آوردم. به طرف زن و مردی که آن طرف تر گذاشته بودمشان رفتم. چهره مرد، همانی بود که انتظار داشتم. او کوین بود. پس با این حساب این دختر، رزی بود. دختر کوین و آلیس. بخاطر همین بود که من از طرف او جادو حس میکردم. او هم مثل مادرش بود.

" اون کوینه. اینم حتما دخترشه. دختر آلیس."

  • این آلیسه ! تو نمی تونی به من دروغ بگی!
  • باور کن من هیچ علاقه ای ندارم که تو این مورد به تو دروغ بگم. اون اگه آلیس بود و هنوز زنده بود، برام مهم نبود که تو پدرشی. خودم می کشتمش.
  • تو دیوونه شدی؟ اون زنده شده! اون یه جادوگره! اون میتونه توی یه جسم دیگه زندگی کنه!

باز هم کریستوف چرند میگفت. هر از چند گاهی مشاعرش را کاملا از دست میداد. زیر لبی گرفتم: "پیر خرفت!"
هنوز نمی دانستم باید چه کار کنم. به سمت رزی رفتم و سعی کردم با ضربات دست آب داخل شش هایش را خارج کنم تا به هوش بیاید. چند باری که محکم روی شش هایش فشار وارد کردم چشم هایش را باز کرد و تمام آب درون شش هایش را به بیرون سرفه کرد.رو به کریستوف گفتم:

  • بهوش اومد. بهتره بریم.
  • دو تای دیگه چی مطمئنی کاری نمی شه کرد؟

نه نمی شد دیگر به دو جسد کمکی کرد. دست کریستوف را گرفتم و در سایه درختان ایستادم. نمی خواستم چهره ام را ببیند. هنوز نه! به محض اینکه فهمید کجاست و به خاطر آورد که چه اتفاقی افتاده آشفته شد. به سمت پدرش و آن زن دوید. آن زن را مادر خطاب کرد. به نظر می رسید که چیزی راجع به مادر خودش نمی داند. کوین کار درست را کرده بود که به او چیزی نگفته بود. روزی که رزی را به دست پدرش میدادم را هنوز به خاطر دارم. به اون گفتم که همین الآن از اینجا برود و هرگز پایش را توی جزیره نگذارد وگرنه تمام خانواده اش را قتل عام میکنم. البته او خیلی هم به حرفم گوش نکرده بود و چند باری به جزیره برگشته بود اما در هر صورت من قصد نداشتم کسی را بکشم. لااقل کسانی را که می شناسم.

وقتی ضجه های دخترک بلند شد اعصابم کاملا بهم ریخت. مت توی ذهنم میگفت که او را بکشم. هیچ کس نخواهد فهمید! البته نمی توانستم انکار کنم که خودم هم در همین مدت کوتاه خیلی به این قضیه فکر کرده ام. اما چیزهای دیگری از ذهنم می گذشت. بن و سم افکارم را تایید میکردند. بعدا باید بیشتر راجع به این موضوع فکر میکردم.
بالاخره طاقتم تمام شد. گفتم : "اونها مردن. من تلاشمو کردم." چهره رزی منقلب شد. می توانستم بشنوم که قلبش چند ضربه را رد کرد. بلند شد و به سمت درخت ها آمد. با صدایی خش دار پرسید: "تو جونمو نجات دادی؟"
خب این که واضح بود. منظورش از این سوال چه بود؟ بار دیگر پرسید: "تو نجاتم دادی؟" بالاخره تصمیم گرفتم جواب بدهم : "مهم اینه که زنده ای"

با شنیدن جوابم نفسش را بیرون داد و زیر لبی گفت: "کاش زنده نبودم". بعد همان جا نشست و با صدای گریه اش دل من و کریستوف را به درد آورد. کریستوف آرام گفت:"فکر میکنی اگه برم جلو منو می شناسه؟"

  • محض رضای خدا بس کن کریستوف!
  • مگه میشه دختر آدم، آدمو نشناسه؟
  • همین الان برگرد به عمارت. وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!

غر غر کنان از آنجا دور شد. ضجه زدن های رزی تمام شده بود. حالا آرام آرام هق هق میکرد. سرش را روی خاک نمناک گذاشت. لعنتی باید بگذارم همانجا بمیرد. چه کسی اهمیت میدهد؟ اما یک چیزی درون دلم اجازه نمی داد با خیال راحت آنجا را ترک کنم. از دست خودم عصبانی بودم. بالاخره بر خلاف میل خودم و بچه ها برای نجاتش رفتم. از روی زمین بلندش کردم. همین که بین بازوهایم جا گرفت صدای زوزه ی گرگینه ها بلند شد. خوب بود که زبانشان را بلد بودم. فقط یک چیز می گفتند: "بکشش !"
می دانستم باید کجا بروم. او را باید به دست جسیکا می سپردم. در آن وضعیت بعید میدانم که به من مشکوک میشد. نگاهم به صورت دختر افتاد. پوستش به خاطر اینکه مدت زیادی زیر آب مانده بود کاملا رنگ پریده بود. سعی کردم چشم از شانه و گردن سفیدش بردارم. دندان های نیشم به طرز دردناکی شروع به رشد کرده بودند و به من التماس می کردند که آن پوست شفاف را بشکافم و این رنج و عذاب را تمامش کنم. خیلی دلم میخواست این کار را بکنم. چند بار هم مکث کردم و سعی کردم همه تردیدهایم را کنار بگذارم. اما به یاد صحبت های هفته پیش کریستوف افتادم. باید چند کیلومتر دیگر تحمل میکردم و بعد به شکار میرفتم.

جسیکا چیز زیادی نپرسید. آشفته شد. البته آشفته بود. به تازگی مادرش را از دست داده بود و حالا یک خانواده دیگر... او زن قوی بود. این را می شد از تلاشی که برای گریه نکردن میکند فهمید. وقتی رزی را روی اولین کاناپه ای که دیدم گذاشتم، دمای بدنم شروع به پایین آمدن کرد. تازه آن موقع بود که فهمیدم چقدر گرسنه ام! بدون مکث از آنجا خارج شدم و در کمترین زمان ممکن در هیبت یک گرگ بزرگ به سمت نزدیک ترین شهر دویدم. از فکر اینکه امشب چه کسی باید کشته میشد، نیمی از قلبم به درد آمد. نیمه ی دیگر از شدت خوشحالی به سینه گرگی ام می کوبید و به من یادآوری میکرد که چه کسی آنجا رئیس است.

نزدیک صبح بود که به عمارت برگشتم. کریستوف روی مبل بزرگ خوابیده بود. با ورود من از جا جهید. حواس گرگی اش احساس خطر کرده بودند. با دیدن من آرام گرفت. پرسید: "کجا بودی؟ دنبالت می گشتم."

  • چیزی شده؟ رفته بودم یه چیزی بخورم.
  • یه جوری می گی انگار رفته بودی رستوران!
  • خیلی بی مزه ای.

خندید و گفت:

  • چرا نکشتی ش؟
  • منظورت چیه؟
  • خوب منظورمو می فهمی.
  • بهت گفتم که اون آلیس نیست!
  • اما تو به علت دیگه ای نکشتیش. درسته؟

در سکوت نگاهش کردم. زیر لبی گفتم:"آره". کریستوف گفت: "نقشه ت چیه؟"
آهی کشیدم و روی مبل نشستم. کریستوف قطعا کودن بود اما خطری نداشت. گفتم: " یادته هفته پیش چی بهم گفتی؟ من فکر میکنم که این دختر کلید مشکلات ماست."

  • ۱۰۶

انتقام (۲۳) - قسمت آخر از بخش اول

  • ۱۲:۱۳

توضیح:

این قسمت از بقیه قسمت ها طولانی تر است.

این آخرین قسمت از بخش اول است. در ادامه آن بخش کوتاهی از قسمت ۲۴  که شروع بخش دوم است نیز قرار داده شده است.

با وجود اشکالات زیادی که وجود داره و اینکه من قصد دارم اون اشکالات رو برطرف کنم نسخه پی دی اف همین چیزی که روی وبلاگ قرار گرفته رو میتونید از "رز سبز بخش اول" دانلود کنید. 

 

بعد از ساعت ها تمرین، آنقدر خسته بودم که پاهایم را روی سنگ فرش می کشیدم و به سمت خانه حرکت میکردم. دستانم را بالا آوردم و به آنها خیره شدم. امروز، روز اولین موفقیت من بود. اولین احساس پیروزی. با فکر کردن به مایکل رگ های دستم منقبض شد و به رنگ طلایی در آمد. شعله کوچکی کف دست چپم جا گرفت. لبخند محوی روی لبانم نقش بست. شعله قطعا کوچک بود اما راه درازی در پیش بود. دستم را مشت کردم تا شعله خاموش شود. باید بیشتر تلاش میکردم تا موفق شوم. جنگ بزرگی در پیش بود و من قسم خورده ام خودم مایکل پارکر را با دستان خودم بکشم.

*******

باورم نمیشد که الکس در چنین عمارتی زندگی می کند. غیر از آن تمام وسایل داخل خانه اش عتیقه به نظر می رسیدند. همانطور که با بهت و حیرت به وسایل خانه اش نگاه می کردم، کتابخانه ای کوچک که زیر پله ها پنهان شده بود توجهم را جلب کرد. الکس اجازه نداد بیشتر از آن کنجکاوی کنم و مرا به مهمان خانه راهنمایی کرد. هنوز ته دلم احساس بدی داشتم. می توانستم صدای گرومپ گرومپ قلبم را به وضوح بشنوم. همانطور که الکس از من خواسته بود روی مبل مجللی نشستم و منتظر شدم تا الکس با دو فنجان قهوه بازگردد. روبرویم نشست و بدون مقدمه گفت:

  • یک چیزی در مورد تو اشکال داره.
  • ۱۰۴

دل پیچه (۲۲)

  • ۲۳:۴۶

رازی که جدیدا به همه مخفی کاری هایم اضافه شده بود، کار دستم داد. استلا با اخم روی صورتش مستقیم به چشم هایم زل زده بود. از خجالت صورتم را پشت دسته ای از موهایم پنهان کردم. گلن با حیرت به من خیره شده بود. مایکل کنارم ایستاده بود و لبخند تمسخر آمیزش گوشه لبش بود. توی راهرو بودیم و هیچ کس دیگر نبود. نهایتا مایکل دستش را روی شانه ام گذاشت و هم زمان با آن که آدامسش را به سمت گلن تف میکرد زیر لبی گفت: "بیا بریم." هیچ وقت نمی خواستم کسانی که در بدترین شرایط زندگی از من حمایت کردند را ناراحت کنم. اما نمی توانستم حرفی بزنم. انگار با مایکل تنها یک طرف ایستاده بودم و بقیه دنیا هم طرف دیگر. می خواستم به استلا بگویم که چرا آن روز در مورد کلاس نرفتنم دروغ گفتم و یا چرا امروز صبح با مایکل به مدرسه آمده ام و یا چرا چند دقیقه پیش ... .اما تنها صدایی که از دهانم خارج شد "متاسفم" با ولوم بسیار کم بود. نهایتا مایکل نفسش را محکم بیرون داد، دستم را کشید و گفت:"برای چی متاسفی؟" همین که بر گشتیم تا از زیر بار نگاه های اتهام آمیز استلا خارج شویم با الکس روبرو شدیم. او پشت سر ما ایستاده بود. یعنی او هم همه چیز را دیده بود؟ الکس بدون اینکه به مایکل نگاه کند گفت: "تو نا امیدم کردی رزی..." و سری از روی تاسف تکان داد. حتما همه چیز را دیده بود. مایکل که دوباره خشمگین شده بود این بار دستم را محکم تر کشید و از پله ها با سرعت هر چه تمام پایین برد. وسط حیاط که رسیدیم دستم را رها کرد. مچ دستم زق زق میکرد و چای چهار انگشت او روی دستم قرمز شده بود. با گنگی نگاهی به دستم و بعد نگاهی به او انداختم. حالا که خشمش کم شده بود آثار پشیمانی در چشمانش ظاهر میشد. من من کنان گفت :" من واقعا متاسفم بذار یه نگاهی بهش بندازم..." و دستش را جلو آورد که دوباره دستم را بگیرد. ناخود آگاه دستم را عقب کشیدم. بعد آرام گفتم: "لازم نیست. نمی دونم چرا برای یه لحظه عقلمو از دست دادم و اجازه دادم منو ببوسی!"

  • من واقعا متاسفم خواهش میکنم از دستم عصبانی نباش.
  • نیستم...
  • اما اینطور بنظر نمیاد!
  • نمی تونم بفهمم که چرا اینقدر با الکس مشکل داری. وقتی اونو می بینی کلا یه آدم دیگه میشی!
  • خب ... داستانش طولانیه ...
  • من آماده ام...
  • اینجا نمیشه. چطوره بریم به خونه من؟
  • هاه! بین اون همه گرگینه گرسنه؟ فکرشم نکن!
  • پس ... چطوره بریم روی شیرونی خونه تو؟

آهی کشیدم. نمی دانم چرا همچنان ادامه میدهم و حرف جسیکا توی کله ام فرو نمی رود. ولی باید می شنیدم و می فهمیدم که قضیه از چه قرار است. بدون اینکه حرفی بزنم پیاده به سمت خانه حرکت کردم. مایکل هم با چند قدم فاصله بدنبالم می آمد. از وقتی که رابطه ما شروع شد، تقریبا نیمی از کلاس هایم را بیخیال شده ام و مدام در پی پرده برداری از راز های مختلفم. اما با این همه هر روز بیشتر درگیر میشوم و بنظر نمی رسد هیچ چیز حل شود. جسیکا درست میگفت. مایکل دردسر است.

هنوز زیاد از مدرسه دور نشده بودیم که ولووی خاکستری رنگی کنار پایم ترمز کرد. الکس بود. شیشه ماشین را پایین داد و گفت: "اگه می خوای چیزی به جسیکا نگم همین الآن سوار شو!"

  • ۶۹

من و مایکل (۲۱)

  • ۲۰:۰۰

هنوز خیلی چیزها مبهم بود. خیلی چیزها بود که جور در نمی آمد و خیلی چیز ها بود که مایکل باید توضیح می داد. از در که بیرون می رفتیم، عمه جسیکا سر و کله اش پیدا شد و پرسید : "نمی خواستی یه چیزی بهم بگی؟". با چشم و ابرو به مایکل که پشت سرم از پله ها پایین می آمد اشاره ای کردم. جسیکا چیزی نپرسید و شانه بالا انداخت. بدون هیچ حرفی سوار ماشین شدیم. با اینکه هنوز به تراک قرمز مشکوک بودم، اما دلم می گفت که مایکل بی گناه است. یا شاید هم نمی خواستم چیزی بجز خوبی در او ببینم. یک جورهایی دوستش داشتم و به طرز عجیبی گرگینه بودنش در این احساسم دخیل بود. هرچند احساسات پیچیده ای بود. هنوز نمی توانستم از آن سر در بیاورم.

  • ۸۶

گرگینه روانی (۲۰)

  • ۱۵:۳۳

با کمک جسیکا تمام بارها را از جلوی در به داخل خانه بردیم. جسیکا با اینکه خیلی از دیر کردنم دلخور بود اما هنوز سرم داد و بیداد نکرده بود. دعا دعا می کردم که این کار را نکند. چون با وجود هیجانی که داشتم سرم بدجوری درد میکرد و در حال انفجار بود. فقط می خواستم که یک دوش بگیرم و زیر ملحفه ام بخزم.
هر لحظه با خودم کلنجار می رفتم که به جسیکا بگویم یا نه؟ از طرفی آنقدر غیر واقعی بنظر می آمد که بعید می دانم حرفم را باور می کرد و از طرفی هم مهم بود. یعنی بالاخره توی این جزیره لعنتی یک نفر هم نباید بداند؟
تصمیم گرفتم که به تخت خواب بروم و اگر صبح از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که تمام اینها یک رویای دیگر بوده، بیخیالش بشوم. در غیر اینصورت همه چیز را به او می گفتم. اما احتمالا عمه ی عزیزم من را به دیوانه خانه می فرستاد. هرچند ایده خوبی بود. جایم همان جا بود!

 

*******

با دیدن گله ای از گرگ های عظیم الجثه آن هم داخل خانه ی مایکل، ناگهان همه چیز معنا پیدا کرد. حالا می فهمیدم که چطور آن روز آن گرگ را فراری داده بود. صدای زوزه مربوط به هیچ سگ وحشی نبود. مربوط به این هیولاهای گرگ مانند بود که به جای اینکه وسط جنگل زندگی کنند داخل خانه ی مایکل محبوس شده بودند.
نامم را صدا زد. آن هم چند بار. بالاخره رویم را برگرداندم و با وحشتی واقعی به چشمانش زل زدم. در حالیکه دستانش را به سمت من جلو می آورد گفت : "ازت خواهش میکنم آرامش خودتو حفظ کنی. یادت نره قبل از وارد شدن به خونه چی بهت گفتم. اینجا کسی بهت صدمه نمی زنه. تو در امانی." دستش از کنار گوشم عبور کرد و کلید برق را فشرد. چلچراغی کل سالن را روشن کرد. به هیولاهایی که حالا مثل چند سگ رام برایم دم تکان میدادند نگاه کردم. بالاخره توانم را جمع کردم و گفتم : "من متوجه نمی شم ... اینها ... اینها ...". من و مایکل هم زمان جمله را تکمیل کردیم :

  • "گرگ هستن!"
  • "گرگینه هستن!"

از حیرت چیزی که شنیده بودم به سمت مایکل برگشتم و تقریبا فریاد زدم : "چی؟!" و او دوباره همزمان با من گفت : " هاه! نه!". همچنان نگاهمان در هم گره خورده بود. مایکل گفت : "این چیزی بود که می خواستم بهت بگم. چیزی که از وقتی پاتو تو این جزیره گذاشتی باید بهت میگفتم. شاید باورش برات سخت باشه اما حقیقت داره. چیزی که روبروت میبینی، چیزیه که همه ی عمر فکر میکردی داستان و افسانه س. اونها گرگینه هستن."

  • ۱۰۰
۱ ۲ ۳
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan