رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

کلید (۲۴)

  • ۲۲:۴۸

بعد از این همه مدت هر کسی که بود حتما مرده بود. امیدی نداشتم. اما هر چه پایین تر شنا میکردم صدای ضربان قلب ضعیفی را از بین همهمه ی قطرات آب می شنیدم. سه نفر داخل ماشین بودند. دو نفرشان مرده بودند. ولی دختر نوجوان هنوز زنده بود! اگر جادویی که از نوک انگشتانش خارج میشد را حس نمی کردم قطعا اتفاق باور نکردنی بود. اما جادو همیشه از صاحبش محافظت میکند و این دختر یکی از همان ها بود. یک افسونگر!
هر سه نفر را کنار نزدیک ترین ساحل قرار دادم. سرم را نزدیک بینی دختر بردم که ببینم نفس میکشد یا نه. شش های دختر پر از آب بودند و نفس نمی کشید اما قلبش هرچند کند، می تپید! با تعجب به صورتش نگاهی کردم. اما همین کار باعث شد برای چند لحظه نفسم قطع شود. این صورت، صورت کسی بود که مسبب تمام بدبختی های من بود. این آلیس بود!
کمی بیشتر که نگاه کردم متوجه تفاوت هایی شدم. هرچند ذهنم هشیار بود و مدام فریاد میزد که "این آلیس نیست احمق!" اما شباهتشان آنقدر زیاد بود که خودم هم باورم نمیشد. صدای پای کسی باعث شد برگردم و به جنگل نگاه کنم. پس از چند لحظه چهره کریستوف را تشخیص دادم. با کمی کنکاش در ذهن بچه ها فهمیدم که آنها او را به اینجا آورده بودند.

  • چی شده مایکل؟
  • یه خانواده از بالای پل به داخل دریاچه سقوط کردن. فقط یکی شون زنده مونده.

کریستوف کنار من ایستاد و پس از چند لحظه انگار که به او برق وصل کرده باشند بلند فریاد زد:

"آلیس! اون... !"

  • آروم بگیر کریستوف اون آلیس نیست.
  • چرا اون خودشه!
  • آلیس مرده. خیلی وقته! این امکان نداره!
  • یعنی تو میگی من دختر خودم رو نمی شناسم؟!
  • ببین این فقط یه دختر دبیرستانیه!

برای اینکه خودم مطمئن شوم بار دیگر به چهره اش نگاهی انداختم. بعد ناگهان به یاد آوردم. به طرف زن و مردی که آن طرف تر گذاشته بودمشان رفتم. چهره مرد، همانی بود که انتظار داشتم. او کوین بود. پس با این حساب این دختر، رزی بود. دختر کوین و آلیس. بخاطر همین بود که من از طرف او جادو حس میکردم. او هم مثل مادرش بود.

" اون کوینه. اینم حتما دخترشه. دختر آلیس."

  • این آلیسه ! تو نمی تونی به من دروغ بگی!
  • باور کن من هیچ علاقه ای ندارم که تو این مورد به تو دروغ بگم. اون اگه آلیس بود و هنوز زنده بود، برام مهم نبود که تو پدرشی. خودم می کشتمش.
  • تو دیوونه شدی؟ اون زنده شده! اون یه جادوگره! اون میتونه توی یه جسم دیگه زندگی کنه!

باز هم کریستوف چرند میگفت. هر از چند گاهی مشاعرش را کاملا از دست میداد. زیر لبی گرفتم: "پیر خرفت!"
هنوز نمی دانستم باید چه کار کنم. به سمت رزی رفتم و سعی کردم با ضربات دست آب داخل شش هایش را خارج کنم تا به هوش بیاید. چند باری که محکم روی شش هایش فشار وارد کردم چشم هایش را باز کرد و تمام آب درون شش هایش را به بیرون سرفه کرد.رو به کریستوف گفتم:

  • بهوش اومد. بهتره بریم.
  • دو تای دیگه چی مطمئنی کاری نمی شه کرد؟

نه نمی شد دیگر به دو جسد کمکی کرد. دست کریستوف را گرفتم و در سایه درختان ایستادم. نمی خواستم چهره ام را ببیند. هنوز نه! به محض اینکه فهمید کجاست و به خاطر آورد که چه اتفاقی افتاده آشفته شد. به سمت پدرش و آن زن دوید. آن زن را مادر خطاب کرد. به نظر می رسید که چیزی راجع به مادر خودش نمی داند. کوین کار درست را کرده بود که به او چیزی نگفته بود. روزی که رزی را به دست پدرش میدادم را هنوز به خاطر دارم. به اون گفتم که همین الآن از اینجا برود و هرگز پایش را توی جزیره نگذارد وگرنه تمام خانواده اش را قتل عام میکنم. البته او خیلی هم به حرفم گوش نکرده بود و چند باری به جزیره برگشته بود اما در هر صورت من قصد نداشتم کسی را بکشم. لااقل کسانی را که می شناسم.

وقتی ضجه های دخترک بلند شد اعصابم کاملا بهم ریخت. مت توی ذهنم میگفت که او را بکشم. هیچ کس نخواهد فهمید! البته نمی توانستم انکار کنم که خودم هم در همین مدت کوتاه خیلی به این قضیه فکر کرده ام. اما چیزهای دیگری از ذهنم می گذشت. بن و سم افکارم را تایید میکردند. بعدا باید بیشتر راجع به این موضوع فکر میکردم.
بالاخره طاقتم تمام شد. گفتم : "اونها مردن. من تلاشمو کردم." چهره رزی منقلب شد. می توانستم بشنوم که قلبش چند ضربه را رد کرد. بلند شد و به سمت درخت ها آمد. با صدایی خش دار پرسید: "تو جونمو نجات دادی؟"
خب این که واضح بود. منظورش از این سوال چه بود؟ بار دیگر پرسید: "تو نجاتم دادی؟" بالاخره تصمیم گرفتم جواب بدهم : "مهم اینه که زنده ای"

با شنیدن جوابم نفسش را بیرون داد و زیر لبی گفت: "کاش زنده نبودم". بعد همان جا نشست و با صدای گریه اش دل من و کریستوف را به درد آورد. کریستوف آرام گفت:"فکر میکنی اگه برم جلو منو می شناسه؟"

  • محض رضای خدا بس کن کریستوف!
  • مگه میشه دختر آدم، آدمو نشناسه؟
  • همین الان برگرد به عمارت. وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!

غر غر کنان از آنجا دور شد. ضجه زدن های رزی تمام شده بود. حالا آرام آرام هق هق میکرد. سرش را روی خاک نمناک گذاشت. لعنتی باید بگذارم همانجا بمیرد. چه کسی اهمیت میدهد؟ اما یک چیزی درون دلم اجازه نمی داد با خیال راحت آنجا را ترک کنم. از دست خودم عصبانی بودم. بالاخره بر خلاف میل خودم و بچه ها برای نجاتش رفتم. از روی زمین بلندش کردم. همین که بین بازوهایم جا گرفت صدای زوزه ی گرگینه ها بلند شد. خوب بود که زبانشان را بلد بودم. فقط یک چیز می گفتند: "بکشش !"
می دانستم باید کجا بروم. او را باید به دست جسیکا می سپردم. در آن وضعیت بعید میدانم که به من مشکوک میشد. نگاهم به صورت دختر افتاد. پوستش به خاطر اینکه مدت زیادی زیر آب مانده بود کاملا رنگ پریده بود. سعی کردم چشم از شانه و گردن سفیدش بردارم. دندان های نیشم به طرز دردناکی شروع به رشد کرده بودند و به من التماس می کردند که آن پوست شفاف را بشکافم و این رنج و عذاب را تمامش کنم. خیلی دلم میخواست این کار را بکنم. چند بار هم مکث کردم و سعی کردم همه تردیدهایم را کنار بگذارم. اما به یاد صحبت های هفته پیش کریستوف افتادم. باید چند کیلومتر دیگر تحمل میکردم و بعد به شکار میرفتم.

جسیکا چیز زیادی نپرسید. آشفته شد. البته آشفته بود. به تازگی مادرش را از دست داده بود و حالا یک خانواده دیگر... او زن قوی بود. این را می شد از تلاشی که برای گریه نکردن میکند فهمید. وقتی رزی را روی اولین کاناپه ای که دیدم گذاشتم، دمای بدنم شروع به پایین آمدن کرد. تازه آن موقع بود که فهمیدم چقدر گرسنه ام! بدون مکث از آنجا خارج شدم و در کمترین زمان ممکن در هیبت یک گرگ بزرگ به سمت نزدیک ترین شهر دویدم. از فکر اینکه امشب چه کسی باید کشته میشد، نیمی از قلبم به درد آمد. نیمه ی دیگر از شدت خوشحالی به سینه گرگی ام می کوبید و به من یادآوری میکرد که چه کسی آنجا رئیس است.

نزدیک صبح بود که به عمارت برگشتم. کریستوف روی مبل بزرگ خوابیده بود. با ورود من از جا جهید. حواس گرگی اش احساس خطر کرده بودند. با دیدن من آرام گرفت. پرسید: "کجا بودی؟ دنبالت می گشتم."

  • چیزی شده؟ رفته بودم یه چیزی بخورم.
  • یه جوری می گی انگار رفته بودی رستوران!
  • خیلی بی مزه ای.

خندید و گفت:

  • چرا نکشتی ش؟
  • منظورت چیه؟
  • خوب منظورمو می فهمی.
  • بهت گفتم که اون آلیس نیست!
  • اما تو به علت دیگه ای نکشتیش. درسته؟

در سکوت نگاهش کردم. زیر لبی گفتم:"آره". کریستوف گفت: "نقشه ت چیه؟"
آهی کشیدم و روی مبل نشستم. کریستوف قطعا کودن بود اما خطری نداشت. گفتم: " یادته هفته پیش چی بهم گفتی؟ من فکر میکنم که این دختر کلید مشکلات ماست."

  • ۹۲

انتقام (۲۳) - قسمت آخر از بخش اول

  • ۱۲:۱۳

توضیح:

این قسمت از بقیه قسمت ها طولانی تر است.

این آخرین قسمت از بخش اول است. در ادامه آن بخش کوتاهی از قسمت ۲۴  که شروع بخش دوم است نیز قرار داده شده است.

با وجود اشکالات زیادی که وجود داره و اینکه من قصد دارم اون اشکالات رو برطرف کنم نسخه پی دی اف همین چیزی که روی وبلاگ قرار گرفته رو میتونید از "رز سبز بخش اول" دانلود کنید. 

 

بعد از ساعت ها تمرین، آنقدر خسته بودم که پاهایم را روی سنگ فرش می کشیدم و به سمت خانه حرکت میکردم. دستانم را بالا آوردم و به آنها خیره شدم. امروز، روز اولین موفقیت من بود. اولین احساس پیروزی. با فکر کردن به مایکل رگ های دستم منقبض شد و به رنگ طلایی در آمد. شعله کوچکی کف دست چپم جا گرفت. لبخند محوی روی لبانم نقش بست. شعله قطعا کوچک بود اما راه درازی در پیش بود. دستم را مشت کردم تا شعله خاموش شود. باید بیشتر تلاش میکردم تا موفق شوم. جنگ بزرگی در پیش بود و من قسم خورده ام خودم مایکل پارکر را با دستان خودم بکشم.

*******

باورم نمیشد که الکس در چنین عمارتی زندگی می کند. غیر از آن تمام وسایل داخل خانه اش عتیقه به نظر می رسیدند. همانطور که با بهت و حیرت به وسایل خانه اش نگاه می کردم، کتابخانه ای کوچک که زیر پله ها پنهان شده بود توجهم را جلب کرد. الکس اجازه نداد بیشتر از آن کنجکاوی کنم و مرا به مهمان خانه راهنمایی کرد. هنوز ته دلم احساس بدی داشتم. می توانستم صدای گرومپ گرومپ قلبم را به وضوح بشنوم. همانطور که الکس از من خواسته بود روی مبل مجللی نشستم و منتظر شدم تا الکس با دو فنجان قهوه بازگردد. روبرویم نشست و بدون مقدمه گفت:

  • یک چیزی در مورد تو اشکال داره.
  • ۸۳

دل پیچه (۲۲)

  • ۲۳:۴۶

رازی که جدیدا به همه مخفی کاری هایم اضافه شده بود، کار دستم داد. استلا با اخم روی صورتش مستقیم به چشم هایم زل زده بود. از خجالت صورتم را پشت دسته ای از موهایم پنهان کردم. گلن با حیرت به من خیره شده بود. مایکل کنارم ایستاده بود و لبخند تمسخر آمیزش گوشه لبش بود. توی راهرو بودیم و هیچ کس دیگر نبود. نهایتا مایکل دستش را روی شانه ام گذاشت و هم زمان با آن که آدامسش را به سمت گلن تف میکرد زیر لبی گفت: "بیا بریم." هیچ وقت نمی خواستم کسانی که در بدترین شرایط زندگی از من حمایت کردند را ناراحت کنم. اما نمی توانستم حرفی بزنم. انگار با مایکل تنها یک طرف ایستاده بودم و بقیه دنیا هم طرف دیگر. می خواستم به استلا بگویم که چرا آن روز در مورد کلاس نرفتنم دروغ گفتم و یا چرا امروز صبح با مایکل به مدرسه آمده ام و یا چرا چند دقیقه پیش ... .اما تنها صدایی که از دهانم خارج شد "متاسفم" با ولوم بسیار کم بود. نهایتا مایکل نفسش را محکم بیرون داد، دستم را کشید و گفت:"برای چی متاسفی؟" همین که بر گشتیم تا از زیر بار نگاه های اتهام آمیز استلا خارج شویم با الکس روبرو شدیم. او پشت سر ما ایستاده بود. یعنی او هم همه چیز را دیده بود؟ الکس بدون اینکه به مایکل نگاه کند گفت: "تو نا امیدم کردی رزی..." و سری از روی تاسف تکان داد. حتما همه چیز را دیده بود. مایکل که دوباره خشمگین شده بود این بار دستم را محکم تر کشید و از پله ها با سرعت هر چه تمام پایین برد. وسط حیاط که رسیدیم دستم را رها کرد. مچ دستم زق زق میکرد و چای چهار انگشت او روی دستم قرمز شده بود. با گنگی نگاهی به دستم و بعد نگاهی به او انداختم. حالا که خشمش کم شده بود آثار پشیمانی در چشمانش ظاهر میشد. من من کنان گفت :" من واقعا متاسفم بذار یه نگاهی بهش بندازم..." و دستش را جلو آورد که دوباره دستم را بگیرد. ناخود آگاه دستم را عقب کشیدم. بعد آرام گفتم: "لازم نیست. نمی دونم چرا برای یه لحظه عقلمو از دست دادم و اجازه دادم منو ببوسی!"

  • من واقعا متاسفم خواهش میکنم از دستم عصبانی نباش.
  • نیستم...
  • اما اینطور بنظر نمیاد!
  • نمی تونم بفهمم که چرا اینقدر با الکس مشکل داری. وقتی اونو می بینی کلا یه آدم دیگه میشی!
  • خب ... داستانش طولانیه ...
  • من آماده ام...
  • اینجا نمیشه. چطوره بریم به خونه من؟
  • هاه! بین اون همه گرگینه گرسنه؟ فکرشم نکن!
  • پس ... چطوره بریم روی شیرونی خونه تو؟

آهی کشیدم. نمی دانم چرا همچنان ادامه میدهم و حرف جسیکا توی کله ام فرو نمی رود. ولی باید می شنیدم و می فهمیدم که قضیه از چه قرار است. بدون اینکه حرفی بزنم پیاده به سمت خانه حرکت کردم. مایکل هم با چند قدم فاصله بدنبالم می آمد. از وقتی که رابطه ما شروع شد، تقریبا نیمی از کلاس هایم را بیخیال شده ام و مدام در پی پرده برداری از راز های مختلفم. اما با این همه هر روز بیشتر درگیر میشوم و بنظر نمی رسد هیچ چیز حل شود. جسیکا درست میگفت. مایکل دردسر است.

هنوز زیاد از مدرسه دور نشده بودیم که ولووی خاکستری رنگی کنار پایم ترمز کرد. الکس بود. شیشه ماشین را پایین داد و گفت: "اگه می خوای چیزی به جسیکا نگم همین الآن سوار شو!"

  • ۵۵

من و مایکل (۲۱)

  • ۲۰:۰۰

هنوز خیلی چیزها مبهم بود. خیلی چیزها بود که جور در نمی آمد و خیلی چیز ها بود که مایکل باید توضیح می داد. از در که بیرون می رفتیم، عمه جسیکا سر و کله اش پیدا شد و پرسید : "نمی خواستی یه چیزی بهم بگی؟". با چشم و ابرو به مایکل که پشت سرم از پله ها پایین می آمد اشاره ای کردم. جسیکا چیزی نپرسید و شانه بالا انداخت. بدون هیچ حرفی سوار ماشین شدیم. با اینکه هنوز به تراک قرمز مشکوک بودم، اما دلم می گفت که مایکل بی گناه است. یا شاید هم نمی خواستم چیزی بجز خوبی در او ببینم. یک جورهایی دوستش داشتم و به طرز عجیبی گرگینه بودنش در این احساسم دخیل بود. هرچند احساسات پیچیده ای بود. هنوز نمی توانستم از آن سر در بیاورم.

  • ۷۳

گرگینه روانی (۲۰)

  • ۱۵:۳۳

با کمک جسیکا تمام بارها را از جلوی در به داخل خانه بردیم. جسیکا با اینکه خیلی از دیر کردنم دلخور بود اما هنوز سرم داد و بیداد نکرده بود. دعا دعا می کردم که این کار را نکند. چون با وجود هیجانی که داشتم سرم بدجوری درد میکرد و در حال انفجار بود. فقط می خواستم که یک دوش بگیرم و زیر ملحفه ام بخزم.
هر لحظه با خودم کلنجار می رفتم که به جسیکا بگویم یا نه؟ از طرفی آنقدر غیر واقعی بنظر می آمد که بعید می دانم حرفم را باور می کرد و از طرفی هم مهم بود. یعنی بالاخره توی این جزیره لعنتی یک نفر هم نباید بداند؟
تصمیم گرفتم که به تخت خواب بروم و اگر صبح از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که تمام اینها یک رویای دیگر بوده، بیخیالش بشوم. در غیر اینصورت همه چیز را به او می گفتم. اما احتمالا عمه ی عزیزم من را به دیوانه خانه می فرستاد. هرچند ایده خوبی بود. جایم همان جا بود!

 

*******

با دیدن گله ای از گرگ های عظیم الجثه آن هم داخل خانه ی مایکل، ناگهان همه چیز معنا پیدا کرد. حالا می فهمیدم که چطور آن روز آن گرگ را فراری داده بود. صدای زوزه مربوط به هیچ سگ وحشی نبود. مربوط به این هیولاهای گرگ مانند بود که به جای اینکه وسط جنگل زندگی کنند داخل خانه ی مایکل محبوس شده بودند.
نامم را صدا زد. آن هم چند بار. بالاخره رویم را برگرداندم و با وحشتی واقعی به چشمانش زل زدم. در حالیکه دستانش را به سمت من جلو می آورد گفت : "ازت خواهش میکنم آرامش خودتو حفظ کنی. یادت نره قبل از وارد شدن به خونه چی بهت گفتم. اینجا کسی بهت صدمه نمی زنه. تو در امانی." دستش از کنار گوشم عبور کرد و کلید برق را فشرد. چلچراغی کل سالن را روشن کرد. به هیولاهایی که حالا مثل چند سگ رام برایم دم تکان میدادند نگاه کردم. بالاخره توانم را جمع کردم و گفتم : "من متوجه نمی شم ... اینها ... اینها ...". من و مایکل هم زمان جمله را تکمیل کردیم :

  • "گرگ هستن!"
  • "گرگینه هستن!"

از حیرت چیزی که شنیده بودم به سمت مایکل برگشتم و تقریبا فریاد زدم : "چی؟!" و او دوباره همزمان با من گفت : " هاه! نه!". همچنان نگاهمان در هم گره خورده بود. مایکل گفت : "این چیزی بود که می خواستم بهت بگم. چیزی که از وقتی پاتو تو این جزیره گذاشتی باید بهت میگفتم. شاید باورش برات سخت باشه اما حقیقت داره. چیزی که روبروت میبینی، چیزیه که همه ی عمر فکر میکردی داستان و افسانه س. اونها گرگینه هستن."

  • ۸۴

گرگ! (۱۹)

  • ۰۰:۳۱

تا به حال مایکل را اینطوری ندیده بودم. خطوط اخم روی صورتش قرمز شده بودند که این نشان میداد مدت زیادی ست که همینطوری اخم کرده است. اما او به طرز باورنکردنی ترسناک بنظر میرسید. به طوریکه اصلا دلم نمی خواست نه با او جر و بحث کنم و نه از حرفهایش سرپیچی کنم. بعد از کلی من من، آب دهانم را قورت دادم و گفتم : تمپ. چشم های آتشینش را از من بر نمی داشت. چیز ترسناک این بود که به نظر می آمد دارد با خودش کلنجار می رود که به سمتم حمله ور نشود!
چند دقیقه ای به همین منوال گذشت تا اینکه او سرش را پایین انداخت و بعد از دو دقیقه وقتی سرش را بلند کرد هیچ اثری از خشم نبود. لبخندی زد و گفت : فکر کردم برای همیشه رفتی. ببخشید که عصبانی شدم. بعد به سمت منی که دهانم از تعجب باز مانده بود آمد و بارهایم را به دنبال خودش کشید. من هم بی اختیار به دنبالش راه افتادم. با همان تراک قرمز رنگش آمده بود. وسایلم را پشت تراک گذاشت و گفت : بشین باید با هم حرف بزنیم. روی صندلی جلو نشستم و قبل از اینکه او شروع کند پرسیدم : از کجا می دونستی باید به فرودگاه بیای؟ لبخند شیطانی گوشه لبش نشست و همان طور که استارت میزد گفت : "جسیکا اونقدر از رفتنت بی قرار بود که وقتی به خونه تون اومدم تا باهات حرف بزنم همه چیز رو برام تعریف کرد. نگران بود که دیگه بر نگردی. برای همین هم من ... " بقیه حرفش را خورد. او چی ؟ نگران شده بود ؟ عصبانی بود ؟ ... یا ترسیده بود ؟

  • ۹۱

آخرین خداحافظی (۱۸)

  • ۱۷:۰۳

می دانستم دارم خواب میبینم. بالای سر جسم نیمه جانم کنار ساحل ایستاده بودم. جسد پدر و مادرم کمی آن طرف تر افتاده بود. درست همان طور که به خاطر می آوردم. مایکل و مرد میانسالی بالای سرم ایستاده بودند.

"آلیس! اون... !"

  • آروم بگیر کریستوف اون آلیس نیست.
  • چرا اون خودشه!
  • آلیس مرده. خیلی وقته! این امکان نداره!
  • یعنی تو میگی من دختر خودم رو نمی شناسم؟!
  • ببین این فقط یه دختر دبیرستانیه!

مایکل روی صورتم خم شد و با دقت نگاه کرد. بعد کمی که گذشت رو به جسد پدرم برگشت و گفت : " اون کوینه. اینم حتما دخترشه. دختر آلیس."
با اینکه می دانستم همه این ها خواب است، ذهنم کاملا هشیار بود.
کریستوف اصرار کرد : " اون خود آلیسه من شک ندارم!"
مایکل زیر لبی گفت : "پیر خرفت ! " بعد به سمت من برگشت و ناگهان به خود لرزید. مدتی  بی حرکت سر جای خود ایستاد و بعد با احتیاط جلوتر رفت. دستم را گرفت و نبضم را گوش کرد. گفت : "اون هنوز زنده س!"

ناگهان همه چیز تغییر کرد. چشمانم را باز کردم. روی چمن های سردی خوابیده بودم. پیراهن بلند و زیبای مشکی رنگی به تن داشتم. با وحشت سر جایم نشستم. درست وسط قبرستان جزیره بودم و بین دو قبر خوابیده بودم. خورشید در حال غروب بود. به زحمت ایستادم. انگار تمام روز را دویده بودم. کفش به پا نداشتم و از برخورد کف پاهایم با چمن سرد تمام تنم لرزید. خوب که دقت کردم توانستم اسم های حک شده روی دو قبر قدیمی را بخوانم. رابین گرین و آلیس گرین. خانواده ام. کمی آنطرف تر دسته ای از آدم ها در حال خارج شدن از قبرستان بودند. به تازگی شخصی را دفن کرده بودند. به سمتشان دویدم و به قبری که آنها چندی پیش بالای سرش ایستاده بودند رسیدم. سنگ قبر نو بود اما هیچ اسمی روی آن نوشته نشده بود. با حیرت سرم را بالا آوردم و به درب قبرستان نگاه کردم. آنها دیگر آنجا نبودند. رویم را که برگرداندم مایکل را دیدم که با کت و شلواری مشکی رنگ جلوی من ایستاده بود. بدون اینکه وحشت کنم چند بار پلک زدم. می دانستم که هنوز خواب میبینم. پرسیدم : "تو اینجا چیکار میکنی؟" در خواب هم همان لبخند مخصوصش را بر لب داشت. گفت: "بخاطر تو اومدم." با اخم نگاهش کردم. ادامه داد: "تو هیچ وقت نمی میری!" و به پایین نگاه کرد. دوباره به سنگ قبر نگاه کردم که این بار درشت و واضح روی آن نامی خودنمایی می کرد. نام من!

  • ۹۲

تمپ (۱۷)

  • ۱۸:۲۰

خوشحال بودم که خانم مولر هنوز به کتابخانه نیامده بود و این خوب بود. در این صورت مجبور نبودم یک بهانه ای جور کنم که چرا بجای اینکه سر کلاس باشم سرم را توی خرواری از روزنامه ها فرو کرده ام. از آخرین روزنامه ای که پیدا کرده بودم روز به روز و صفحه به صفحه تمام روزنامه ها را گشته بودم. هنوز چیزی دستگیرم نشده بود. انگار برای هیچ کس گم و گور شدن 17 نفر در این جزیره ی لعنتی مهم نبود! حتی دیگر خبری از پیدا کردن آن سگ های وحشی توی هیچ روزنامه ای چاپ نشده بود. این موضوع شدیدا آزاردهنده بود. اما باید حتما یک ستونی به این موضوع اختصاص داده باشند. بنابراین من هنوز نا امید نشده بودم. تمام ستون های کوچک و بزرگ روزنامه ها را نگاه میکردم که این از سرعت کارم کم می کرد اما نمی خواستم چیزی از زیر دستم در برود.
یک ساعتی میشد که بیهوده بین روزنامه ها غوطه ور بودم که یک خبر کوتاه در یکی صفحات روزنامه ی دو سال بعد از آن اتفاق پیدا کردم. "خانم و آقای پارکر هر دو دیشب سکته کردند". خانواده ی پارکر، یعنی پدر و مادر مایکل پارکر هر دو به طرز عجیبی سکته کرده بودند. اخم هایم در هم رفته بود و لب پایینی ام را داشتم می جویدم. این خبر بیشتر از اینکه غم انگیز باشد عجیب بود. گرچه بنظر هیچ کس نیامده بود. همه فکر میکردند که بخاطر غم از دست دادن پسرشان، فشار روحی زیادی به آنها وارد شده و سکته کرده اند. اما اگر از کسی بپرسید که نیمی از خانواده اش بعلت سکته فوت کرده اند، این توجیه را به راحتی نمی پذیرد. آن صفحه را از بقیه صفحات جدا کردم و به کارم ادامه دادم. در روزنامه ای با تاریخ تقریبا 8 ماه بعد از این خبر، خبری که می خواستم را پیدا کردم. مایکل پارکر بعد از نزدیک 3 سال به خانه بازگشته بود. او در مورد اینکه کجا بوده با کسی صحبت نکرده بود. پلیس برای تحقیق در مورد 16 پسر دیگر از او بازجویی کرده بود. اما او نمی دانست که 16 پسر دیگر کجا بودند. نهایتا پلیس علتی برای نگه داشتن مایکل پیدا نکرده بود و مجبور شده بود او را آزاد کند. در روزنامه های بعد نیز چیز مهمی در مورد این مفقود شدن دسته جمعی نوشته نشده بود. وقتی سرم را بالا آوردم ساعت حدود 10 صبح بود. اگر می جنبیدم به کلاس بعدی می رسیدم. تا همین جا هم خیلی چیز ها فهمیده بودم.

  • ۷۵

تصمیم (۱۶)

  • ۱۹:۲۹

سکوتی طولانی بینمان برقرار شد. جسیکا منتظر بود من واکنشی نشان بدهم ولی من مطمئن نبودم باید چه واکنشی داشته باشم. فهمیدن اینکه در تمام این مدت کسی که فکر میکردی مادرت است، در واقع مادرت نیست، آنهم بعد از مرگش یک مقدار پیچیده بود. احساسات مختلفی به طور ناگهانی هجوم آوردند. خشم، غم، گیجی و سردرگمی. نهایتا خشم به همه ی آنها غلبه کرد. سعی کردم به ولوم صدایم مسلط باشم. در حالیکه به سختی لرزش صدایم را میشد تشخیص داد گفتم: همه چیز رو برایم تعریف کن. اما بهم دروغ نگو. جسیکا هم بدون تلف کردن وقت همه چیز را تعریف کرد: رزی من نمی تونم حست رو درک کنم اما می دونم خیلی برات شنیدن اینها سخته. من واقعا متاسفم که تو باید در آخر اینها رو از زبون من بشنوی. کوین و آلیس از دوران دبیرستان عاشق هم بودن. عشقشون باعث حسادت خیلی ها بود. اما اونها نهایتا ازدواج کردن و خیلی زود بچه دار شدن. یک پسر به اسم رابین. برادرت. آلیس دیوانه وار رابین رو دوست داشت بطوریکه گاهی کوین هم حسودی ش میشد! وقتی رابین دو ساله بود یک روز نزدیک غروب آفتاب از در خونه بیرون میره و کنار پیاده رو شروع به بازی میکنه. آلیس هم از پنجره مواظبش بود. تا اینکه ناگهان یک ماشین که سرعت خیلی زیادی داشت از کنترل خارج میشه و وارد پیاده رو میشه و رابین رو زیر میگیره. یه عده دختر نوجوان پشت فرمون بودن. آلیس حتی مهلت پیدا نمی کنه که از جاش تکون بخوره. در یک چشم به هم زدن رابین جونشو از دست میده. دختر ها هم فرار میکنن. این جریان همونیه که توی روزنامه نوشته شده. بعد از اون آلیس دیگه هرگز مثل قبلش نشد. کوین خیلی تلاش کرد تا اونو دوباره خوشحال کنه ولی اون کاملا افسرده شده بود. مدام خودش رو سرزنش میکرد که چرا با رابین بیرون نرفته. تا اینکه آلیس تو رو حامله شد. اون موقع بود که یک مقدار از افسردگی ش کم شد و به نظر میرسید که دوباره زندگی شون روی روال افتاده. اما از بخت بد آلیس موقع زایمان از دنیا رفت. کوین هم این همه فشار روحی رو نمی تونست تحمل کنه. خیلی به ما اصرار کرد که از جزیره بریم اما خب ما همه ی زندگی مون اینجا بود. بنابراین اون یه روز بدون خداحافظی تو رو برداشت و به تمپ رفت و چند وقت بعد هم خبردار شدیم که با شارلوت ازدواج کرده. آلیس کسی بود که تو رو بدنیا آورد رزی. اما شارلوت کسیه که برات مادری کرده.

  • ۸۷

مادر ( ۱۵)

  • ۲۲:۴۱

بدون هیچ حرفی همان راهی که آمده بود را برگشت. من هم بلند شدم و خودم را به اتاق خوابم رساندم. روی تختم نشستم و به حرف های مایکل فکر کردم. نمی دانستم چقدر از حرفهای مایکل جدی بود و چقدرشان هم سرکاری. احتمالا می خواست سرکارم بگذارد و بعدا به ریشم بخندد. از او اصلا بعید نبود. اما من می توانستم جدیتش را از روی خطوط گونه و پیشانی اش بخوانم. بنظر نمی رسید با من شوخی داشته باشد. عجیب تر اینکه نمی توانستم هیچ ربط منطقی بین افسانه ای که برایم تعریف کرد و مرگ پدر و مادرم پیدا کنم.

صبح روز بعد فقط با یک انگیزه خودم را از رخت خواب کندم. آن هم مصاحبه گروه موسیقی مدرسه بود. یک پیراهن آبی و سفید پوشیدم و موهایم را بالای سرم محکم بستم. گیتارم را برداشتم و پله ها را دو تا یکی تا طبقه پایین رفتم. جسیکا توی آشپزخانه بود و صبحانه را آماده می کرد. سرش را بالا آورد و با تعجب مصنوعی گفت: اون چیه رو صورتت ؟! دم آشپرخانه بودم. یک لحظه ایستادم و با ترس دستم را روی صورتم کشیدم. نکند سوسکی یا عنکبوتی ... ؟ با حالت چندش گفتم: چیه؟!! جسیکا زد زیر خنده و گفت: اون لبخند رو میگم که روی صورتته! نیشم دو برابر قبل باز شد!

  • ۹۳
۱ ۲ ۳
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
Designed By Erfan Powered by Bayan