رمان رُز سبز

این داستان کپی برداری از جایی دیگر نیست.

شکست (۲۶)

  • ۱۹:۲۳

در طبقه اول عمارت جلوی آیینه قدی ایستاده بودم و مت (البته در هیبت یک گرگ!) دست راستم ایستاده بود. این قیافه ای بود که میخواستم با آن او را تحت تاثیر قرار دهم؟ دستی داخل موهایم کشیدم و ناامیدانه نگاهی به تی  شرت هایی که کف زمین افتاده بود کردم. آخرین باری که سعی کرده بودم یک دختر را تحت تاثیر قرار دهم بر میگشت به چند سال قبل و جسیکا. حالا بهتر میدانم که عملا علاقه بین من و یک انسان مونث بهتر است وجود نداشته باشد. با توجه به چیزی که هستم من احتیاج به یک گرگینه دارم (که آنهم این دور و بر ها خیلی کمیاب شده است!) و یک انسان فقط میتواند معده گرگی ام را به قار و قور بیندازد. هرچند حالا بیشتر به باطل شدن این طلسم لعنتی امیدوار شده ام. شاید بخواهم روی گزینه های انسانی هم فکر کنم. اما در حال حاضر من تنها یک هدف داشتم. آن هم تحت تاثیر قرار دادن دختری که بود که میتوانست همه چیز را درست کند. کریستوف همانطور که از طبقه دوم به پایین می آمد گفت: "فکر کردی میخوای چی بهش بگی؟" نه فکر نکرده بودم. حتی نمی دانستم چطور باید شروع کنم. اصلا این کاری که میکردم اسمش چه بود؟ میخواستم رزی چطور جذب من شود؟ در عوض گفتم:

  • طبق برنامه پیش میریم. من قبل از اون وارد مدرسه میشم و تعقیبش میکنم تا وقتی که تنها گیرش بیارم.
  • و بعدش چی بهش میگی؟

کمی فکر کردم. دخترهای عادی دوست دارند از آنها تعریف کنند نه؟ شاید اگر از موها یا چشمانش تعریف میکردم خوب بود. ولی رزی عادی نبود. نمی توانست باشد. "نمی دونم! تو ایده ای داری؟"

  • نه... چطوره بهش بگی که تو بودی که نجاتش دادی؟
  • و دوباره اون روز رو بهش یادآوری کنم؟ نه ممنون!
  • پس می خوای وانمود کنی نمی شناسیش؟ بلاخره که میفهمه تو نجاتش دادی! اون وقت چه جوابی می خوای بهش بدی؟

اخم کردم. حرفش خیلی هم بد نبود. اما در هر صورت در ملاقات اول اثر خوبی نمی گذاشت.

  • کریستوف ... باید به عنوان یه دوست جلو برم یا ...؟
  • ما به یه چیز قوی تر از دوستی نیاز داریم پارکر. اما باید با هر کدوم که بهت اجازه میده کنار بیای. فکر نمیکنم خیلی حق انتخاب داشته باشی.

از اینکه بخواهم دختر کوچکی مثل او را گول بزنم دل پیچه گرفته بودم. اگر شرایط جور دیگری پیش میرفت شاید یک دختر هم سن و سال او داشتم ولی حالا در حال نقشه کشیدن برای احساسات او بودم! دنیای کثیفی ست. بله. خودم میدانم. من هم به مرور زمان عضوی از همین دنیا شده بودم. چاره دیگری نداشتم. باید هرطور شده توجه او را به خودم جلب میکردم. یک تی شرت طوسی نه چندان نو از کف زمین برداشتم. طوسی رنگ امنی بود. با یک حرکت آنرا پوشیدم و بدون اینکه به کریستوف نگاه کنم به سمت در رفتم.

پشت یک ماشین داخل پارکینگ مدرسه منتظر ایستاده بودم. گوش هایم را تیز کرده و همه موجودات زنده آن اطراف را بررسی کردم. بجز چند نفر که احتمالا کارمند بودند کسی داخل ساختمان نبود. صدای قلب او را نمی شنیدم. این چند وقت به صدای قلبش عادت کرده بودم و امکان نداشت آنرا با صدای قلب دیگری اشتباه بگیرم. من چشم و گوش همه گرگینه های گله شده بودم. آنها در سکوت با چشم های من تماشا می کردند. کریستوف به تازگی خبر داده بود که جسیکا و رزی به سمت مدرسه می آیند. مسیر طولانی نبود و همین حالا هم ذرات هوا را حس میکردم که با نزدیک شدن منبع جادویی رزی به تپش افتاده بودند. بالاخره او سوار بر ماشین جسیکا از راه رسید و من از دور نگاه میکردم. وقتی از ماشین پیاده شد نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. دختر شلخته نه موهایش را شانه کرده بود و نه محض رضای خدا پیژامه اش را عوض کرده بود. حدس زدم که به زور از خانه بیرون آمده است. جسیکا با تمرین هایی که می کرد اینقدر پر زور شده بود که بتواند او را با یک دست به راحتی روی زمین بکشد. تصور این صحنه نیشم را بیشتر باز کرد. آنها به داخل رفتند و من مکالماتشان را میشنیدم. جسیکا به تنهایی وارد دفتر مدیر شد. فرصت بسیار خوبی بود.داشتم خودم را آماده میکردم که سر راه رزی قرار بگیرم که ناگهان اتفاق غیر منتظره ای افتاد. تپش ذرات هوا بیشتر شد. بطور غریزی به طرف جاده نگاهی انداختم. خدای من! خودش بود. حتی ذره ای تغییر نکرده بود! لعنتی او اینجا چکار میکرد؟ حس نفرت و گیجی همزمان به من هجوم آوردند. می توانستم شرط ببندم که قیافه مضحکی پیدا کرده ام. با ماشین وارد پارکینگ شد. قول میدهم که ماشین خودش نبود. و آن لباس ها! خدا میداند آنها را از چه کسی دزدیده است! او از ماشین پیاده شد. به من نگاه هم نکرد. مطمئنم که متوجه حضور من شده است اما مرا کاملا نادیده گرفت! الکس خواهر آلیس. خانواده شوم! نفرتم از او و خواهرش بقدری زیاد بود که برای چند لحظه تصمیم گرفتم بیخیال نقشه مان شوم و فقط جزیره را ترک کنم. اما صداهای توی مغزم مرا دعوت به صبر می کردند. بله بهرحال باید صبر میکردم. چون امروز هم خبری از ملاقات نبود. باز هم شکست.

*******

دلم میخواست از عصبانیت همه آدم های توی کافی شاپ را بدرم. باورم نمیشد بعد از این همه نقشه کشیدن حالا رزی بی خبر به کافی شاپ آمده بود! من آماده نبودم! حالا باید چه کار میکردم؟ فورا اس ام اسی برای کریستف فرستادم: "اون اینجاس! کمک!"

طبق معمول کریستف سر بزنگاه نیست و نابود شده بود. رزی به همراه چند تا از بچه های دبیرستان دور میزی نشسته بودند و سر و صدایشان روی اعصابم رفته بود. دلم میخواست توی کلبه چوبی که در واقع آشپزخانه ما بود آنقدر بمانم تا بروند. از طرفی ناخودآگاه روی او تمرکز کرده بودم. تن صدایش بین جیغ و داد دوستانش گم شده بود و این مرا کلافه میکرد. مردیث (دختری که در اداره کافی شاپ به من کمک میکرد) سفارش میز آنها را برده بود. البته بعد از اینکه من به عجیب ترین شکل ممکن مجبورش کردم اینکار را بجای من بکند. هر چقدر بیشتر داخل کلبه منتظر میماندم و به صدایش گوش میدادم و داستان هایش در مورد شهر تمپ را میشنیدم بیشتر مطمئن میشدم که او هیچ سر رشته ای از جادو ندارد. شاید کوین ترجیح داده بود او را در بیخبری نگه دارد. اما هنوز مطمئن نبودم. اگر او جادو را میشناخت پس با دیدن من باید ماهیت مرا میفهمید. قبل از اینکه بیشتر روی نقشه ام فکر کنم، در کلبه را باز کردم. چند قدم بیشتر نرفته بودم که او بر گشت و به من نگاه کرد. بعد خیلی آرام دوستانش را متوجه من کرد. تا دو قدمی میز آنها نمی دانستم که می خواهم چه بگویم اما نهایتا سر میزشان ایستادم و گفتم: "دوستان! آرومتر صحبت کنین. از طرف چند تا از مشتری ها از شما شکایت داشتیم." بعد توی دلم گفتم : "آره جون خودت!" پسر ریز نقشی فوری گفت: "اوه ببخشید واقعا! دیگه تکرار نمیشه." نمی دانستم رزی چرا دهانش باز مانده بود و روی صورت من ماتش برده بود. کمی نگاهش کردم. ظاهر بانمکی داشت. قلبش داشت محکم توی سینه اش میکوبید. همین که چشمانم روی چشمانش سر خورد یکی دو ضربه را رد کرد و با شدت بیشتری تپید. آخ امان از چشم های دخترکشت مایکل! با این فکر لبخند جمع نشدنی به سراغم آمد. سعی کردم به زحمت جمعش کنم. شنیدن صدای قلب طرف مقابلتان میتواند خیلی سودمند باشد. با کمی تمرین می توانید متوجه شوید که آیا با او شانسی دارید یا نه. و من حالا مطمئن بودم که رزی هیچ چیز از جادو سرش نمیشود. و البته اینکه من او را به تپش قلب انداخته بودم. همانطور که از میزشان دور میشدم لبخند زدم. اما حالا باید یک فکری به حال جادو میکردم. بدون جادو تپش قلب رزی به هیچ دردی نمی خورد. برای شروع یک دست لباس درست و حسابی لازم داشتم!

  • ۵۰
TmD Five
بسیار عالیست.من رمان تخیلی رو بخوبی درک میکنم.واقعا عالیست.
ممنون نظر لطفتونه :)
دکتر سین
خیلی خوبه، طبق معمول! :))
اگه فضولی نیست می‌شه بپرسم چند قسمته کلش؟ ^_^
نه بابا این چه حرفیه... نمی دونم چند قسمت میشه :)) حدسم اینه که 10 12 قسمت دیگه حداقل بشه
Shahtot 🍇🍇🍇
مایکل عجب اعتماد به سقفه :// ----» امان از چشم های دختر کشت مایکل :/
خخخخخخخ
مثله همیشه جذاب و خوندنی
ولی چه باحاله آدم صدای قلب طرف مقابل رو بشنوه نه ؟ :)
مثلا الان صدای قلبت رو بشنوم که با شنیدن فوق العاده بودن قلمت تند تند داره میزنه یا شما صدای قلب منو بشنوی که با خط خط داستانت به هیجان میاد 
گاهی می ایسته گاهی تند تند میزنه :))) 
امان امان امان :))
خیلی بچه پرروعه خیلیا :)))))
عاره خیلی هیجان انگیزه!! ^__^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
-اگه دنیایی که تو توش زندگی می کنی شبیه چیزی نباشه که تا حالا تصور می کردی چی ؟ اگه خون آشام ها و گرگینه ها واقعا وجود داشته باشن چی؟
-منظورت چیه؟ چرا اینا رو داری بهم میگی ؟
-رزی دنیای واقعی سیاه تر و تاریک تر از چیزیه که تصورشو میکنی. من نمی دونم چه کسی پدر و مادرت رو به قتل رسونده. اما می دونم تو قدرت اینو داری که اون شخص رو پیدا کنی و ازش انتقام بگیری. تو چیزی نیستی که فکرشو میکنی.
-ینی مثلا منم یه موجود شبم؟ با حالت تمسخر پرسیدم.
-نه. تو یه انسانی. اما قدرتمند تر از هر موجود شب هستی. فقط باید خودت رو باور کنی و بشناسی.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan